آرامش

 

 

 

 

 

 

   باران تند و شلاقی ای سرازیر بود و برف پاک کن ها دیوانه و هراسان از این سو به آن سو می دویدند و باز حریف قطرات نمی شدند. جوی های کوچکی از آب کنار شیشه در جریان بود. جاده خیس آب بود و چرخ ها روی آب سر می خوردند. ترمز کردن دیوانگی بود و جاده پیچ در پیچ، آینه های سر پیچ را نمی شد دید و کوه مثل همیشه استوار جلوی دید را گرفته بود و خودش هم دیده نمی شد، قصد تکان خوردن هم نداشت. هر پیچی را که رد می کرد، می مرد و زنده می شد. رانندگی در آن شرایط برایش خیلی عذاب آور بود. اگر می شد حتما نگه می داشت و تا صبح تا بند آمدن باران صبر می کرد. پیچ ها را تا آخرین لحظه نمی دید و بعد مجبور بود ناگهان فرمان را بچرخاند تا در دره سقوط نکند. مغزش دائم در حال آماده باش بود، چشم هایش را گشاد می کرد تا یک متر فاصله ای که چراغ روشن می کرد را بهتر ببیند، با این که هوا گرم نبود ولی داشت خفه می شد. رطوبت خیلی زیاد بود، یقه اش را شل کرد. اگر فرصت می شد کتش را هم در بیاورد خیلی خوب بود ولی حیف که نمی شد، از بس با دهانش نفس کشیده بود، دهانش مثل چوب خشک شده بود و زبانش را که حرکت می داد درد می گرفت. عینک روی دماغ چرب و لیزش سر می خورد و راه نفسش را می بست، موهایش خیس عرق بود، فکر کرد کاش می توانست شیشه را پاین بکشد، اما زود منصرف شد، چون خیس تر می شد و احتمالا سرما هم می خورد، اصلا فرصتی برای این کار نبود. گاه به گاه روی صندلی جا به جا می شد تا ران هایش خواب نروند، گاز را نه می توانست کم کند و نه زیاد و همین بود که مچ و ساق پای راستش از بس روی پدال به یک حالت مانده بودند، سر و بی حس شده بودند، چربی سرد و خفه کننده ای روی تمام بدن به خصوص صورتش نشسته بود، با این که هنوز سرش بوی شامپو می داد ولی انگار ماه ها بود که آب به تنش نرسیده بود.

   فرمان زیر دستش عرق می کرد و خیس و لغزند همی شد، حس کرد نفسش فرو نمی رود و در نیمه راه بر می گردد و برای همین مجبور بود نفس نفس بزند.

   سر یک پیچ که هراسان دور زد توجه اش به سیاهی و عمق لایتناهی دره جلب شد، به ته دره خیره شد... قطره شور عرقی که به گوشه چشمش خزید حواسش را سر جایش آورد، به سمت جاده که برگشت غول سیاهی را دید که توی صورتش می آمد و بعد یک بوق کر کننده و روشن و خاموش شدن کور کننده دو تا نور افکن.

   منگ و مذبوحانه فرمان لزج را تند و تند به راست چرخاند، ماشین تکان تندی به سمت راست خورد، بعد ترمز کرد: چرخ های جلو ثابت شدند و چرخ های عقب حول چرخ های جلو 90 درجه چرخیدند  ماشین عمود بر مسیر جاده، لب به لب دره ایستاد. کامیون کمی تغییر جهت داد و رفت روی ماشین، نوک سپر و گلگیر سمت چپ کامیون سقف ماشین را از وسط شکافت، دو جفت چرخ از روی نیمه عقب ماشین رد شدند و سومین جفت روی صندوق عقب و صندلی های پشتی کابین که حالا کاملا له شده بودند متوقف شد. راننده و نیمه جلویی ماشین کاملا سالم بودند، چرخ های جلو در هوا معلق بود  مرد می توانست به سیاهی و عمق لایتناهی دره زل بزند.

   کامیون پس از ترمزی طولانی و بی فایده اش خاموش شد و راننده اش هراسان پایین آمد و افتان و خیزان و شلپ شلپ کنان در میان  گل ها به سمت ماشین دوید، در کمک راننده را باز کرد. هنوز صدای قرچ قرچ خورد شدن ماشین توی گوشش بود و ترس از اعدام و زندان و جریمه و دیه در چشم هایش موج می زد. مرد را که سالم دید باز هم آرام نشد، در حالی که تقریبا گریه می کرد خودش را به بغل مرد انداخت و داد زد: "یا علی!  یا پیغمبر! سالمی؟! سالمی؟! چیزیت نشده؟!" و به سرعت سر تا پای مرد را وارسی کرد. لبخند مرد را که دید آرامتر شد: "به خدا بارون که اومد چراغا اتصالی کردن، نمی تونستم نگه دارم، باید می اومدم، آخه می دونی ..."

   مرد گفت : "خیله خب، خیله خب" و لبخندی در کمال آرامش به صورت کامیون چی زد. دست زرد و سردش را از روی شانه اش برداشت و وادارش کرد که روی صندلی بنشیند. کامیون چی نشست ولی هنوز با چشم های گشاد به مرد که راحت و آسوده می خندید زل زده بود.

   مرد سیگاری روشن کرد و گذاشت بین لب های کامیون چی، بعد شانه هایش را چسباند به صندلی و صندلی را تا آنجا که چرخ کامیون اجازه می داد عقب برد، بعد با خنده گفت : " راحت باش، راحت مثل من... " و بعد سیگاری برای خودش روشن کرد، اولین پک را که زد دید کامیون چی هنوز متعجب و نگران است و سیگار هنوز از بیت لب های باز و آویزانش دود می کند. خنده اش گرفت به شانه اش زد و گفت : "راحت باش" و بعد شروع کرد به خندیدن، خنده ای که اشکش را در می آورد، کامیون  چی هم با دیدن خنده او کم کم چهره اش باز شد و با او خندید. اول سرد و بی روح و بعد بلند بلند.

   هر دو قهقهه می زدند. سرخ شده بودند و اشک از چشمانشان سرازیر بود، به هم نگاه می کردند و به شانه و پای هم می کوبیدند و می خندیدند و دولا و راست می شدند، تا به سرفه افتادند و خنده دیوانه وارشان متوقف شد.

   مرد صندلی خودش را هم عقب برد و راحت لم داد. هر دو لم دادند. پای مرد دیگر گز گز نمی کرد، پاهایش را روی هم انداخت و پشت سر هم پک های عمیقی به سیگارش زد. کتش را در آورد و از پنجره بیرون انداخت، یقه اش را تا ناف باز کرد و گذاشت تا نسیم نمناک به تن خیسش بخورد. رادیو را روشن کرد و سر خیس عرقش را روی صندلی گذاشت و چشم هايش را بست. آب دهانش را قورت داد و به هیچ چیز فکر نکرد.

 

 

10/10/76

اهواز

خدایار دوستار

khodayard@khodayard.com