از بوی باروت تا طعم خاک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   باد دود باروت آورد و به دماغش فرو کرد. دماغش سوخت و به هوش آمد. اولین چیزی که درک کرد حس خفقان بود. داشت خفه می شد. سرفه کرد. چندین بار محکم و تکان دهنده و خلط بالا آورد. راه نفس باز شد. به نفس نفس افتاده بود. چشمهایش را که باز کرد حافظه اش دوباره فعال شد. تک زده بودند و پاتک خورده بودند. از یاد آوری ماجرا دلش به هم خورد و آب زرد بالا آورد. دردهایش کم کم داشتند بیدار می شدند. وسط یک بیابان خشک و ترک ترک با پستی و بلندیهای خشن و دود زده افتاده بود. جابجا پوکه فشنگ و ترکش و خمپاره و توپ و راکت بود. چند تایی خمپاره عمل نکرده تا کمردر زمین فرورفته بودند خورشید کم کم غروب می کرد. زیر زانوی چپش را که درد می کرد و می سوخت لمس کرد استخوان پایش بیرون زده بود وخشک شده بود خون بند آمده بود و زخمش در حال چرک کردن بود. یک خراش بزرگ هم زیر چشم راست داشت که می سوخت و زق زق می کرد. دردهایش را فراموش کرد و سعی کرد در نورسرخ باقی مانده ازخورشید دم مرگ، آدم دیگری پیدا کند، زنده یا مرده. حدود صد متر دورتر یک پا افتاده بود که از زیر زانو قطع شده بود و گوشت متلاشی شده وکرم  زده اش از دور استخوان سفید ساق روی شلوار خاکی رنگش ریخته بود. خیالش راحت شد که بیابان جانوری ندارد یا حداقل تا دیشب نداشته است هر چه چشم دواند وگوش تیز کرد جزتکه هایی ازدست وپاهای باقی مانده و جلزولز سوختن تانکها و دیگر چیزها که می سوختند و دود به حلقش می کردند، چیزی نبود.

   خورشید که غروب کرد آسمان دوباره جلوی چشمانش پهن شد. باز و تاریک و بیهوده، با یک ماه تکه پاره و رنگ پریده که انگار اوهم راکت خورده بود و دود می کرد. تمام بدنش خسته و کوفته بود. جابجا شد که بخوابد. چیزی در پهلوی چپش تیر کشید و فریادش بلند شد چند لحظه از درد به خودش پیچید. از شدت درد جرات دست بردن به پهلویش را نداشت. آرام و با احتیاط دست برد وهمانجایی را که درد می کرد با نوک انگشتهایش لمس کرد. انگشتهایش خیس و داغ شدند و نوک یک جسم تیز فلزی را لمس کرد. زخم که دلمه بسته بود با حرکت کمرش دهان باز کرده بود و خونریزی دوباره شروع شده بود. حدس زد که باید ترکش خمپاره باشد. آخرین چیزی که از قبل از بیهوشی یادش می آمد این بود که پهلویش سوخت و افتاد و آنقدر همانطور در میان رفت وآمد گلوله ها و فرود و پرواز خمپاره ها ماند تا از هوش رفت، آنقدربه خودش پیچید و ناله کرد تا در میان همان درد کشنده خوابش برد.

   نور نارنجی خورشید را پشت پلک چشمانش حس کرد و بیدار شد. خونریزی زخمش باز بند آمده بود. جرات تکان خوردن نداشت می ترسید سر زخمش باز شود. اطراف زخم پهلو و پایش هنوز درد شدیدی داشت، فکر کرد باید برود. همین را می دانست که باید حرکت کند، به کجا و چگونه نمی دانست. خیلی آرام و بااحتیاط برگشت و به شکم خوابید. نوک تیز و سرد یک ترکش به استخوان سینه اش فرو رفت. آخی کرد و به زحمت بیرون کشیدش. دستهایش را حایل بدن کرد و در نهایت احتیاط و حوصله طوری که کمرش کمترین حرکتی بکند بر خاست و روی دو زانو نشست. کمرش تیر کشید، چهره اش در هم رفت و سعی کرد فریادش را قورت بدهد. درد را تحمل کرد و با فریادی بلند و کشیده روی دو پا ایستاد.

