دُودِسکادِن

( هو هو چی چی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   دوباره به زور قورتش داد. فکر کرد تا کی از پسش بر خواهد آمد. به پنجره کوپه نگاه کرد که کيپ شده بود. لبهايش را محکم به هم می فشرد. چيزی در دلش قل قل می کرد. با خودش گفت خوب شد صندلی ام لب پنجره است. مردی که روی صندلی روبرو نشسته بود داشت شام می خورد و بغل دستی از همان وقت که وارد شده و نشسته بود، خواب بود. سرش را به پشتی صندلی تکيه داده بود و با دهان باز نفس می کشيد. سينه اش خس خس می کرد. در خواب تکانی خورد و سرش خم شد و افتاد روی شانه اش. نگاهش کرد و نگران شد. قبلا هر بار در اتوبوس يا قطاری سر بغل دستی روی شانه اش می افتاد، دلش قنج می رفت و سعی می کرد کمترين تکانی نخورد تا طرف بيدار نشود. حس می کرد به درد کسی خورده است، حتی در حد يک شانه برای خوابيدن. دوست داشت دستش را بگذارد روی سرش و نوازشش کند. يک نوع حس پدری به او دست می داد و خوشحالش می کرد. حتی اگر طرف وقتی بيدار می شد اصلا به روی خودش نمی آورد و يا حتي خودش را جمع و جور می کرد و قيافه ای می گرفت که مثلا نکند او پررو شود. بعضی اوقات آنقدر شاد و آرام می شد که خوابش می برد و سرش می افتاد روی سر بغل دستی که روی شانه اش بود. ولی اين بار نگران شد چون نمی توانست تکان نخورد. چيزی که در دلش می قليد نمی گذاشت  حتی اگر مثل دفعات قبل تمام تنش درد می گرفت و خواب می رفت نمی توانست تکان نخورد. چيزی که در دلش می قليد نمی گذاشت؛ هی تکانش می داد. دوباره حس کرد بالا می آيد. دستش را گذاشت روی دلش و فشار داد. سعی کرد اجازه ندهد که بالا بيايد. ولی داشت می آمد. حس کرد که از سينه اش می گذرد و از گلويش مثل يک دانه سيب زمينی درشت بالا می آيد. به دهانش که رسيد دستش را گذاشت روی دهانش و فشار داد. چشمهايش گشاد شد و می خواست بيرون بزند. لپهايش باد کرده بود و حس کرد الان است که بترکد. دستش را محکمتر فشار داد و با تمام قدرت دوباره قورتش داد. مردی که شام می خورد متوجه شد. همان طور که لقمه اش را می جويد و لقمه ديگری را آماده می کرد آرام با پاهايش سطل آشغال را از زير صندليش بيرون کشيد و هلش داد جلوی او. طوری که اگر خم می شد دهنش روبروی سطل بود. نگاهش هم نکرد و به غذاخوردنش ادامه داد.

   خجالت کشيد. فکر کرد هيچ وقت نشده بود که ماشين زده و يا قطار زده شده باشد. به سطل نگاه کرد و به مرد روبروئي که غذا می خورد بدون هيچ ميلی يا حسی. فکر کرد اگر الان استفراغ هم بکند، اگر روی صندليش جان هم بکند، او به غذا خوردنش ادامه خواهد داد و سه نفر به روزنامه خواندنشان.

   اين بار آنقدر سريع بالا آمد که تا دستش را بالا بياورد و جلويش را بگيرد، يک جيغ کوچک از دهنش بيرون پريده بود. بغل دستی تکانی خورد و سرش را از روی شانه او برداشت و دوباره به پشتی تکيه داد و شروع کرد به خس خس کردن. به پنجره نگاه کرد که کيپ شده بود. بلند شد و دستش را دراز کرد ولی به پنجره نرسيد. به پله فلزی نگاه کرد که به تخت بالا می رفت. روی نوک پاهايش که بلند شد دستگيره های پنجره را گرفت. کشيد. پنجره باز نشد. محکمتر که کشيد پنجره تکانی خورد و صدای قطار را از بيرون شنيد. باد توی کوپه پيچيد و روزنامه ها به صدا در آمدند. حس کرد همه دست از کارشان برداشته اند و نگاهش می کنند. حتی او که خواب بود. داشت بالا می آمد که قورتش داد. چيزی نگفت. پنجره را بست. روزنامه ها ساکت شدند. پشت سرش کسی نفسش را با صدا بيرون داد. اين بار نگذاشت پنجره کيپ شود. آرام فشارش داد، آنقدر که فقط فشار باد نتواند بازش کند. برگشت. آن سه نفر روزنامه می خواندند و روبروئی همچنان می خورد. بغل دستيش بيدار شده بود و با چشمهای سرخ و خواب آلود نگاهش می کرد. به روی خودش نياورد. با پا سطل را هل داد زير صندلی خودش و به صورت روبروئی خيره شد. آنقدر طولانی و سنگين که متوجه شد و سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. زل زد توی چشمهايش. دهنش از جنبيدن واماند و بهت زده نگاهش کرد. همچنان که ايستاده بود، خيره به او نگاه می کرد. روبروئی به خودش آمد و دوباره مشغول جويدن و گرفتن يک لقمه ديگر شد. خواست بالا بيايد. دلش را چنگ زد و جلويش را گرفت. نشست.

   بغل دستی دوباره خوابيده بود و با دهان باز خس خس می کرد. روبروئی همچنان می خورد. همين طور که نگاهش می کرد با پا سطل را از زير صندلی خودش کشيد بيرون و هلش داد جلوی او، طوری که اگر خم شود دهنش روبروی آن باشد. روبروئی متوجه سطل شد نگاهش از سطل به چشمهای او رسيد. چنان خشمگين نگاهش کرد که لقمه از دستش افتاد. چشمهايشان در هم قفل شد. روبروئی سعی کرد نگاهش را بدزدد ولی نتوانست. سعی کرد با چشمهايش غذا را از دل و روده روبروئی بکشد بيرون. روبروئی سکسکه کرد. همچنان به او خيره بود. بغل دستی هراسان از خواب پريد. دل و روده روبروئی بهم خورد و صدای خفه شده ای از دهن با لقمه نيمه جويده باز مانده اش بيرون زد. روی سطل خم شد و هر چه خورده بود را بالا آورد. از ته دل عق می زد. بغل دستی حيرت زده و هراسان نگاهش می کرد. آن سه نفر همچنان روزنامه می خواندند. قطار تکانی خورد و پنجره از جايش کنده شد و افتاد. باد توی کوپه پيچيد و روزنامه ها فرياد کردند. روبروئی عق می زد. خواست بالا بيايد. پريد و به نردبان فلزی آويزان شد، خودش را به سرعت بالا کشيد، سرش را از شکاف پنجره به زور بيرون داد و فرياد زد، داد کشيد، هوار کرد : "آآآی خــــــسته شدم، خسته شدم، خسته شدم آآآآی."

   صدايش گرفته بود و لحنش به گريه نزديک نبود.

 

 

 

 

 

 

12/8/82

اصفهان

خدايار دوستار

khodayard@khodayard.com