بابابزرگ پیرم

 

 

 

 

 

 

 

 

   بابابزرگ گفت : " تو هم جوجه ای پسر ، هنو ز خیلی مونده ..." دایی طاهرهنوزباورش نمیشود که هدف را نزده باشد.ولی وقتی دست بزرگ و سنگین بابابزرگ افتاد روی شانه اش به خودش آمد و بلند شد و ایستاد .بابا بزرگ تفنگ را از دایی طاهر گرفت، پرش کرد و همین طور که لبخند صمیمی و مردانه  خودش را می زد دادش دست مسعود و بهش گفت .."بپّا، پُره ها ..." وهمه خندیدیم. خود مسعود هم خندید.

   این دیگر جزء رسومات خانواده ما شده بود .همه فامیل سیزده بدرها خونه بابا بزرگ بودند. عصر که همه با هم بودیم. اما صبحها زنها می ماندند خانه به فراهم کردن بساط نهار و حرف زدن و مردها می رفتند صحرا برای مسابقه تیراندازی. از دو سه سال قبل من هم می رفتم و تیر می انداختم و ازسال قبل هر بار به بها نه ای درکلاس بحث تیراندازی ومهارت خودم را پیش می کشیدم و ثابت می کردم که از همه بهترم و آنقد ر با آب و تاب از هدف گیری و تیر که به هدف می خورد و هدف را می اندازد می گفتم که همه حیرت  کنند و وقتی می دیدم دهانها همه بازمانده می گفتم : "تازه بابابزرگمُ ندیدین هشتاد و چهارسالشه اما هنوز هم تیراندازیش حرف نداره همه ما را می بره .جوونیاش شکارچی خان بوده، بروبیایی داشته، هشتاد و چهار سالشه موهاش تمام سفید شده اما دستش اصلا نمی لرزه. باید ببینید، همه مارو می بره، تیرش محاله که هدف رو نندازه "

   مسعود تفنگ را گرفت و زانو زد، هدف گرفت و شلیک کرد. پشت سرهم هر پنج تا تیرش رو شلیک کرد .از همه ما بهتر زده بود  بابابزرگ گفت : "باریک الله پسر از پارسال خیلی بهتر شدی ماشاالله. اما بازهم از من می بازی" مسعود نیمچه لبخندی زد و بلند شد. نفر آخر حمید بود و بعد بابابزرگ. وقتی بابابزرگ تفنگ را گرفت همه دیگر مسابقه را تمام شده می دانستیم. بابابزرگ اول بود مسعود نفر دوم بابای من هم سوم شده بود.

   بابابزرگ مثل همیشه خیلی سریع و روان اسلحه را پرکرد و همانطور سر پا نشانه رفت، نفسش را حبس کرد و خلاصی ماشه را گرفت. منتظر بودیم تا مثل همیشه با پنج تا شلیک پشت سر هم پنج تا سنگ را بیاندازد .

   من انگشتهایم را محکم کرده بودم توی گوشم و با چشمهای نیمه باز که منتظر بود تا هر لحظه با صدای باروت فشنگها بپّرد زل زده بودم به دست بابابزرگ تا قلق کارش دستم بیاید و ببینم چه کار می کند. اما هر چه صبر کردم صدائی نیامد. فکر کردم که شاید این قدر گوشم را سفت گرفته ام که صدا را نمی شنوم و شانه های پدر بزرگ آن قدر قوی بود که با لگد اسلحه تکان نخورد.

   دستم را از گوشم درآوردم. اما نه بابابزرگ هنوز شلیک نکرده بود .دیگران را نگاه کردم : همه هنوز دستشان توی گوششان بود ولی وقتی متوجه شدند که نگاهشان می کنم یکی یکی آرام آرام انگشتهایشان را از گوششان بیرون کشیدند و کم کم باور کردند که بابابزرگ هنوز شلیک نکرده است. بابابزرگ تفنگ را پایین آورد نگاهی بهش انداخت و گفت :" لا اله الا الله" ودوباره نشانه رفت. من سریع انگشتم را چپاندم توی گوشم و گفتم الان است که تیر در برود و خودم خنده ام گرفت که حالا پنج تا تیر نه شش تا مگر چقدر فرق می کند.

   اما باز صدایی نیامد. اخمهای بابابزرگ رفته بود توی هم. من هم کم کم داشتم نگران می شدم. خواستم بپرسم "چی شده بابا بزرگ ؟" اما دیدم که بزرگتر از من خیلی ها آنجا هستند که حرفی نمی زنند و حرفی نزدم. بابابزرگ زانو زد ونشسته هدف گرفت. من دیگر انگشت به گوشم نگذاشتم چون دیدم بابا هم نگذاشته است. چشمهای بابا نگران بود و زل زده بود به چشم ها وتفنگ بابابزرگ. برخلا ف هربار که حواسش بود که من حتما دستم را توی گوشم کرده باشم این بار حتی نگاهم هم نکرد. من هم زل زده بودم به بابا بزرگ دیدم که یک قطره عرق از گوشه ابرویش کشید توی شیار کنار چشمش و از زیر گونه اش قطره شد و قل خورد روی ریش سفید ش و آخر سر چکید روی مچ دستش : باورم نمی شد دستش می لرزید! چشمهایم را بهم زدم : نه درست می دیدم دست بابابزرگ می لرزید. نوک تفنگش را که نگاه کردم مطمئن شدم که دستش می لرزد. نمی دانستم چکار کنم. خواستم جیغ بزنم که دیدید دست بابابزرگ هم داره می لرزه و بعد بپرم روی سروکولش ویک گاز محکم از گوشش بگیرم که دیدی تو که این قدر به من می گفتی خودت هم که دستت داره می لرزه. اما نمی دانم توی چهره بابا بزرگ چی بود که منصرفم که کرد هیچ، یک ترس غریبی هم توی دلم شاخه دواند که نکند بابا بزرگ هدف را نزند. و از همان لحظه شروع کردم به التماس به خدا که بابا بزرگ حتما هدف را بزند. چون اگر نمی زد من بلد نبودم با این همه قیا فه ای که تا حالا این جوری ندیده بودمشان چیکار بکنم. به خصوص قیا فه خود بابابزرگ که خیلی عجیب و غریب  و ترسناک شده بود. خیس عرق بود، پشت سر آن قطره اولی سه چهار تا قطره دیگر هم چکیده بود روی مچ دستش. دهنش یک طور عجیبی کج شده بود  و چشم چپش را که بسته بود تا نشانه گیری کند هی می پرید و نوک تفنگ هنوز می لرزید .