   افق دیدش بازتر شد. با هر بدبختی که بود راه افتاد. مثل آدم ماشینی آرام و شمرده و با احتیاط قدم بر می داشت. مستقیم به جلو رفت، به سمتی که فکر می کرد نیروهای خودی باشند. پایش را کمی بلند کرد که از روی یک برآمدگی رد شود. کمرش تیر کشید و فریاد زد. درد وادارش می کرد که خم شود ولی می دانست که دردش را بیشتر خواهد کرد. همانطور ایستاده و کشیده ماند. چشمهایش را بست، دستهایش را مشت کرد و ناخنهایش را به کف دستش فرو برد و نعره اش را در گلو خفه کرد تا دردش آرام شد. چشمهایش را که باز کرد باز همان منظره نامید کننده را دید: خورشید همچنان می تابید، حدس زد که باید حداقل دو سه ساعتی از صبح گذشته باشد. هنوز از جاهایی دود رقیق نفت و باروت بلند می شد و هوا را بدبو می کرد. انگار جنگ مثل سیالی در فضا رها شده باشد. چشمش می سوخت و اشک می آمد. زمین پر از تکه و پاره های بدن سربازها، وسایل جامانده شان و ترکش و خمپاره و تفنگ و تانک و هر چیز سوخته بود. پرچم سبز لااله الا الله، محمد رسول الله ی که در زمین فرو کرده بودند مثل سر کودکی خجالت زده پایین افتاده بود و آرام آرام با باد دود آلود به این طرف و آن طرف تکان می خورد، دوباره راه افتاد، صحنه های شب عملیات یادش آمد، فریادها : از فریاد حمله تا فریاد دردها، فریاد شادی ها و الله اکبر ها و فریاد دردها چقدر زیاد بودند، صدای انفجار ها : توپ و تانک و خمپاره ها، و شلیک ها : مسلسل و دوشکا و آر پی جی. آدم های آتش گرفته که به این طرف و آن طرف می دویدند و فریاد می کشیدند. هر لحظه تکه ای از زمین به هوا می پرید و ترکش ها می آمدند. نارنجک ها و آن ها که رویشان می خوابیدند و دل و روده پاره پاره که بیرون می ریخت. دست و پاهایی که قطع می شد و به هوا می رفت. کم کم داشت منطقه را به یاد می آورد از موقعیت اشیا روی زمین فهمید که دارد اشتباه می رود و جبهه خودی پشت سر است. دور زد تا راه آمده را برگردد که از پشت سرش صدایی آمد. صدایی که چند دقیقه ای بود که می شنید ولی تا به حال به آن توجهی نکرده بود. تعجب کرد که چطور تا حالا متوجه نشده است. صدا خیلی انسانی بود. نوایی مثل ناله های منقطع و دردآلود. گوش تیز کرد، مطمئن شد که انسانی زنده همین حوالی ناله می کند. تا به حال از صدای ناله کسی خوشحال نشده بود.

   بی محابا برگشت. کمرش تیر کشید و نعره زد، صدا بالا تر رفت و شبیه فریاد شد. به درد کمرش اعتنایی نکرد و در حالی که از درد نعره می کشید به سمت صدا دوید. سنگر توپ خورده ای پیدا شد که صدا از داخل آن می آمد. همانطور که می دوید داخل سنگر شد. از پله ها پایین رفت و به محوطه داخل سنگر رسید. جز شعاع قوی نوری که از سقف سوراخ شده سنگر داخل می آمد چیزی پیدا نبود و هنوز صدا را می شنید، سلام کرد و باز صدای ناله آمد. به سمت صدا رفت، نفس نفس می زد و از زخم کمرش خون می جوشید. از میان تاریکی صورت خون آلوده مرد میانسالی پیدا شد با چشم های بسته ای که از درد و ترس مچاله شده بودند. به دیوار تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود. لباس فرم سربازان دشمن را با آن که خون آلود و خاکی شده بودند بر تنش شناخت. بوی خاک سرد و خیس و باروت سوخته در مشامش پیچید. از کمر به پایین خیس خون بود. چشمش سیاهی رفت و همان جا کنار مرد عراقی به صورت روی خاک افتاد و از هوش رفت.

