اصفهان، خودِ عشق

 

سوی من لب چه می گزی که مگوی ....

حافظ

 

 

 

 

 

 

 

   باز هم دارم خواب می بینم. دوباره دارم همان خواب را می بینم. باز همان چوپان نشسته پای همان درخت و دارد نی می زند. چه نی ای هم می زند. با اینکه تقریبا هر دوشب یک بار همین خواب را می بینم و او هربار همین آهنگ را می زند، باز صدای نی اش مستم می کند. آهنگش را در هیچ نواری نشنیده ام. هربار در همین خواب بوده که او همین آهنگ را  زده و من را مست کرده. اصفهان است می دانم، مایه عشق. و مرا جز همین خواب یاد چیز دیگری نمی اندازد ولی همین چیز کمی نیست. یاد همین خواب می افتم وقتی دارم همین خواب را می بینم و تمام حس هایی که این خواب به من القا می کند تشدید می شود. اصفهان می نوازد، دستگاه عشق. همین خواب بود که وادارم کرد نی یاد بگیرم و هربار که از نی زدن خودم راضی نشدم آروز کنم که همان شب همان خواب را و همان آهنگ را.

   اصفهان می نوازد، دستگاه عشق، و چشم هایش پر از اشک است از عشق من. هیچ وقت مرا ندیده ولی دلش برایم تنگ است. اصلا نمی شناسدم ولی دلش... . سوز دلتنگی اش در نوای نی اش ناله می کند. انگار دارد سرگذشتی را روایت می کند. انگار دارد برای عزیز نزدیکی درددل می کند. چشم های پر از اشکش میشی ست. پلک اگر بزند مروارید هایش از لب پلک ها می پرند روی مژه هایش و از آنجا می لغزند روی گونه، و آن وقت با اینکه هنوز برق می زنند دیگر مروارید نیستند. اسمش شبان است. چشم های شبان میشی اند و درشت. مژه هایش آنقدر بلند هستند که اشک هایش راحت بتوانند از روی آنها بلغزند روی گونه هایش. گونه هایش همیشه از عشق من گل انداخته اند، انگار سیبی خوب رسیده باشد و یا زیر آن پوست روشن آتشی شعله ور باشد: آتش عشق من. کلاه بر سر گذاشته، همیشه می گذارد، کلاه نمدی سیاه رنگ و از زیر آن کلاه موهای خرمایی اش آرام ریخته اند روی پیشانی بلندش. ریش زبرش آنقدر بلند هست که تا وقتی که نی می زند و گریه می کند اشک هایش را نگه دارد و وقتی نی زدنش تمام شد و خواست آواز بخواند و گریه کند، دست که بکشد بهشان اشک ها با هم شر کنند روی زمین و او سرش را تکیه بدهد به درخت، چشم هایش را ببندد و با همان بغضش که اشک مرا در خواب هم در می آورد بخواند : درد عشقی کشیده ام که مپرس    زهر هجری کشیده ام که مپرس    گشته ام در جهان و آخرکار    دلبری برگزیده ام که مپرس     آنچنان در هوای خاک درش    می رود آب دیده ام که مپرس      این مصرع آخر را که می خواند هق هق نفسش را می برد و یک وقفه کوتاه در آوازش می افتد. اشک هایش که حالا جوی کوچکی شده اند قطره قطره از ریش خیسش می افتند روی پیراهن سفید ساده اش که خیسی اشک حالا روی آن لکه بزرگی ساخته است. می دانم اگر دوباره بخواند صدایش تودماغی می شود، زمزمه می کند: من بگوش خود از دهانش دوش    سخنانی شنیده ام که مپرس    و باز با آن صدای اهورایی اش که اینجا ناگهان مو به تن من سیخ می کند، د رهمان مایه اصفهان می خواند: سوی من لب چه می گزی که مگوی    لب لعلی گزیده ام که مپرس    حالا صدایش را بم می کند و آرام می خواند: بی تو در کلبه گدایی خویش   رنجهایی کشیده ام که مپرس     "رنج" را که می گوید در سینه ام دردی می پیچد و صورت خیس از اشکم در خواب چروک می افتد. برای تسکین دردم می گوید: همچو حافظ غریب در ره عشق    به مقامی رسیده ام که مپرس     چشم های میشی اش را لحظه ای باز می کند و دوباره می بندد. اینجا همیشه صدای قوچ گله بلند می شود شبان من یادش می افتد که چوپان است و گله ای را به چرا آورده است. اما این فکر هم یاد مرا از ذهنش نمی برد. صورت و ریش ها و پیراهنش هنوز خیس از عشق من است. شبان چشم هایش را محکم به هم فشار می دهد و دعا می کند، من هم در خواب دعا می کنم. وقتی دعا می کنیم دو قطره اشک درشت و زلال که هرکدام انگار تمام جهان را در خودش زندانی کرده است، از بین پلک های چشم های بسته مان بیرون می زند و از گوشه چشمهایمان می سرد و می افتد توی گوش هایمان و من بیدار می شوم. اما شبان را هنوز می بینم که چشم هایش را باز می کند و آهی می کشد. بر می خیزد و می رود تا گله را که زیادی پخش و پلا شده جمع کند. اینجاست که می توانم شلوار دبیتش را ببینم و گیوه های آجیده اش را. چون عاشق است محکم و استوار گام می زند. حالا می توانم کوه های اطرافش را هم ببینم که بلندند و دامنه های سبز دارند که جابجای آن شقایق رسته. شبان خیلی چهار شانه نیست اما از نظر من خوش هیکل است و آغوشش درست به اندازه من جا دارد، نه بیشتر و نه کمتر.

