آقای غریبی با قاف

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   صدایش می کردیم آقای غریبی با قاف. آقای غریبی با قاف همیشه سر این موضوع که فامیلش "قریبی" است و نه "غریبی" با همه مشکل داشت. حرص می خورد که اسمش را غریبی می نویسند و می گفت :"بابا، این قریبی یعنی نزدیکی، یعنی همنشین بودن، اما با غین که می نویسن اصن کلن معنیش بر میگرده، اصن یه چیز دیگه می شه بابا" گاهی هم با داد و فریاد به پدر جدش فحش می داد که: "آخه قربون سرت برم، فامیل دیگه نبود رو ما بذاری؟ مایه آبرو ریزی؟!"

   فکرش را که می کنم واقعا هم غریب بود. هیچ ذالقربی ای نداشت. محض رضای خدا یک بار هم نشد که ما بشنویم یا خودش بگوید که مهمان دارد یا مهمان است. انگار همین یک دانه آدم بدون هیچ فک و فامیلی از آسمان افتاده بود وسط این شهر خراب شده. از این موضوع هیچ شکایتی هم نداشت. اصلا به غیر از همان قاف معروف هیچ وقت راجع به هیچ چیز دیگری حرف نمی زد. امروز هم که تشییع جنازه خودش و خانواده اش است غیر از ما همکارهایش و چند نفر که از زور بیکاری یا هول ثواب آمده اند، کسی سر جنازه اش نیست.

   امروز قبرستان خیلی شلوغ است. همه مال بمباران دیروزند. جابجا قبرهای خالی و جمعیتی که جنازه شان را آورده اند که بدهند به قبر و بروند.

   نماز را که برایشان خواندیم دیگر حوصله تشریفات داخل قبر را نداشتم. با این فکر که چه خوب شد که قریبی با قاف، دیروز مرخصی بود و با خانواده اش رفت زیر آوار و تنها نماند، از جماعت همکاران عزادار جدا شدم. در چشم های همه یک نوع ترس عجیب و پنهان دیده می شد: ترس از مرگ.

   دلم برای آقای غریبی با قاف سوخت که حالا هم که مرده و دارند کنار زن و بچه اش خاکش می کنند، کسی برایش گریه نمی کند. هر که هم آمده، آمده که فردا بقیه سر قبرش حاضر شوند و گریه کن داشته باشد. و وقتی که خاک روی جسدش را بگیرد و دو تا دسته گل و یک سینی خرما و می روند که دیگر نیایند و باز فکر کردم که چه فرقی می کند، حالا که مرده چه فامیل داشته باشد و چه نداشته باشد، چه تنها باشد و چه نباشد، چه قریب باشد و چه غریب.

   همین طور فکر می کردم و بین قبر ها و آدم ها راه می رفتم که رسیدم به سه تا قبر کنار هم که تازه پر شده بودند. روبروی این سه تا قبر یک جوان حدودا نوزده ساله افغانی نشسته بود که صورتش هنوز مو نداشت. زل زده بود به نقطه نامشخصی بین هر سه تا قبر که خاک رویشان برآمده بود. از نیم رخ می دیدمش، یک حالت عجیبی توی صورتش بود که مجبورم کرد بایستم و بعد کنارش بنشینم. نمی دانم حس دلتنگی و دلسوزی برای قریبی و خانواده اش بود، ترس از مرگ بود، یا ترحم برای این جوان و شاید کنجکاوی که ببینم چرا این جا نشسته، این طور تک و تنها و این طور بدون هیچ هق هقی و یا اشکی.

   داشتم لبه یک سنگ قبر مرمری جاگیر می شدم که یک لحظه برگشت و توی چشم هایم نگاه کرد. مو به تنم سیخ شد. توی چشم هایش یک چیز غریبی بود که تا حالا هیچ وقت ندیده بودم. یک چیز خیلی وحشتناک که مثل سوزن فرو رفت توی ذهنم. یک غم سنگین که از تصورش گریه ام گرفت.

   مات ماندم. حیرت کرده بودم. این چه غمی است که فقط این قدرش ار چشم بیرون می زند و این چه دلی است که این همه غم را در خود جا داده است. بعد متوجه قبر ها شدم. خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم :"چرا این جا نشستی جوون؟"

  ترسیدم که اگر دوباره برگردد و به چشم هایم نگاه کند چکار کنم. اما برنگشت، به قبر ها اشاره کرد و گفت :"این برادر بزرگمه، این کوچیکه، اینم پسر عمومه. رفته بودم نون بخرم، سر ظهر بود. می خواستیم نهار بخوریم، سیب تخم مرغ، نخوردیم، نون نداشتیم، وقتی برگشتم خونه خراب شده بود، خونه ای که هنوز درست نشده بود خراب شده بود. خراب شده بود و مردم ریخته بودن رو آجرا. می سوزم، داره می سوزه، یه جایی یه چیزی تو دلم داره می سوزه. حس می کنم، دودش داره می ره تو چشام، باهاشون دعوا کردم، گفتم همش من باید برم نون بخرم، خب یه بارم شما برین. اما وقتی برگشتم دیگه نبودن، خراب شده بود. نفهمیدم صبر کردن تا من بیام یا سیب تخم مرغا رو خالی خالی خوردن. خیلی گشنه مون بود. من هم همین طوری تو راه که می اومدم از نونا خوردم. همش من می رفتم نون بخرم، یه دفه هم اونا نرفتن. اگه این یه بارو اونا رفته بودن این طوری نمی شد. کاش هر سه تاشون با هم رفته بودن."