   دست خشنی را روی صورتش حس کرد و صدای مویه ای را به زبان عربی شنید. چشمهایش را که باز کرد صورت مرد عراقی به سرعت از صورتش دور شد و به دیوار چسبید. عراقی تفنگش را به سمت او گرفت و با چشمانی خیس و وحشت زده و نگران به صورتش خیره شد. درد کمرش بهتر شده بود. به کمرش دست برد و حس کرد که پانسمان شده است. نگاه کرد و پانسمان سفید و تمیز را میان پوست و پیراهن چرکش دید. پای چپش هم پانسمان شده بود. به صورتش دست برد، زخم صورتش هم پانسمان شده بود. برگشت و به زبان مادری اش که عربی بود به عراقی سلام کرد. گل از گل سرباز شکفت و جواب سلامش را به گرمی داد. بالای سرش آمد و دستش را روی پیشانی مجروح گذاشت و به عربی گفت : " تب داشتی" مجروح خندید. صورت سرباز هنوز خون آلود بود و ریش و سبیل و موهای جوگندمی اش پر از خاک بود. اما چشم های مهربانی داشت. زخم خودش را به مجروح نشان داد، پای راستش از بالای زانو فقط به یک استخوان شکسته و چند تکه پوست بند بود و شدیدا چرک کرده بود. ناامیدانه پای ایرانی را نشان داد و گفت : " پای تو هم چرک کرده، فکر نکنم بتونیم پاهامون رو نگه داریم." و هر دو ساکت شدند. هر دو از اینکه همدیگر را پیدا کرده بودند، شدیدا خوشحال بودند و اصراری هم نداشتند که خوشحالیشان را پنهان کنند. اسم همدیگر را پرسیدند، عراقی "عمر" بود و ایرانی "علی". عمر عکسی که با خانواده اش گرفته بود را از جیبش بیرون آورد و به دوست تازه اش نشان داد. و تک تک اعضای خانواده اش را معرفی کرد. عکس داغ دل هر دو را تازه کرد. از دنیای دیگری خبر می داد، دنیایی که سنگر ندارد، توپ ندارد، خمپاره و مسلسل ندارد. عمر گفت : " این رضاست. 12 سالش بود با زنم توی بمبارون بغداد کشته شد." علی سرش را پایین انداخت و خجالت کشید. عمر با خنده گفت : " این دخترمه، "ندا" الان 17 سالشه، پیش مادرمه خیلی هم خوشگله؟ نه؟" علی اشکهایش را با دست های خاکی اش پاک کرد و با بغض گفت : " آره، خیلی" عمر که اشک های علی را دید خنده روی لبهایش ماسید. مردد پرسید : " خانواده تو چی؟ اونا کجان؟ سالمن؟" علی بغضش را فرو داد و با صدایی لرزان گفت : " آره. فرستادمشون قم. همه سالمن." و زد زیر گریه. صورتش را با دست هایش پنهان کرد و های های گریه کرد. عمر بغلش کرد، طوری که زخم های چرک کرده هیچ کدامشان درد نیاید، و سرش را روی شانه اش گذاشت. یاد زن و بچه اش افتاد. بغض راه گلویش را بست. حس کرد بعد از ماه ها می خواهد گریه کند و گریه کرد. هر دو یک دل سیر گریه کردند. و شانه های هر کدام خیس از اشک دیگری شد.

   بعد چند ساعتی با هم صحبت کردند، از این در و آن در. عمر اهل بغداد بود و علی اهل هویزه، هر دو عرب بودند و با هم به یک زبان صحبت می کردند. هرکدام زندگیشان را از ابتدا تا وقتی که جنگ شد و چگونه به جنگ آمدند و زن و بچه را چه کردند و به خانواده چه گفتند و روز خداحافظی و عملیات هایی که بوده اند و رفیق هایی که از دست داده اند و هر چه که بود همه را گفتند. وقتی شعله گپشان فرو نشست یاد زخم هایشان افتادند که چرکش داشت بالا می کشید. و یاد این افتادند که اینجا داخل این سنگر مخروبه در زمینی که معلوم نیست متعلق به کدام کشور شده است چه می کنند و چه باید بکنند. علی گفت : " این پاها دیگه پا نمی شه باید ببریم و بندازیم دور." و هر دو خندیدند، خنده ای که زود به یک سکوت سنگین تبدیل شد. هر دو به پاهایشان نگاه می کردند. عمر کشان کشان جلو آمد و شروع کرد به وارسی پای گندیده علی. بعد همین طور که دوباره پانسمان پایش را می بست گفت : "پای من که معلومه باید هرچه زودتر بریدش، چای تو هم همین طور." و برگشت و به چشم های علی زل زد.

