درد بر مرد
چایش را داغ داغ سر کشید، گیوه های پوسیده و زهوار در رفته اش را به پایش انداخت و شلپ شلپ کنان در گل های حیاط به سمت در خانه دوید.
ته گلویش هنوز از داغی چای می سوخت که کلید را توی در ماشین انداخت. ده دوازده دوری چرخاند تا باز شد: قژ...... ولی گوشش آزرده نشد چون عادت داشت. روی صندلی که خواست بنشیند، اول پارچه های پاره اش را روی هم آورد که پیدا نباشد. در را بست، صدایش خواب را از سرش پراند. استارت که کرد ماشین با تکان های زیادی روشن شد، فورا خاموشش کرد. یک پیکان فکستنی و قراضه بود با رنگ نارنجی که گله به گله اش با ضد زنگ و صافکاری مزین شده بود. مال آن اوائلی که ایران شروع کرده بود به مونتاژ پیکان. از ترس این که همسایه ها از صدای گوشخراش استارت و گاز بیدار شوند و بیایند پایین و حسابش را برسند، ماشین را توی گل و شل با هزار زحمت و دردسر تا سر کوچه هل داد، ماشین را روشن کرد و راه افتاد. گربه ای از جوی کنار خیابان بیرون پرید و وحشت زده فرار کرد، مرد زهرخندی زد. خدا نصیب گرگ بیابان نکند: زوزه اگزوز، قژ قژ چرخ ها و دنگ و دنگ اتاق و هزار تا صدای دیگر که با هم قاطی شدند سمفونی ای درست کردند که مو بر تن اسرافیل سیخ و گوش شیطان را کر می کرد.
لبخند روی لبش خمیازه می کشید. از خلوتی جاده خوشحال بود. امروز صبح ساعت 4 قرار بود یک اتوبوس از شهرستان برسد و مسافرهایش را پیاده کند و نان او در روغن بود. سوت زنان در داشبورد را با مشت باز کرد و یک تکه نان خشک را در آورد و شروع کرد به سق زدن، چشمش در کنار جاده به دنبال مسافر می گشت و دندانهایش کلوخ نان را خرد و نرم می کرد تا آنها را فرو بدهد. هر لقمه ای که قورت می داد توی گلویش گیر می کرد، چند تا مشت که توی کمر خودش می زد پایین می رفت. تا خود ترمینال هیچ مسافری نبود. وقتی رسید فهمید که دیر کرده، تقریبا تمام مسافرها رفته بودند و چند تا ار آنها که ار بدبختی سر 50-60 تومان تاکسی را از دست می دادند و بعدش کلی غصه می خوردند، باقی مانده بودند. جوانی را دید که روی تنها چمدانش نشسته بود و فکر می کرد. نزدیکش که شد رشته افکارش پاره شد، با اخم به او و ماشین پر سر و صدایش نگاه کرد. وقتی رنگ نارنجی اش را از بین شبکه تصادف ها و پوسیدگی ها تشخیص داد مثل این که تازه یادش آمده باشد که مسافر است از جا پرید و گفت : "200 تومن، 200 تومن" پس از چند جمله دو طرف به 250 تومن راضی شدند و جوان سوار شد.
نیشش تا بنا گوشش باز بود و دماغش را با آستین کت قهوه ای رنگ نخ نمایش پاک می کرد. دستش را توی موهایش کرد و بعد به طرف مرد برگشت، با نگاهی حاکی از تعجب و تحقیر سر تا پای مرد را برانداز کرد، مثل این که می گفت تو دیگر که هستی که من سوار ماشینت شده ام مرد مشغول کارش بود، با نگاه جاده را می بلعید، تقریبا نیم خیز روی صندلی نشسته بود و با دست هایش مثل این که یک نوزاد نجس را نگاه داشته باشد با فرمان ور می رفت : محکم و با احتیاط ولی نه چندان با رضایت.
جوان پشت چشمی نازک کرد و رو بر گرداند، مرد متوجه شد.
می گذشت تا ناگهان جسمی وسط خیابان سبز شد تا مرد خواست ذهنش را از فحش ها و بد و بیراه هایی که به جوان می گفت بکند و به پاهایش بدهد، کار تمام شده بود.
