بی سیم و بسم الله
نزدیک قله نشسته بود و به یک شهر و سه ده اطراف کاملا مشرف و مسلط بود. ابرها که آمدند ماموریتش شروع شد، پیام آماده باش دریافت شده بود و اولین گلوله چند صد هزار تومانی دقیقا ساعت هفت و سی و چهار دقیقه و چهل و چهار ثانیه، حدود ده کیلومتر بالاتر از ده هدف، نزدیک روستای مجاور در دامنه کوه مقابل فرود آمد تقریبا همانجایی که خورشید هر روز صبح بیرون می زد فرود آمد و فقط خاک و دود هوا کرد.
هنوز بای بسم الله را هم در دل نگفته بود که یادش آمد خیلی وقت است که باید این عادت بچگی را ترک کرده باشد. یادش آمد که چندین سال است که می خواهد این عادت را ترک کند و هنور سیگار هم روشن می کند در دل بسم الله می گوید. گذشته از این بسم الله در هیچ قاموسی با ماموریتش جور در نمی آمد.
دوربین که خاکش را گرفته بود را برداشت و با بی سیم محل دقیق اصابت گلوله و فاصله آن تا هدف را گزارش داد...
سوت گلوله را شنید که از بالای سرش می آمد، سرش را دزدید و پشت سنگر محکم سنگی ای که ساخته بود پناه گرفت. گلوله زمین خورد، باران سنگ و خاک که تمام شد سرش را بیرون آورد و محل اصابت گلوله را دید زد که تقریبا پنجاه متری خودش خورده بود و همزمان با بی سیم گزارش داد و غر زد که نزدیک بود مرا به کشتن بدهید، گفتند که سومی را می فرستند.
نسیم سرد و یخزده صبح کوهستان وزیدن گرفته بود و نوک دماغش را می سوزاند. کلاه پشمی را تا جایی که می توانست روی گوشش پایین آورد و آخرین دانه های زیپ اورکت خاکی رنگش را هم بست و در خودش از سرما لرزید. فکر کرد از گرسنگی است، از دیشب تا بحال فقط چند تکه نان خورده بود.
فندک را روشن کرده بود که باز سوت کشید، باز سرش را دزدید: حاشیه دهکده، گزارش داد. پیک نیک را روشن کرد، از دبه آبی که داشت در کتری ریخت و روی پیک نیک گذاشت. سوت را که شنید همانجا دراز کشید، این بار کمی عقب تر از دهکده افتاده بود، راستای نشانه گیری درست شده بود اما یک کیلومتری عقب تر را زده بودند.
بدون دوربین به سختی دیده می شد که در ده چه غلغله ای بپا شده است، مردم هراسان و خواب زده مثل موریانه های دود زده این طرف و آن طرف می رفتند. چند نفری را دید که بار و بنه را بسته بودند و قاطرها را شتابان هی می کردند و از ده خارج می شدند.
سر برداشت و گلوله سیاه توپ را در آسمان دید، سوت کشان از مقابل خورشید رد شد و درست وسط ده فرود آمد. صدای انفجار و شیون در سرش پیچید، بی سیم را برداشت و موقعیت گلوله را گزارش داد و گفت که همین جهت را ادامه بدهند.
کتری روی پیک نیک به جنب و جوش افتاده بود و گلوله ها می آمدند.
تنها شش گلوله کافی بود که چهره دهکده را کاملا دگرگون کند. دیوار های بی هدف برآمده از زمین و بدون سقف در کنار تل های خاک و آجر و مردم نعش کشان و گریزان، جاده های اطراف دهکده پر از آدم و قاطر شد. جماعتی شتابزده و هراسان که فقط خارج می شدند.
باد با خود صدای شیون می آورد و می گذشت، دوباره می آمد و صدای انفجار می آورد و بعد باز صدای شیون و شیون، باد که به صورتش می خورد شیون می شنید و ضجه.
نقطه های اصابت گلوله به سرعت شلوغ شد و مردم مثل مور و ملخ روی آجرها و دیوار های کاهگلی فرو ریخته می لولیدند و جسد بیرون می کشیدند، جسدهایی که فقط شکل آدمی داشتند و به رنگ خاک در آمده بودند.