   علی شانه بالا انداخت. عمر لبخند تلخ و کوتاهی  زد و کشان کشان شروع کرد به گشتن در سنگر. دور تا دور سنگر را گشت و پایش را وجب به وجب دنبال خودش کشید و با یک چاقوی بزرگ نظامی که نصف تیغه اش اره ای بود برگشت. پرسید : " کبریت داری؟" علی فندک داشت و داد. عمر با باروت چند فشنگ که خالی کرده بود و چند تا لباس کهنه و چوب های شکسته سقف که پایین ریخته بود آتش درست کرد. بدون هیچ حرفی. علی گفت : " پاهامون رو می بریم و  به جاش چوب می ذاریم، مثل دزدهای دریایی" عمر گریه اش گرفت و خودش را به داغ کردن چاقو مشغول کرد. علی به درد کمرش فکر می کرد و این که اگر پایش را هم ببرد زخم کمرش را چه کند. پرسید : " جعبه کمک های اولیه نداری؟" عمر گفت : " فقط همین چند تا باند و چسب مونده بود که برات پانسمان کردم، بقیه قبل از این که همه بمیرن یا برن مصرف شده بود. نگران زخم پهلوت نباش. بعدا یه بلایی سرش می آریم." بعد چاقو را که سرخ شده بود به علی نشان داد و گفت : " اول تو می بری یا من؟" علی گفت : " اول تو" عمر جلو آمد. یک زیرپوش کهنه را گلوله کرد و به دهان علی چپاند و گفت : "به جای زبونت اینو گاز بگیر" علی با سر تایید کرد. عمر پانسمان دور پای علی را باز کرد و با آن دست هایش را به کمرش محکم کرد. طوری که نتواند تکان بخورد. بعد با یک بند پوتین پایش را از بالای زانو محکم بست و گفت : " هرچی کمترتکون بخوری راحت تری، اما هرچقدر داد می خوای بزن." علی کم کم نگران می شد. از تصور این درد وحشت کرد. اما کار دیگری نمی توانستند بکنند. پایش بوی گند می داد و کرم گذاشته بود. چرک به استخوان رسیده بود و اگر به حال خودش می گذاشتندش قانقاریا می شد. داغی تیغه چاقو را حس کرد، فریاد زد. حس کرد درد مثل ماری از پایش بالا می آید، از ستون فقراتش می گذرد و مغز سرش را نیش می زند. عمر چاقو را حرکت داد، بوی گوشت سوخته سنگر را پر کرد. دیگر فریاد هم فایده ای نداشت، حس کرد گلویش دارد پاره می شود. فریادش پشت زیرپوش خفه می شد و در سرش می پیچید. اشک از چشمانش فوران می کرد. صدایش را در گلو خفه کرد و زیرپوش را گاز گرفت. تمام عضلات بدنش منقبض شده بودند. عمر چاقو را که دوباره داغ کرده بود جلو آورد. علی خواست پایش را تکان بدهد اما عمر با یک دست محکم پایش را گرفت و با دست دیگر چاقو را کشید. علی از هوش رفت.

   به هوش که آمد عمر را دید که بالای سرش نشسته و نوازشش می کند. حالش را پرسید.

-         خوبم

-         پات چطوره؟

-         می سوزه، خیلی می سوزه.

-         خوب می شه، دیگه خوب می شه. سزر زخمت رو هم سوزوندم که دوباره چرک نکنه، مطمئن باش که خوب می شه.

 

   علی نیم خیز شد و پایش را دید که با همان باند دوباره پانسمان شده بود. زیر پایش خاک از خون گل شده بود. آب زرد بالا آورد. پرسید : " چیزی نیست بخوریم؟" عمر بلند شد و یک سفره پر از نان خشک آورد و یک بشکه 20 لیتری آب که خوردند و سیر شدند. عمر گفت : " حالا نوبت توئه، بلدی؟"

-         نه

-         باید دائم چاقو رو داغ کنی. اول گوشت رو می بری و می زنی کنار، با این جای چاقو. وقتی به استخون رسیدی با اینجای چاقو که اره داره می بریش. باید بالاتر از زخم رو ببری، از یه جایی که سالم باشه. من پای تو رو دقیقا از مفصل قطع کردم، استخونتو نبریدم، ولی تو باید ببری.

