بیل کوچک چوبی

 

 

 

 

 

 

 

 

   شب بیست وچهارم مرداد هزار و سیصد و هشتاد هجری شمسی

   یکی از شهرهای جنوب خوزستان، یکی از محلات نزدیک گورستان

 

 

   در خانه را که پشت سرش بست، ساعت یک و بیست و پنج دقیقه بعد از نیمه شب بود. بیل کوچک چوبی اش را به دست چپش داد، بسته را در جیبش جابه جا کرد و نرم به راه افتاد، سعی می کرد خیلی عادی راه برود و چشمهایش را از هر نوع اضطراب و تشویش خالی کند.

   در کوچه کسی نبود، ماه مثل اکثر اوقاتی که به یاد داشت هلال زیبایی بود و مهتاب نرم وملایمی به خاک سیاه و روغن آلود کوچه می داد.

شرجی شدیدی بود و دشداشه به تنش می چسبید. چفیه سفیدش را رها کرد تا روی گوشها و گردنش بیافتد و نسبتا صورتش را بپوشاند و هر از چند گاهی قطرات عرقی را که از سر و صورت وگردنش راه می افتادند، با چفیه می گرفت. حس می کرد بوی سرد کافور درون بسته از تمام پلاستیکها می گذرد و از جیبش بیرون می زند. حریص بو کشید، اشتباه می کرد: فقط بوی خاک.

   امشب گریه نکردن برایش سخت شده بود، حتی سخت تر از وقتی که مادرش روی دست خودش مرد، حتی سخت تر از هفته پیش که پسر برادرش مرد. امشب شب سختی بود. هنوز از این که دختر کوچکش که آن قدر شاداب و با طراوت بود، مرده باشد حیران بود. با خودش گفت: "این چه مرضی بود که به جان ما افتاد... اول پسر برادرم و حالا دختر کوچک خودم." مرض نشانه های غریبی داشت، زیر بغل ها و کشاله ها پشت گوش های دخترش دمل های بزرگی در آمدند و تب شدیدی سوزاندش. رنگش مثل گچ سفید شد و سرفه و... مرد. چنین چیزهایی را فقط از پدر بزرگ هایش شنیده بود وقتی که طاعون دیده بودند. فکر کرد: "طاعون که سالهاست ریشه کن شده، پس... دختر من؟" فکر نمی کرد روزی بوی سرد کافور در خانه خودش بپیچد. وقتی دوباره به یاد زنش افتاد دردی در سینه اش پیچید که بغض شد و در گلویش ماند. چه طور می توانست جسد دختر خودش را بشوید. دلش به حال خودش سوخت که حتی آن قدر پول ندارد تا مراسم آبرومندی برای دخترش بگیرد. این طور تدفین در محلشان رسم شده بود: دیگر کسی تسلیت نمی گفت و کسی خرما نمی خورد. اصلا انگار که اتفاقی نیافتاده است.  زنان خراش های صورت را که در تاریکی کنده شده بودند می دیدند و به روی خود نمی آوردند، فقط گاهی که جای خالی اش حس می شد و اشک ها می خواستند بیرون بریزن راهش را سد می کردند و خلاص، تا فراموشی.

   همچنان آرام و یکنواخت گام بر می داشت و سعی می کرد بیل را پشت پایش پنهان کند. خاک که به دمپاییش می ریخت با عرق پایش گل می شد و ترکهای پاشنه و کف پایش را پر می کرد و قدم که بر می داشت ملچ ملچ صدا می کرد. کوچه که تمام شد وارد محوطه باز و پهنی شد که کفش فقط خاک بود و آشغال پراکنده، در حالیکه روی دیوار های اطراف هنوز اثر لعنت هایی که سال ها پیش نثار پدر و مادر آشغال ریز شده بودند، باقی بود. عوعوی سگی از پشت خانه های آن سوی محوطه بلند شد که گویا قصد قطع شدن نداشت و تمام جیرجیرک ها و آبدزدک ها را از رو برد و بعد خودش هم ساکت شد.