گلوله باران که تمام شد بی سیم زدند که کار دهکده بعدی را شروع کند. همین طور که نان و چای شیرین می خورد با دوربین و بی سیم گزارش می کرد. گلوله اول کنار جاده ای خورد که از ده خریب شده به دهی می رفت که قرار بود گلوله باران شود و جریان آدم ها و قاطرها هنوز در آن ادامه داشت. با انفجار گلوله چند تایی پیرمرد و قاطر به زمین خوردند و مردم از جاده به بیابان گریختند. سه گلوله دیگر اطراف ده فرود آمد و اولین گلوله که به هدف خورد دوربین را زمین گذاشت و جهت را تایید کرد.
مشغول خوردن شده بود که ناگهان صدای انفجار از جا پراندش، لیوان شیشه ای روی سنگها خرد شد و نان در گلویش گیر کرد. نفهمید گلوله چندم بود، هراسان دوربین را برداشت و دهکده را نگاه کرد، دهکده همان بود که قبلا نشانی اش را داده بود. باد صدای شیون آورد، شیونی که به گوشش آشنا آمد. شبی را به یاد آورد که زنش جیغ می زد و پسرش را با ناف بریده به دستش دادند. ظهری را به یاد آورد که در حیاط قدم می زد و دامادش را می دید که نوه اش را با ناف بریده بغل کرده و به سویش می آید و صدای شیون دخترش.
ناگهان تمام موهای بدنش سیخ شدند و تیغه وسط کمرش تیر کشید، گردنش داغ شد و عرق کرد. حس کرد نفس در سینه اش گیر کرده است. نفس را با صدا بیرون داد، چیزی می دید که باورش نمی شد...
دهکده جلوی چشمش درست از میان شیشه عدسی های دوربین عوض شد و عوض شد تا شد دهکده خودشان. چانه اش از هیجان می لرزید و زبانش سر شده بود. چند بار چشم های از حدقه درآمده اش را به هم زد ولی درست می دید، دهکده خودشان بود که دود می کرد.
همسایه های خودشان را شناخت، می دید که فرار می کردند می دیدشان که بدن خاک آلود و خونی بچه هایشان را بیرون می کشیدند، خانه خودشان را دید و شیون زنش را شنید و انگار از میان دیوار موهایش را دید که پریشان می شوند و بچه هایش را که هراسان بودند خانه دخترش را دید و دامادش را.
گلوله را در هوا دید. دوربین از دستش رها شد و همانطور که به گلوله چشم دوخته بود به پشت روی سنگ ها افتاد و سرش زخمی شد. گلوله حوالی خانه خودشان ترکید. صداهای نامفهومی مثل گریه از گلویش خارج می شد. دهکده حتی بدون دوربین هم دهکده خودشان بود. بی هدف و بهت زده به اطراف نگاه کرد، فقط دهکده می دید شهری در کار نبود و تمام دهکده ها دهکده خودشان بودند و تمام دهکده ها با هم گلوله می خوردند و باد صدای شیون می آورد.
حس کرد کوه زیر پایش وا می رود و روی زمین باز می شود، حالا دیگر فقط یک دهکده می دید و آن هم ده خودشان بود که ویران می شد و گلوله ها می آمدند و منفجر می شدند و ویران می کردند و گوش هایش پر از صدای شیون بود، شیونی که خودش به وضوح و مدام می شنید نه شیونی که باد می آورد. کوه کاملا روی زمین باز شده بود و دید که با زمین هم سطح شده و داخل ده است، وسط حیاط خانه، همان طور به پشت افتاده و دست ها را حایل بدن کرده و به آسمان نگاه می کند. گلوله را دید که می آید و سوتش را نشنید، در گوشش فقط شیون بود. گلوله را دید که نزدیک می شود، فکر کرد حتی مارکش را هم می تواند بخواند، مستقیم به سمت او می آمد. فکر کرد آخرین لحظه است و حالاست که گلوله درست به مغز سرش بخورد اما گلوله از بالای سرش رد شد و پشت سرش مستقیم به خانه شان خورد، خانه را دید که ویران می شود. در مغزش خاک و پاره آجر می بارید.
شهریور هشتاد
اهواز
خدایار دوستار