   بالاخره آه کشید. خیالم کمی راحت شد. دستش را از خاک پر و خالی کرد: "حالا تنهایی چیکار کنم؟! اونا لااقل با همن. من دیگه هیچ کس رو ندارم. تنها که شدم هیچ آواره هم شدم. اون خونه هم که هنوز درست نشده خراب شد. اون جا جنگ بود اومدیم اینجا. این جا هم جنگ شد." و به آسمان نگاه کرد. " از جنگ خودمون جون سالم بدر بردیم جنگ شما جون ما رو گرفت. توی غربت. حتما می گی کارگرم و نمی فهمم. اما چرا خیلی چیزا درس نمی خواد. نگا کن بالا سر هر مردهای چند تا آدم هست، اما این سه تا بدبخت، یه عمر با هم بودیم. اونا بدختن من از اونا بدبخت تر. یه نفری نشستم بالا سر سه تا قبر، من که بمیرم، یکی از همین بمبای لامسب تو سر من که بخوره دیگه یه نفرم نیست که بالا سر قبر من بشینه.... آه .... سه تا قبر از دیروز تا حالا چقدر دلم می خواست با یکی حرف بزنم چقد خوب شد که شما اومدی. دلم گرفته، خیلی دلم می خواست گریه کنم. اما نمی دونم از دیروز تا حالا یه قطره اشک هم از چشام نیومده. ولی چشام می سوزه. دلم واسه ننم تنگ شده، کاش این جا بود، ... نه همون بهتر که نیست دو تا جوونش رو زیر خاک ببینه، اما من باید ببینم، جفت برادرامو. اگه ننم بگه تو چرا زنده موندی بهش چی بگم؟ ... دلم خیلی گرفته آقا، خیلی می سوزم، دارم از تو می سوزم، گریه کردن فایده نداره وقتی یکی نباشه که واسش گریه کنی، وقتی کسی نباشه که دستشو بذاره رو شونه ات یا دلداریت بده..." و باز آه کشید.

   مردد بودم. نمی دانستم چه باید بگویم. دستم را بالا آوردم و آرام گذاشتم روی شانه اش، لرزش تنش را حس کردم زیر دستم، شانه اش پهن بود و قوی، شانه اش را فشار دادم. بغضش ترکید. سعی نکرد صورتش را پنهان کند. همان طور که سرش بالا بود و به قبرها نگاه می کرد گریه کرد. به پهنای صورت اشک می ریخت. بر گشت و نگاهم کرد: " شما چقدر خوبی آقا، آدما چقدر خوبن، متشکرم"

   بغلش کردم. گریه ام گرفته بود. من هم گریه کردم. اما صورتم را در شانه های او پنهان کردم. نفهمیدم برای آقای غریبی با قاف و خانواده اش گریه کردم یا برای او و پسر عمو و برادر هایش که این طور جوان و غریبانه مرده بودند.

  زار می زد. فغان می کرد. پیرهنم خیس شد اما هنوز گریه می کرد و فشارم می داد. بین هق هقهایش گاهی می گفت: " چقد خوبی متشکرم، متشکرم" و گریه نفسش را می برید. هق هق هایش با ضجه قاطی می شد و جگر آدم را کباب می کرد. حس کردم خیلی ها نگاهمان کردند اما توجه نکردم. خوب که توی بغل من گریه کرد خودش را کشید بیرون و رفت سراغ قبرها و شروع کرد با یکی یکی شان صحبت کردن و اشک ریختن: "داداشم، برادرم، رفیقم، همکارم، همخونه ام..."

   من نگاهش می کردم و آرام آرام اشک می ریختم. نیم ساعتی با قبر ها درد دل کرد و زار زد. آخر هم همان جا همان طور که آرام آرام هنوز با برادر ها و پسر عمویش صحبت می کرد، بین برآمدگی قبر برادر کوچک و پسر عمویش خوابش برد. بلند شدم و دستی بسرش کشیدم. خواب خواب بود، آرام، مثل بچه ها و صورتش از اشک و خاک کبره بسته بود.

   هم رفته بودند. قبر آقای قریبی با قاف پر شده بود و روی قبرش یک پلاک کوچک موقت گذاشته بودند. روی پلاک نوشته بودند: محمود غریبی متوفی به 28/7/1365

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اصفهان

3/3/81

خدایار دوستار

khodayard@khodayard.com