   با صدای پاهایش یک موش از لابلای آشغال ها بیرون پرید که نوک بیل را گذاشت رو ی گردنش. دست و پا می زد. پای راستش را گذاشت روی گوشه کفه بیل و دفعتا فشار داد: موش جیغ دردناکی کشید، خون از گردنش بیرون زد و کفه بیل را خونی کرد. چند بار همان طور که پایش را فشار می داد بیل را دور دسته اش چرخاند تا آخرین رگ و ماهیچه های سر موش را پاره کرد. بدن موش به لرزه افتاده بود و دهانش هنوز باز و بسته می شد و جیرجیر می کرد. تن بی سرش ناگهان چرخید و خون پاشید به دامن دشداشه سفیدش، بیل را بلند کرد و محکم کوبید روی بدنش، یک موش دیگر بیرون پرید. بیل را به سرعت بالای سر برد و چنان کوبیدش که در دم بی حرکت شد و خون از دهانش بیرون ریخت. تن بی سر موش اولی هنوز می چرخید و خون به اطراف می پاشید، با نوک بیل پرتش کرد روی یک کپه زباله که دورتر جمع شده بود و حدود بیست موش از آن بیرون جهیدندو صدای جیرجیرشان با صدای جیرجیرک ها در آمیخت.

   بیلش را با خاک پاک کرد و با راه افتاد، همانطور آرام و یکنواخت، در ذهنش یک خوک بود یک خوک چاق و صورتی با دم پیچ خورده و تهی گاهی که جان می دهد برای لگد. چشمهای ریز و پف کرده و گوشهای نوک تیز و دماغ سر بالا با سوراخ هایی مثل سوراخ های لوله تفنگ دولول. فکر می کرد بیلش را بالا می برد و با تمام قدرت و سرعت به مغز خوک می کوبد و سرش را مثل تخم مرغ می ترکاند و مغز خوک به دشداشه اش می ریزد. در ذهنش بارها و بارها این صحنه تکرار می شد. صحنه ترکیدن سر خوک که چشم ها و گوش ها و دماغش در هم می ریزند و مغزش بیرون می زند. صحنه بالا بردن بیل و کوبیدنش به مغز خوک و خوک که بی حرکت، مثل قلک ایستاده است واو را نگاه می کند. به بیلش نگاه کرد که هنوز چند قطره خون رویش مانده بود.

   همین طور که سر خوک را می کوبید محوطه را پشت سر گذاشت و وارد یک کوچه شد. اواخر کوچه نزدیک نبش خاک گل شده بود و خیسی آن تا آن طرف پیج ادامه داشت، گل ها را دور زد و از کنارشان رفت. شیر آبی که گل ها را باعث شده بود را پشت سر گذاشت. پای شیر گودال بزرگی در گل درست شده بود و شیر هنوز چکه می کرد. دو کوچه جلوتر در آهنی خانه ای را آرام کوبید. برادرش در را باز کرد، با دشداشه قهوه ای و بدون چفیه پیدا بود که بیدار بوده و گریه کرده است. سلام کرد، کیسه کوچک پلاستیکی کافوری را که از شستشوی دو کودک باقی مانده بود را کف دستش گذاشت، برادرش با چشم های خیس و غمزده اول بسته را نگاه کرد و بعد بیل کوچک مرد را که سرش در خاک فروشده بود بعد به چشمهایش خیره شد. ناگهان گریه اش گرفت و با همام بسته که مثل یک تکه سنگ در دستش مانده بود برادر را در آغوش گرفت که همان بوی سرد کافور در مشام مرد پیچید و لرزاندش. کافوری که دختر او و پسر برادرش را شسته بود.

   هر دو گریه کردند، او که چفیه نداشت با هق هق و مردی که چفیه داشت فقط شانه ها یش می لرزیدند و اشک می ریخت.