-         راستی پام کو؟

-         آخرش هم باید با چاقوی داغ سر زخم رو بسوزونی که دوباره چرک نکنه.

 

   عمر زیرپوش به دهان گرفت، دست هایش را زیر کمرش قفل کرد و دراز کشید.

   دستهای علی می لرزیدند و چند بار نزدیک بود هر چه آب و نانا خورده بود را بالا بیاورد. بوی کباب آدم دلش را به هم می زد و خون به سر و صورتش می پاشید. چاقو مرتب داغ می شد و بعد تسسسس توی خون سرد می شد. بریدن گوشت و ماهیچه ساده بود اما چاقو به استخوان که رسید عمر از هوش رفت. تا استخوان را می برید عمر چندین بار به هوش آمد و از هوش رفت. علی یک بار هم به چشم های عمر نگاه نکرد. نیم ساعتی طول کشید و آخر کار هرچه از آن زخم بزرگ که نسوخته مانده بود و خونریزی می کرد را سوزاند و باند دور کمر خودش را باز کرد و دور پای عمر پیچید و بالا آورد. تمام آب ونان را که ملغمه سفید و بدشکلی بود را کناری بالا آورد و آن وقت بود که تازه یادش آمد که کمرش درد نمی کند. دست که برد از چرک و خون و ترکش خبری نبود. فقط یک زخم بزرگ سوخته بود. به عمر نگاه کرد که بیهوش افتاده بود و زیر پوش کهنه آبی رنگ و تف آلود از دهانش بیرون زده بود. خودش را به پشت کف سنگر رها کرد و از سوراخ سقف به آسمان خیره شد. ماه کامل درست وسط سوراخ سقف می درخشید و خودنمایی می کرد. شعاع مهتاب مثل نور نبوتی که از آسمان بر سر پیامبران می افتد روی صورتش افتاده بود و نسیم شبانه ملایمی که از در می آمد و از سقف می رفت نوازشش می کرد. فکر کرد امشب چه شب خوبی می توانست باشد برای عشق بازی، و خوابش برد. در خواب زنش را دید و بچه هایش را که با هم غذا می خوردند و او پا داشت. ناگهان حس کرد کف پایش می خارد. با این حس از خواب بیدار شد. کف همان پایش که قطع شده بود، همان پایی که نداشت، به شدت می خارید. به پانسمان خون آلودش دست برد که فریادش به هوا رفت. عمر را نگاه کرد هنوز بیهوش بود. زیرپوش کهنه را از دهانش در آورد و همانجایی انداخت که می بایست پنجه پای قطع شده اش باشد. همانجایی که می خارید و نمی توانست بخاراندش. اثری نداشت. شروع کرد به چنگ زدن به رانهایش تا آرامش پیدا کند. بعد از چند لحظه خارش پایش برطرف شد و باز خوابید.

   صبح با تابش نور خورشید به صورتش از خواب بیدار شد. خورشید داغ از کنار سوراخ سقف بهداخل سرک می کشید. چشم هایش را که باز کرد نور مجبورش کرد که ببندتشان.

   از خورشید فرار و به سراغ عمر رفت. هذیان می گفت. تکانش داد. بیدار شد و ناگهان چشم هایش خیره ماند. دست انداخت دور گردن علی و خواست خفه اش کند. علی با تعجب نگاهش کرد. عمر به خودش آمد و علی را محکم به سمت خودش کشید و در آغوشش گرفت.

-         حالت چطوره؟ پات درد نمی کنه؟

-         خیلی می سوزه. انگار آتیش کرفته.

-         خوب می شه، نترس خوب می شه.

علی خودش را از بغل عمر بیرون کشید و گفت:

-         باید بریم.