جسم منحوس با سپر تصادف مرده بود و افتاده بود و غلت زنان از زیر ماشین رد شده بود و از آن طرف ماشین بیرون زده بود. همین؛ یعنی دنیا پشت و رو شد.
پای مرد پدال ترمز را له می کرد، ماشین خاموش بود و زمان خاموش، ولی مردم هیاهو می کردند. نگاه مرد هنوز جاده را می بلعید و چشم هایش برق می زد.
در محکم به هم کوبیده شد، جوان یک سکه ده تومانی انداخت روی صندلی کمک راننده و گفت : " احمق بی شعور" مرد جوان را نگاه کرد، نفسش را بیرون داد و در را باز کرد.
تقریبا مثل مرده از ماشین بیرون افتاد و کشان کشان خودش را به جمعیت رساند، فحش ها را نمی شنید.
بچه را که دید، روی دو زانو افتاد، نگاهی به بچه کرد، بعد سرش را رو به آسمان برگرداند، دو دستی محکم کوبید توی سر خودش و داد زد: "ای خدا" تازه داشت هق هق اش در می آمد که یک قلچماق چاقوکش جلو آمد، همین طور که به طرف مرد می آمد ضامن دارش را هم از جیبش در آورد و باز کرد، بعد یقه مرد را گرفت، مثل مرغ از زمین بلندش کرد و انداختش روی صندوق عقب و گفت : " عوضی لندهور زدی بچه مردم رو لت و پار کردی مث نکبت ها نشستی داری تئاتر بازی می کنی؟! یالا پاشو برسونش بیمارستان عنتر مرده شور!" و چاقو را گذاشت زیر گردن مرد.
مرد ترسید، آرام از صندوق لیز خورد و آمد پایین گفت : " چشم قربان!" بچه هنوز عربده میزد. مرد نشست و بچه را از زیر ماشین کشید بیرون، یک نفر در عقب را باز کرد و مرد بچه را آرام کذاشت روی صندلی عقب و بعد به همراه مرد قلچماق راهی بیمارستان شدند.
تا شب مرد حرف گوش می کرد. پدر و مادر بچه هم دیگر رسیده بودند، البته پدرش که بود. همان مرد قلچماق و مادرش یک زن کوتوله بود که فقط دماغ سیاه و درازش با سوراخهای بزرگی که دایم تنگ و گشاد می شد از سوراخ های چادرش بیرون بود. ضجه می زد و قربان صدقه می رفت، از "مف آویزون" بچه گرفته تا دنده و سر و پا و دستی که در خیال خودش شکسته بود و زخم هایی که خودش دیده بود را قربان می شد و گریه می کرد و اشک می ریخت، و این بد بود، روح لطیف چاقوکش به حرکت در آمده بود و ابرو ها و سبیل پر پشتش از خشم می لرزیدند و برای شکستن کله طاس مرد غش و ضعف می رفت.
وقت حساب بیمارستان که رسید مرد گفت : "دیگه پول ندارم"
چاقوکش گفت : "چی؟!" مرد باز سرد و مردد گفت : "دیگه پول ندارم"
کلمات فرصت نکردند کاملا بیرون بریزند و در دهان مرد همراه با دندان هایش خرد شدند؛ نصف حرص چاقوکش خالی شد.
مرد دو سه تا از دندان هایش را که خرد و یا لق شده بودند کند و توی مشتش فشار داد و خون سرخ دهانش را روی کاشی های سفید بیمارستان تف کرد و خون را رها مرد تا از چانه اش آویزان شود و از آنجا به زیر یقه اش بخزد بعد حلقه ازدواجش را که هنوز دور انگشت لاغرش زار می زد درآورد و به چاقوکش داد. بعد نوبت گواهینامه و کارت ماشین بود و بعد رفت ... به بازداشتگاه یه خانه، زیاد مهم نبود. هر چند قدم که می رفت می نشست، زانو هایش را بغل می کرد و سرش را روی زانو هایش می گذاشت و فکر می کرد. بلند که می شد چند تا سکه دور و برش بود. چشم هايش خمار بود و لب و لوچه اش آویزان، ضعف بسیار شدیدی تک تک سلول های بدنش را شل کرده بود. خون روی تمام گردنش کبره بسته بود. آخر افتاد و همان وسط پیاده رو خوابش برد تا صبح؛
و مرد بود و سخت بود تا فردا.
