دل دار

 

 

 

 

 

 

   "ساکتون رو بذاريد اينجا... ، متشکرم، دستاتون رو باز کنيد پاهاتون رو هم همين طور... ، يه تفتيش ساده است. معذرت می خوام، با اجازه... "

   مسافر خيلی نگران است. عرق کرده و چشمهايش دو دو می زنند، بگی نگی نفس نفس هم می زند. زير پوست سفيدش خون دويده و چهره اش را سرخ کرده، گاهی تکانهای ناگهانی می خورد. مثل بره از نگهبان اطاعت می کند. ساک بزرگش را که تقريبا خالی است و به همين خاطر مچاله شده روی تسمه می گذارد و رفتنش را تماشا می کند، ساک بزرگ و سبک است، نمی تواند پره های لاستيکی دستگاه را کنار بزند و گير می کند. صدای سايش ساک با تسمه که بی خيال از زيرش می گذرد تن مسافر را می لرزاند.

   چمدان سياه بزرگ و سنگين نفر بعدی محکم به ساک مسافر می خورد، آن را له می کند و با خود می برد.

    مسافر دستها و پاهايش را باز کرده است و پريشان انتظار تفتيش می کشد. در اولين تماس دست نگهبان با گردنش از جا می پرد. نگهبان مشکوک می شود و می پرسد : "چی شد آقا؟ ناراحت شدين؟"

-       نه، دستتون خيلی سرد بود، جا خوردم.

   صدايش می لرزد، دست نگهبان را می بيند و می ترسد : - نکنه...!

   باز پاها و دستهايش را باز می کند و می ايستد. خودش را سفت می گيرد تا با تماس دوباره دست نگهبان از جا نپرد. نگهبان دست يخزده اش را روی تن گر گرفته مرد می گذارد، مرد تکان می خورد ولی خودش را می گيرد. دستها به سرعت روی شانه ها و دستهای مرد باز می شوند و باز از پايين بسته می شوند. از پهلوها پايين می آيند روی کپل مرد می لغزند و پاها را هم رد می کنند. دور جورابهای مرد می گردند و باز از داخل پاها بالا می آيند. مرد با تکانهای مختصر دست نگهبان جلو عقب می شود، تعادل ندارد. چشمهايش سياهی می روند. ناخودآگاه دستش را روی شانه نگهبان می گذارد، نگهبان که نشسته بود بر می خيزد و مرد نزديک است که بيافتد، دستهايش دور کمر نگهبان حلقه می شود، سينه اش به سينه نگهبان می خورد. نگهبان انگار سوخته باشد سريع عقب می کشد، مرد از پشت سقوط می کند و محکم به زمين می خورد. نگهبان شتاب زده اسلحه اش را می کشد و به سمت مرد که طاقباز روی زمين افتاده نشانه می رود. فرياد می زند : "پا نشو، همون جوری دراز بکش" مرد گوش می کند، چاره ديگری ندارد. نگهبان باز فرياد می زند : "حالا برگرد به شکم روی زمين بخواب، دستها و پاهات رو هم باز کن، جم نخور، طرف راست صورتت رو بذار رو بچسبون به زمين." مرد اطاعت می کند.

   نگهبان دوم از سمت چپ به مرد نزديک می سود به سرعت دست راستش را می گيرد و با دستبند، پشت کمرش به دست چپش قفل می کند. مسافر آه می کشد. نگهبان اولی در حالی که هنوز مسافر را نشانه گرفته و چهارچشمی مراقب اوست، دست چپش را به سينه می برد، تکه های سوخته پيراهنش را جدا می کند و جلوی چشمش می آورد، خاکسترها به زمين می ريزند، نگهبان دوم مسافر را بر می گرداند، يقه اش را می گيرد و بلندش می کند. مسافر آرام شده، سر پا می ايستد. نگهبان اول جلو می آيد، به دومی اشاره می کند که اسلحه اش را در بياورد. دومی مرد را نشانه می رود. اولی غلاف می کند، جلو می آيد، دستهايش می لرزند، آرام يقه پيراهن سفيد مسافر را از دو طرف می گيرد و بعد با تمام قدرت تا پايين پاره می کند. سينه مسافر پيدا می شود. مسافر خيره در چشمان گشاد شده نگهبان می نگرد.

   سينه اش سرخ است. سمت چپ سينه مرد از داغی سرخ است و قلبش پيداست که می تپد. نگهبانها حرارت را روی صورتشان حس می کنند. تا مدتی بهت زده و حيران فقط نگاه می کنند. نگهبان دوم عقب عقب به سمت تلفن می رود، اولی هنوز بهت زده به لکه بزرگ و سرخ و داغ و تپنده روی سينه مسافر نگاه می کند. دومی گوشی را بر می دارد، اولی به خودش می آيد و اسلحه اش را می کشد، يک قدم عقب می گذارد و مرد را نشانه می رود.

   دومی شماره می گيرد :

-   برامون يه ماشين بفرستيد، خيلی فوری، يه نفر رو گرفتيم که........ يه مورد خيلی خطرناک گرفتيم........ آره...... ما منتظريم.

   و گوشی را می گذارد. تا به حال چشم از مسافر بر نداشته است. بر می خيزد و جلو می آيد، دستش را بالا می برد و محکم به صورت مسافر می کوبد، سر مسافر می چرخد و گوشش سوت می کشد؛ مسافر آه می کشد.

 

اصفهان

4/3/79

خدايار دوستار

khodayard@khodayard.com