-         چطوری؟

-         منم نمی دونم. برای چند روز غذا داریم؟

-         نصف روز. یعنی فقط یه وعده نون

-         شاید اگه بمونیم تا بیان پیدامون کنن بهتر باشه

-         شاید نیان یا شاید دو هفته دیگه بیان. ما که نمی تونیم راه بریم. اصلا از کجا بفهمن ما اینجاییم؟

 

   علی مسلسلش را برداشت. سوراخ سقف را نشانه گرفت و هر چه تیر داشت خالی کرد. عمر هم کشان کشان رفت و دو یک مسلسل آورد با دو جعبه فشنگ و حدود ربع ساعت هوا را تیرباران کردند. لوله تفنگ هاشان از داغی سرخ شده بود و گوش هایشان زنگ می زد. وقتی هیچ فشنگی نماند، مسلسل های داغشان را روی خاک انداختند و با دست هایی که از بس با لرزش مسلسل لرزیده بود حس نداشت، به سراغ نارنجک ها رفتند و یکی کی ضامن کشیدند و به بیرون پرت کردند و هربار ترسیدند که نکند به داخل برگردد و تحمل این همه درد بیهوده شود و هربار با بارش خاک و سنگ از سقف خیالشان راحت شد. نارنجک ها که تمام شد و دیگر چیزی نبود که بترکانند،  نشستند و گوش تیز کردند. ظهر گذشت، عصر شد و شب آمد. شام خوردند و هنوز هیچ صدایی از بیرون به گوش نمی رسید. شب گذشت و صبح شد.

   روز بعد هم از صبح تا شب هرچه گوش تیز کردند هیچ صدایی نشنیدند.

   چند ساعتی از شب گذشته بود و کم کم خمیازه ها می آمدند و کم کم باور می کردند که تحمل آن هم درد بیهوده بوده است و عاقبت همین جا از گرسنگی خواهند مرد. هر دو شدیدا گرسنه بودند. از دیشب که نان خشک هایشان تمام شده بود تا به حال جز آب چیزی نخورده بودند. علی برخاست و کشان کشان به همان گوشه سنگر رفت که بالا آورده بود و حالا مستراحشان شده بود، و با مکافات طوری که پای قطع شده اش به زمین نخورد مشغول شد. عمر هم طبق معمول به آسمان خیره شده بود و به زندگش گذشته اش در بغداد فکر می کرد که صداهایی شنیدند. علی به سرعت خودش را تمیز کرد و پیش عمر آمد و هر دو در انتظار صدای دیگری گوش تیز کردند تا فریاد بزنند و کمک بخواهند.

-         اگه صدامون رو نشنون چی؟ هر چی تیر هم داشتیم که خالی کردیم.

   ناگهان آتش توپخانه یک طرف روشن شد. توپخانه عراق بود یا ایران، نمی دانستند. گلوله ها از جایی دور شلیک می شدند و در جایی دور فرود می آمدند. فهمیدند که یک طرف تک زده است. باز هم شبیخون. و الان است که لشکری از سربازان مسلح برسند و یکی را ببرند و یکی را اسیر کنند یا بکشند. گیج و مات مانده بودند. نمی دانستند چکار باید بکنند. هر کدام تازه فهمیدند که چقدر با دوست تازه شان انس گرفته اند. هرکدام جان دیگری را نجات داده اند و هر دو وامانده و رها شده بوده اند و هر دو به داد هم رسیده اند. غصه اشان گرفت. به همدیگر نگاه کردند و چیزی نگفتند، عمر شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش.

-         تو هم لباست رو در بیار تا آتیش روشن کنیم و همه چیز رو بسوزونیم.

   آتش روشن کردند و تمام لباس ها و کارت شناسایی و هر چه که خبر از هویت قبلی شان می داد را سوزاندند. پلاک هایشان را هم در آوردند و کنار هم چال کردند. شدند دو عرب، بدون هویت و ملیت، دو سرباز بدون لباس نظامی که تنها با زیرپوش و هرکدام با یک پا گوشه یک سنگر ، وسط میدان جنگ نشسته اند. علی لبخند رضایتی زد و آهی کشید. عمر هم با نگاهی از سر خوشحالی جوابش را داد و هر دو منتظر ماندند تا سپاه حمله کننده سربرسد. همچنان صدای توپ و خمپاره و مسلسل می آمد. تا صبح پلک برهم نگذاشتند و فقط به صدا ها گوش کردند. تیمم کردند و نماز صبحشان را همان طور نشسته خواندند. چند ساعتی که از صبح گذشت از میان صداهای قبلی صدای جدیدی را تشخیص دادند: یک گردان تانک نزدیک می شد. قلب هایشان شروع کرد به تپیدن کرد.یک ساعتی به همین حال گذشت. صدای تانک ها خیلی نزدیک شده بود و به وضوح شنیده می شد. آتش توپخانه و خمپاره ها شدیدتر شده بود. چشم به در سنگر دوخته بودند که نور خورشید را به داخل می تاباند.