بیدار که شد مثل دیشب نبود گیج و وامانده نبود فکر می کرد؛ به طرف بیمارستان راه افتاد. به پس گرفتن حلقه امیدی نداشت ولی می رفت البته نه با تاکسی چون تاکسی را دیشب دم در بیمارستان جا گذاشته بود.
جاهل جلو آمد. یقه مرد را گرفت و چسباندش به دیوار بیمارستان، پاهای مرد از زمین جدا شده بود، گفت : "اون حلبی کم بود یارو" مرد گفت : " چشم بریم خونه پول بر داریم قربان" و راه افتادند، با تاکسی.
از قرار معلوم وضع بچه خراب بود یا جاهل این طور وانمود می کرد. هر چه سعی کرد با او صمیمی شود نمی شد، اخم کرده بود و با انگشت روی زانویش ضرب گرفته بود.
حواس مرد به او بود، یک ترمز ناگهانی پشت چراغ قرمز موحب شد تا سریعا یک پس گردنی محکم و تکان دهنده از جاهل بخورد و سرش با فرمان تصادف کند. جاهل گفت : "مرتیکه احمق گیج، بچه ما کمت بود، می خوای یکی دیگه رو هم ناقص کنی حیوون؟!"
مرد عصبانی شد، سرخ شد و گرم شد ولی کاری نکرد. نمی توانست بکند. تا خانه سه چهار تا پس گردنی دیگر هم خورد و مرد هنوز مرد بود و سخت بود اما سرخ و داغ.
شب که شد باز هم پیاده به سمت خانه راه افتاد. این بار هم بدون تاکسی. ولی تاکسی دم در بيمارستان نبود، یا به همراه روح مرد توی گاراژ اورافچی ها تکه تکه می شد و یا زیر پای یک بدبخت یا خوش بخت دیگر بود بهر حال روح مرد تکه تکه می شد.
مرد به خودش گفت : "حالا، چکار کنم، نون زن و بچه ام را از کجا بدم؟!" دست هایش توی جیب شلوارش به دنبال سوراخی می گشت تا گشاد ترش کند ولی این بار جیبش سوراخ نداشت، از پول ماشین فقط یک دسته 200 تومانی به او رسیده بود. گفت از فردا دیگر بیمارستان نمی روم. مگر سرم درد می کند؟! اون همه پول پیششه، آدرس یا شماره تلفنی هم که از من نداره، پس هیچ غلطی نمی تونن بکنن!"
مرد سخت تر شده بود.
تا یکی دو هفته از پولش خورد. می ترسید دنبال کار بیرون برود، ولی چه می شد کرد دیگر پولی نبود. با اتوبوس چند محله دور شد تا نه مغازه دار ها بشناسندش و نه احیانا رفیق های جاهل ببینندش.
نوع کار برایش فرقی نمی کرد، فقط باید شکم اهل و عیال را سیر می کرد با نان خشک یا پیتزا فرقی نمی کرد. چاره دیگری نبود مدرکی هم نداشت تا مانع شود که کار های پست را بپذیرد. ولی باز کار نبود. در این دو هفته مو های سفید سرش، انحنای کمرش، افتادگی شانه ها و گردنش، شکستگی زانوانش و چین های صورت و پیشانیش به قدر ملموسی زیادتر شده بود.
آن چه از آن می ترسید، رسید. شاگرد اوراقچی بود، مزدور مرد جاهل، و برد و پرتش کرد جلوی پایش. وقتی از مشت و لگد و چماق و ... سیر شد و گمان مرگش می رفت، پذیرایی تمام شد. در تمام مدت زانو های مرد توی شکمش جمع شده بود و یک دستش را تا کرده و سپر صورتش قرار داده بود و دست دیگرش را برای محافظت از کمرش پشت سرش تکان می داد. صورتش با تک تک ضربه ها باز و بسته می شد. اصلا فریاد نزد و آخ نگفت و نفس هم نکشید. بعد از آن با دهان پر از خون قل قل کرد : "مگر پول کافی نبود؟" دو نقطه نقل قول جاهل یک لگد بود که توی شکمش پیاده شد : "نه کثافت" می دانست دروغ می گوید ولی خب از کجا نان بخورد؟ باید پس انداز کرد، حتی این موقع، مگر چنین شانسی چند بار دیگر گیرش می آمد، دفعه بعد حتما بچه اش می مرد، از آن گذشته به قربانی بعدی نمی تواند اطمینان داشته باشد، شاید از خودش جاهل تر و قلچماق تر باشد و یا شاید یک راننده اتوبوس باشد که یا زندانی می شود یا اعدام و در هر دو صورت چیزی دست جاهل را نمی گرفت. پس باید این یکی را تا ته می مکید؛ و مرد، مرد بود و سخت بود، حتی پر از خون؛ مرد زار زد : "به خدا دیگه هیچی ندارم، تا حالا هم از اون پولی که شما لطف کرده بودید خوردم. دیروز تموم شد، اومدم دنبال کار بگردم که ..."
