داستان کوتاه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   يکی بود، يکی نبود.

   نه، خيلی ها بودن، خيلی ها هم نبودن، مثل هميشه.

   يه مامان بود با يه بابا. ولی هنوز بچه نداشتن اين دو تا خيلی قبل از اينکه بچه دار بشن مامان و بابا بودن.

   تا اينکه بالاخره خدا به اين مامان و بابا يه پسر داد. هر جفتشون خيلی پسره رو دوست داشتن، آخه يکی يه دونه بود.

   مامان و باباهه پير شدن و پسره بزرگ شد. بزرگ شد و بزرگ شد.

   تا اينکه شد بيست ساله، وقت گل دادنش رسيد.

   مامانه که تا حالا منتظر مونده بود خيلی خوشحال بود، خيلی.

   که يه دفه جنگ شد. يه جنگ بد، مثل بقيه جنگا.

   همون خيلی ها که بودن، رفتن که بجنگن، همون خيلی ها هم که نبودن موندن تو خونه هاشون که بمونن، زنده بمونن.

   باباهه و پسره هم که بودن شال و کلاه کردن که برن، که نبوده ها بمونن، زنده بمونن.

   مامانه ناراحت شد، غصه خورد، هر کاری کرد که جنگ تموم بشه، نشد، آخر خودش ساکاشون رو بست، غذای تو راهشون رو آماده کرد، خنديد، خوشحالی کرد، اميد داد، از زير قرآن ردشون کرد تا رفتن. مامانه تو خونه نشست و منتظر موند که يا جنگ تموم بشه يا اونا برگردن. اونايی هم که نبودن، هنوزم نبودن.

   چند دفه هم برگشتن، هر دفه هم مامانه انقدر تو بغل جفتشون گريه کرد که خوابش برد و اشکهای اونا رو نديد.

   تا اينکه يه دفه باباهه و پسره رفتن ولی فقط پسره برگشت، با دو تا چشم خيس خجل. مامانه داشت به جای خالی باباهه عادت می کرد که ديگه پسره هم برنگشت. جفت رفت و طاق برگشت، طاق رفت و برنگشت.

 

   خيلی ها بودن، خيلی ها هم نبودن، مثل هميشه.

   حالا جنگ تموم شده. خيلی از بوده ها ديگه نيستن، خيلی از نبوده ها هم هنوز هستن.

   اما مامانه هنوز هست؛ از اون سه تا حالا فقط مامانه مونده با دو تا پلاک، با يه عالمه آدم که نيستن، با يه عالمه درد که هميشه هستن.

   ولی خوب خيلی ها هم هنوز هستن.

   اما اين گنبد آسمون هنوزم که هنوزه، کبوده که کبوده.

   درست مثل دل مامانه،

   مثل هميشه،

   کبود.              

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

20/7/79

اصفهان

خدايار دوستار

 

khodayard@khodayard.com