   خودش را از آغوش او بیرون کشید، بیلش را از زمین درآورد و به راه افتاد. صدای بسته شدن در را که شنید برگشت، دو کوچه را رد کرد تا رسید به شیر آب. بیل را در زمین فرو کرد و نشست. شیر را آرام باز کرد و به صورتش آب زد، مثل این که می خواهند وضو بگیرد صورتش را شست و چشمهایش را مالید. دهانش را پر از آب کرد و شیر را بست، بلند شد. آب را هنوز در دهان داشت، خواست قورتش بدهد که در ذهنش دوباره مغز خوک به دشداشه اش ریخت و آب را با شدت مثل این که بالا می آورد به بیرون پرت کرد. بیل را از زمین کند و با قدم های بلند و سریع راه افتاد. در راه سبیل و مژه هایش را با چفیه خشک کرد.

   کوچه ها که تمام شدند باز یک محوطه وسیع خاکی بود. چند رسید. جا به جا درخت روییده بود و زمین پر از قبرهای بلند و پست بود. گام های بلند وسریعش را آرام کرد، خیلی آرام. عوعوی سگ هنوز گاه و بی گاه به گوش می رسید ولی صدای جیرجیرک ها نمی آمد. عرق پیشانی و گردنش را گرفت.

   درختهای اوکالیپتوس و کُنار* پر از برگ و بلند گورستان می توانستند ظاهر ترسناکی داشته باشند ولی این بار کفر او را در می آوردند. گورستان را دور زد. یک ضلع گورستان خانه ها بودند و بقیه بیابان. در راهش از قبر کوچکی گذشت که دور از قبر های دیگر کنده بودن و تازه پر شده بود و سنگ نداشت و حتی خاک رویش هم مثل بقیه قبرهای تازه برآمده نبود. در دورترین نقطه از خانه ها ایستاد. حداقل ده متر با نزدیک ترین قبر فاصله داشت، کمی دورتر ار یک درخت زمین صافی را انتخاب کرده بود، بیلش را محکم به زمین کوبید که فرو رفت. چفیه را دور سر و گردنش پیچید طوری که فقط چشمهایش پیدا بود. حتی ابروهایش هم زیر چفیه مخفی شده بودند. باز بیل را از زمین کند بدون این که خاکی بردارد. در ذهنش که فعلا از شر خوک رها شده بود مستطیلی یک در نیم متر رو به قبله رسم کرد و سعی کرد آن را به خاطر بسپارد. نوک بیل را وسط نزدیک ترین ضلع آن به زمین گذاشت، مکثی مرد و بعد پای راستش را ناگهانی بلند کرد و روی لبه بیل کوبید، کفه بیل با صدای خفه ای در زمین فرو رفت و همزمان در ذهنش مغز خوک را کوفت. بیل را به طرف خودش خم کرد و خاکی را که بیرون آورده بود حدودا دو متر دورتر خالی کرد. هربار که بیل را در زمین فرو می کرد سر خوک می ترکید ولی وقتی بیل را بالا می آورد سر و صورت خوک که در هم ریخته بود، مثل این که فیلم را به عقب برگردانده باشند دوباره شکل می گرفت و همان خوک چاق صورتی می شد ودوباره می کوبیدش و دوباره و دوباره...

   خم شده بود و بدنش را سنگین وخفه روی بیل می ادناخت و آن را در خاک فرو می کرد و زمین را می کند. دشداشه اش خیس خیس بود و رنگ تیره بدنش از زیر دشداشه که به تنش می چسبید بیرون می زد. چفیه دور چشمانش خیس شده بود و چشمانش سرخ بودند و چفیه روبروی دهانش می لرزید.

   حدود نیم متری پایین رفته بود. خاک نرم و شن مانند بود و کار راحت پیش می رفت. تا زانو در گودال بود وهنوز خودش را روی بیل می انداخت و خاک هارا بیرون می ریخت. هر بار بیل را کنار گودی بیل قبلی فرو می کرد پیش می رفت. یک بار که بیل را خالی کرد تکه خاکی که به زمین افتاد شکسن و آبدزدکی از آن بیرون حهید و به سوی بیابان گریخت. از گودال بیرون پرید و بیل را بالا برد و محکم بر سر ّادزدک کوبید، طوری که دستش درد گرفت و کفه بیل خم شد. بعد با دمپایی به جان آبدزدک افتاد و خرد و له اش کرد. به طرف گودال دوید و شروع کرد به جستن و کاویدن خاکهایی که درآورده بود و هرچه آبدزدک و کرم خاکی و مارمولک و هر نوع جانور دیگری که درآن بود را کشت. در ذهنش مغز خوک های زیادی را به شدت می کوبید و دشداشه اش جا بخ جا سرخ و سفید بود.