   یک سرباز با کلاه نظامی در آستانه در پیدا شد. سرش را داخل آورد و نگاهی به درون انداخت. پشتش به نور بود و فقط سایه اش را می دیدند. خشکشان زده بود و نمی توانستند حرف بزنند. با اینکه لباس هایشان را سوزانده بودند ولی نگران بودند که سرباز از جبهه خودی باشد و بلایی سر رفیقشان بیاورد. سرباز انگار چیزی داخل سنگر ندید. از فانوسقه اش یک نارنجک باز کرد، ضامنش را کشید و به داخل سنگر انداخت و با دست به تانکهای پشت سر اشاره کرد که بیایند، و رفت. نگاه هایشان روی نارنجک قفل شد. عمر خندید و پرید روی نارنجک. علی هم خودش را پرت کرد و کنارش پهلو به پهلو دراز کشید. طوری که بدنشان به هم چسبید. چند ثانیه منتظر ماندند، عمل نکرد. عمر آهی کشید و بلند شد. و به پشت کنار علی روی زمین دراز کشید. هر دو ندانسته سعی می کردند کوچکترین صدایی تولید نکنند. صدای شنی تانک درست از پشت سنگر می آمد. ناگهان صدای جرق و جرق الوارهای سقف کم ارتفاع سنگر بلند شد. یکی از تانک ها داشت می رفت روی سقف سنگر. به هم خیره شدند. چشم های وحشت زده شان داشت از حدقه در می آمد. حالا نصف تانک روی سقف بود و صدای شکستن و ترک خوردن الوارها که وزن سنگین تانک را به سختی تحمل می کردند در سنگر می پیچید. لوله تانک از سوراخ سقف پیدا شد. از دو طرف سنگر هم صدای شنی تانک می آمد. یک دسته تانک بودند که کنار هم حرکت می کردند و این یکی انگار صرفش نکرده بود که سنگر را دور بزند. تانک جلوتر آمد. الوارهای سقف ناله وحشتناکی کردند و سقف ناگهان یکپارچه فرود آمد. عمر زیر خاک فریاد زد. یک الوار شکسته به کمر علی فرو رفت و از شکمش بیرون آمد. نارنجک بین هردوشان زیر خاک ترکید و تانک از روی سنگر رد شد. علی با شکم پاره سعی کرد زیر خاک تکان بخورد ولی سنگینی خاک دست و پایش را قفل کرده بود. سعس کرد نفس بکشد ولی نتوانست. عمر خواست خاک هایی را که دهانش را پر کرده بودند بیرون بریزد ولی نتوانست. خواست سرفه کند ولی نتوانست. بدن علی به رعشه افتاد. رعشه مرگ. از دهانش خون بیرون ریخت و سعی کرد بمیرد. عمر داغی نوک ترکش خمپاره را که در خاک متوقف شده بود کنار شقیقه اش احساس کرد و سعی کرد از بینی نفس بکشد. با حرص و تمام قدرتی که برایش مانده بود، هوا را از بینی اش مکید. بینی و گلو و ریه اش پر از خاک شد. از شدت فشار چشم هایش را باز کرد که با آنها فریاد بزند اما خاک پرشان کرد و دیگر نتوانست ببندتشان. سعی کرد دست هایش را تکان بدهد. با تمام قدرت سعی کرد دست هایش را بالا بیاورد. یک بار، دو بار و سومین بار هر دو دستش تا مچ از خاک بیرون زدند و هر کدام به الواری گیر کردند. ناامیدانه دست هایش را بیرون از خاک تکان داد. حس کرد چیز سنگینی از تمام بدنش بیرون می رود. تنش به لرزه افتاد و بالاخرعه او هم سعی کرد بمیرد.

   سقف سنگر با خاک یکسان شده بود و دو دست بی حرکت و آویزان تا مچ از خاک بیرون زده بودند. کمی دورتر یک پرچم سبز و خاکی که شنی تانک از رویش رد شده بود روی زمین افتاده بود. تانک ها دور می شدند. باد می آمد و خاک هوا می کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آذر هشتاد

اصفهان

خدایار دوستار

khodayard@khodayard.com