که علامت نقل قول جاهل امانش نداد : "به من چه مشکل تو نکبته، اون موقع که پشت فرمون می نشستی باید فکر این جاهاش رو هم می کردی" مرد گفت : "باشه، می رم واستون جور می کنم" جاهل به سه تا نقل قول بدون کلام بدرقه اش کرد ولی واسه آخری گفت : "می دونی که نمی تونی در بری بدبخت!" مرد می دانست.
باز هم مغز پوسیده اش به کار افتاد، حالا دو تا درد داشت یکی خرج خانه، یکی خرج بیمارستان، چرخ دنده های زنگ زده مغزش صدا می کردند، به هم می سابیدند، دیگر تحمل نداشتند، سالها بود در عرقی که مرد پشت فرمان ریخته بود حسابی زنگ زده بودند و اوراق شده بودند، عاقبت فرو شکستند، و مرد بود و شکسته بود.
می دوید با چهره و لباس خونی، می ایستاد، بهت زده اطراف را نگاه می کرد، پاهایش را از دو طرف باز می کرد، دست هایش را نیز، بعد جیغ می کشید و سرش را تکان می داد، این صدای خرد شدن چرخ دنده ها بود.
مردم می خندیدند و عاقلترها فرار می کردند و پاسبان ها جرأت جلو آمدن نداشتند، با آن قیافه خیال می کردند زنجیری است، و بود، چون شکسته بود.
و مرد باز دوید و باز ایستاد، در خیابان یک تاکسی را دید، همچنان که جیغ می زد با دست ها و پاهای باز به سمت تاکسی شروع به دویدن کرد، اتاق تاکسی که اتاق تاکسی خودش بود، حتی مغز خرد شده اش هم این را تشخیص می داد، ولی بقیه اش را نمی دانست، اصلا مهم هم نبود. با سرعت به تاکسی نزدیک شد.
راننده تاکسی همان جوان مسافر بود، باز هم دستش به زلف هایش بود. مرد را که دید وحشت کرد.
جای این که ترمز کند، بوق زد، سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت : "بیا کنار دیوونه!" نمی دانست که شکسته ها دیوانه نیستند و شکسته ها نمی شنوند. شاید در آن شرایط نمی توانست بفهمد. باز بوق زد و بالاخره ترمز کرد ولی از بخت خوش مرد و بخت بد خودش گاز را فشار داد و ثانیه ای بعد مرد در هوا بود.
صدای شکستن استخوان ها جیغش را خفه کرد. در هوا دست و پا می زد گویا دستی را طلب می کرد که کمکش کند.
جوان ترمز کرد، از مرد گذشت، مرد با سر به سپر عقب خورد و بعد روی زمین له شد، درست مثل یک کهنه خیس که پرتش کرده باشی روی زمین.
کاسه سرش متلاشی شد و مغز خردش به سپر ماشین پاشید، خون بی ارزشش روی زمین جاری بود و جسم حقیرش کم کم جمع می شد، دست هایش گویی هوا را چنگ می زد و دهانش با نیمه فریادی مرده باز بود و چشم هایش نگاه سرد خود را به مغز دوخته بود که تنها و آخرین امیدش بود. مرد مچاله شد و مرد بود و مرده بود و مرده بود. جوان افتان و خیزان خودش را بالای سر مرد رساند.
نتوانست تحمل کند، بر گشت و پشت جدول عق زد. تا چند دقیقه دیگر گوشه و کنار خیابان پر از همین کثافت ها می شد.
بهار 1376
اهواز
خدایار دوستار