   دوباره مشغول کار شد. این بار تمام خاک ها را به دقت خرد می کرد تا اگر جانداری در آن باشد ببیند و بکشدش. نفس که می کشید صدای سوت کوتاهی از حلقش بیرون می آمد و پشت چفیه خفه می شد.

   تا کمر در گودال فرو رفته بود و خاک دم خفقان آوری داشت. گودال مستطیل شکل مرتبی کنده بود. حالا دیگر مجبور بود خاک را تقریبا از روی شانه اش به بیرون پرتاب کند، مخصوصا که خاک نم داشت و سنگین شده بود. بازوها یش درد گرفته بودند و کمرش داغ شده بود. دشداشه اش کاملا خیس و گل آلود بود و خیسی زیر چشمانش دو هلال پهن درست کرده بودند.

   بالاخره دست از کار کشید، بیل را به دیوار گودال تکیه داد و دستش را حایل کمر کرد و راست شد. چشم هایش با زمین مماس شده بودند. تقریبا راضی شده بود. بیل را بیرون گذاشت، بعد جاپاهای محکمی در دیوار گودال درست کرد و خودش را بالا کشید. هزاران خوک چاق و صورتی به مغزش هجوم آوردند. چشم هایش سیاهی رفت و ناچار روی خاک ها نشست. دلش می خواست جعبه توتونش را آورده بود و سیگار لفی می کشید. چفیه را از صورت باز کرد. کبود شده بود. هوای شرجی که به صورتش خورد خنک شد. پشت به قبرستان نشسته بود . بیابان تاریک روبرویش بود و گودال درست زیر پایش، مثل همیشه آه داغی کشید و به بیابان خیره شد که هیچ چراغی در آن سوسو نمی زد. به بیابان فکر کرد، به خورشید و به موشها به قبرستان، به آشغال ها، به بسته کوچک پلاستیکی که بوی تند و سردی می داد و به بیل، به شرجی به خوزستان به دکل های بلند چاه های نفت که همیشه شعله های بیهوده دارند و باز به بیل فکر کرد به بسته کوچک پلاستیکی و به آبدزدک ها، که خوک ها آمدند. بیل را برداشت و با صدای غرش مانندی برخاست. به ته گودال نگاه کرد که در تاریکی گم شده بود: "پوف" نفسش را با صدا بیرون داد. عرقش سرد شده بود و بدنش درد می گرفت. بیل را زیر خاک ها پنهان کرد و راه افتاد. دوباره قبرستان را دور زد و از آن قبر تازه گذشت. زمین خالی را هم پشت سر گذاشت و وارد کوچه ها شد از آن در آهنی که رد شد و به شیر آب رسید یادش آمد که تشنه است، شدیدا تشنه است. خواست بیلش را به زمین بکوبد و بنشیند و که دید در دستش نیست و باز خوک ها هجوم آوردند. خواست فریاد بزند ولی نزد. از شیر آب تقریبا فرار کرد و با گام هایی که خیلی بلند شده بودند به کوچه پیچید، کوچه ها تمام شدند و وارد آشغالها شد. جست و خیز موش ها باز شروع شد. یک موش از پیش پایش گریخت، چیز سنگینی در دلش فرو ریخت که نفسش را بند آورد و زبانش داغ شد. نفس را با صدا بیرون داد و به سرعت گام هایش اضافه کرد. نزدیک کوچه خودشان موشی را که کشته بود دید: مورچه ها پوستش را دریده بودند، عده ای از سوراخ های بینی اش داخل می رفتند، عده ای از دهان باز مانده اش و عده ای چشم هایش را خالی می کردند و عده خیلی زیاد تری از سرو کولش بالا می رفتند و گوشت هايش را می کندند. حس کرد سرش پر از موش و خوک و آبدزدک و مورچه شده، خواست جیغ بزند، خواست شیون کند، دستهایش را مشت کرد، چشم هايش را بست، سرش را پایین انداخت و لبهایش را محکم به هم فشرد و راه رفت، راه رفت. در هر قدمی که بر می داشت حس می کرد باید نرمی تن یک موش را زیر پایش حس کند و حالاست که با دندان های ریزشان گوشت پایش را بکنند. وقتی زمین سفت را زیر پایش حس کرد، چشم هایش را باز کرد. غرش ترسناکی از سر خشم و ناچاری از گلویش بیرون زد. سعی کرد خودش را آرام کند. به خانه نزدیک می شد، گام هایش را آرام و کوتاه کرد. سعی کرد مثل وقتی که از خانه خارج می شد در چهره اش هیچ چیز نباشد که دو قطره اشک بیرون پریدند. دلش می خواست امان بدهد تا هر چه اشک هست از این چشم بیرون بریزد. دلش می خواست دامنی بود تا سر به آن می گذاشت و های های گریه می کرد و دست هایی پیر اما زنانه سرش را نوازش می کردند. دلش می خواست بگرید، اما همان دوقطره اشک را هم با چفیه گرفت. چند بار پلک هایش را به هم زد، چند نفس عمیق کشید و چهره اش دوباره همان چهره شد، چشم هایش دوباره خالی از هر  احساسی، درست مثل چشم های همان خوکی که در ذهنش بود. با این گمان که سر خوک را می کوبد در را کوبید، فقط یک بار و فهمید که چه محکم کوبیده است و دوبار دیگر آرام تر در زد. در باز شد و زنش از پشت در به درون خانه گریخت. دوباره همان اشک ها و دوباره همان چشم های خوک مانند.