   بالاخره تفنگ را از شانه اش برداشت نفسش را بیرون داد چشمهایش را چند بار بهم زد کف دست چپش را زمین گذاشت وپایش را کشید. باورم نمی شد. نزدیک بود داد بزنم. بابا بزرگ داشت دراز می کشید. به زور جلوی خودم را گرفتم که فریاد نزنم.

   به چشمهای بابا که نگاه کردم نفهمیدم که میخواهد داد بزند یا گریه کند ولی در هر صورت جلوی خودش را گرفته بود. قیافه بابابزرگ طوری شده بود که هیچ کس جرات نداشت حتی از جایش تکان بخورد چه برسد به این  که حرفی بزند. من فکر کردم اگر کسی حرفی بزند بابابزرگ حتما بلافاصله با تیر می زندش. بابابزرگ دراز کشید و نشانه رفت. من درست متوجه نشدم کی بود، از بس محو پیچ و خم ابروهای پهن و سفید و پرپشتش شده بودم نفهمیدم کی بود که این طوری شد، نمی دانم می خواست خلاصی ماشه را بگیرد؟ می خواست دستش را جابجا کند؟ یا چه کار دیگری بکند که یک تیر شلیک شد یعنی دررفت و به هدف نخورد. همه به وضوح تکان خوردند و کمی پس کشیدند اما باز صدا از کسی در نیامد بابا بزرگ دست راستش را کشید و کمی در هوا تکان داد تا خون جریان پیدا کند وبعد گذاشتش روی قبضه تفنگ و بعد دست چپش را کشید و زیر تفنگ را چسبید. تکان مختصری به خودش داد  تا خوب جا گیر شود.  نفس عمیقی کشید و بعد تمام هوای درون سینه اش را بیرون داد و چشم چپش را بست وسرش را خم کرد روی چشمی تفنگ و نشانه رفت .

   بعد همه ما  صدای چهار شلیک شنیدیم و بابا بزرگ چهار بار پشت سرهم با لگدهای تفنگ تکان خورد. یک دفعه همه چیز جلوی چشمم سیاه شد. بابا چشمهایم را گرفته بود و می بردم. حمید که کسی چشم هایش را نگرفته بود و فکر کنم تنها کسی بود که همه چیز را دیده بود می گفت : بابا بزرگ بعد از شلیک بلند شد و راه افتاد طرف سنگها، سرش را انداخته بود پایین. حمید می گفت شانه هایش می لرزیدند. من که باور نمی کنم. بابا بزرگ هرچقدر هم که پیر شده باشد گریه نمی کند. بابا می گفت بابا بزرگ حتی موقع شهادت عمو مصطفی هم گریه نکرده است. حمید می گفت : سه تا از سنگها هنوز سر پا بوده اند. تا نرفتیم توی خانه بابا چشمهای مرا ول نکرد ولی حمید می گفت بابا بزرگ با لگد زده زیر سنگها و کلی سنگ و خاک هوا کرده طوری که حمید چند لحظه اصلا نتوانسته ببیندش. بعد که پیدایش کرده دیده که رفته توی جنگل و گم شده .

   وقتی به خانه رسیدیم و چشمهایم را باز کردم. دیدم همه با ما آمده اند. تندوتند همه چیز را جمع کردیم و نهار نخورده راه افتادیم. فقط مامان بزرگ ماند اصلا هم اصرار نکرد که بمانیم. موقع رفتن من تفنگ بابا بزرگ را دیدم که روی زمین افتاده بود. بابا حواسش به من نبود. دویدم و تفنگ را برداشتم و بردم و زدم به دیوار خانه، همانجایی که همیشه بود

   بعدا فهمیدم که بابا بزرگ تا نصف شب بر نگشته. وقتی هم که برگشته برای مامان بزرگ قسم خورده که دیگر دست به تفنگ نزند چون پیر شده. و از این به بعد می خواهد هدفها را از همان فاصله با سنگ بیندازد همان شب هم توی جنگل کلی زیر نور ماه  تمرین کرده. گفته : " تیراندازی دیگه از من گذشته، دستام می لرزه، واسه تیراندازی دیگه پیر شدم اما با سنگ  که از پسشون بر می آم. بگو سیزده بدر سال بعد همه جمع شن خونه ما. مسابقه داریم." مامان بزرگ می گفت " بابا بزرگت از ذوقش اون شب نخوابید. هی حرف زد و نقشه کشید و خندید."

 

 

 

 

 

3/3/82

اصفهان

خدایار دوستار

 

khodayard@khodayard.com