   وارد خانه که شد بوی تند و سرد کافور در مشامش پیچید. این بار چقدر برایش سخت بود که گریه نکند و چقدر سخت تر تا چشم هایش را خالی کند. بدون این که داخل برود در آستانه در ایستاد. حس کرد اگر داخل برود حتما خواهد گریست. از خوک ها هیچ خبری نبود، از موشها و آبدزدک ها و مورچه ها هم. زن که دخترش را بغل کرده بود پیدا شد. موهای دختر هنوز خیس بود. همان لباس عصر تنش بود و زنش روبنده انداخته بود ولی از پشت روبنده هم می شد چشم ها را که کاسه خون شده بودند زخم های گونه و لب ها را که می لرزیدند تشخیص داد. دختر را از بغلش گرفت. دستش که به تن بچه خورد بدنش یخ کرد، حس کرد می میرد. حس کرد تمام درونش از سر تا پا ها خالی می شود. بدن بچه مثل چوب سفت شده بود، به زنش نگاه کرد که چطور تا به حال قالب تهی نکرده است. زنش نماند، رفت. دستش که به زیر بغل بچه رسید فهمید که دملها فروکش کرده اند. بچه را که انگار قالب بدن شده بود و سرش به راحتی انگار که آرام خوابیده است روی شانه جا می گرفت، بغل کرد و به طرف در رفت.

   در ذهنش هیچ چیز نبود به جز دخترکی در آغوشش با دمل های فرو خفته زیر بغل. دخترکی که موهایش همچنان در باد می رقصیدند و بدنش مثل عروسکی خشک و بی حرکت شده بود.

   در را که پشت سرش بست صدای شیون زنانه خفه شده ای از خانه بلند شد. راه افتاد. دور که می شد شانه هایش پیدا بود که می لرزیدند و هق هقی دردآلود در کوچه خاکی می پیچید.

 

 

 

24 تا 29 مرداد 1380

اهواز

خدایار دوستار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* کنار Conar: درختی است که در جنوب می روید با میوه هایی ریز، حدودا به اندازه یک گیلاس.

khodayard@khodayard.com