   شبان را دوست دارم، خیلی زیاد. نه که حالا که بیدار شده ام و ناصر دارد با اخم های در هم در رختخواب پهلو به پخلو می شود که یعنی "بخواب" این را حس کنم، نه، شبان را آنقدر دوست دارم که می توانم بگویم عاشقش هستم. آنقدر عاشق که خیلی وقت ها از فراقش گریه می کنم و بی تاب می شوم و همیشه از ندیدنش غمگینم. از اینکه در کنارم نیست تا سرم را روی سینه اش بگذارم صدای قلبش را بشنوم و صدای قلبم را بشنود، از اینکه نمی توانم به چشم های میش اش خیره شوم و لبش را ببوسم، از اینکه نیست خیلی غمگینم. از اینکه زنش نیستم از اینکه شوهرم نیست، غمگینم و غمم آنقدر بزرگ هست که نتوانم تحملش کنم، اما تحملش می کنم.

   حتما تا حالا به اندازه کافی خودم را لو داده ام، پس بگذار راستش را بگویم. اینکه می گویم من و شبان تا حالا همدیگر را ندیده ایم ونمی شناسیم، راست راست هم نیست. یک بار همدیگر را دیدیم. یکی از همین شب ها که خوابش را دیدم و با اشکی که به گوشه چشمم چکید بیدار شدم و شبان بعد از این که از عشق من آه کشید، قبل از این که بلند شود و برود سراغ گله برگشت در چشمم نگاه مرد و گفت : "امروز سرکار نرو لیلا، دلک برات تنگ شده از بس ندیدمت، آخه ما تا کی از این عشق بسوزیم؟ تا کی هی خواب همدیگه رو ببینیم و گریه کنیم؟ خسته نشدم لیلا، بی تاب شدم. باید ببینمت، تو سینه ام عین جهنمه از دوریت. دلم صدای قلبت رو بشنوم." و بعد انگار که التماس می کند گفت : "امروز نرو سرکار لیلا، بیا ببینمت، تو بیداری..."

   گفتم : "نمی رم شبان، می آم، فقط تو حرف بزن من می آم، تا حالا باهام حرف نزده بودی تو این همه سال، تا حالا اسمم رو صدا نکرده بودی، می آم، منم دلم پر می زنه برا شنیدن صدای قلبت، برا بوسیدنت، برا ..." خجالت کشیدم. از ناصر که پهلوم خوابیده بود و از صدام بیدار نمی شد خجالت کشیدم. شبان دوباره آه کشید. گفت : "بنازم خدایی خدا رو اما دیگه دلم تاب نمی آره."

   گفتم : "می خوای بیام در خونه تون؟" گفت : "نه، اگه مینو ببینتت قیامت می کنه، می خوای من بیام در خونه تون؟" خندیدم. گفت : "لیلا این طوری نمی شه، صبح که بیدار شدی برو سوار اتوبوس شو، هر اتوبوسی که بود، بعد بخواب، وقتی راننده اومد بیدارت کرد پیاده شو، منم می آم."

   کوچولو خندیدم و گفتم : "چطوری؟" لبش به خنده وا شد و دندانهایش را دیدم که چه سفید بود. گفت : "همین طوری دیگه" بعد گفت : "لیلا" گفتم : "ها؟" گفت : "بخواب صبح بیدار نمی شی ها" آن شب تنها شبی بود که با خنده خوابیدم.

   توی خواب دیدم که ناصر ما را با هم دیده و عصبانی ست. فقط قیافه خشمگین ناصر را می دیدم. مرتب سرش را تکان می داد. چشم هایش گشاد شده بود و نفس نفس می زد. مثل یک گاو خشمگین شده بود. خیلی ترسیدم.

   درست مثل هر روز سر ساعت بیدار شدم. صبحانه ناصر و بچه ها را دادم و راهیشان کردم. همیشه آخرین نفر من هستم که از خانه خارج می شوم. از دیشب در خاطرم بود که نی ام را بردارم و برش داشتم. در را پشت سرم قفل کردم و رفتم و سوار اتوبوس شدم. همان اتوبوس همیشگی که هیچ وقت تا آخر خطش نرفته بودم. سوار که شدم، جا برای نشستن نبود، هیچ کس هم جایش را به من نداد که بنشینم و بخوابم. خیلی هاشان را سال ها بود که می شناختم ولی با هیچ کدام حتی سلام و علیک هم نداشتم. همان جا به خودم گفتم : "خاک بر سرت لیلا با این روابط اجتماعی ات" اگر با یک کدامشان دوست بودم لااقل می توانستم بگویم که حالم خوب نیست و جایش را بگیرم و بخوابم. دو ایستگاه بعد جا خالی شد و نشستم، یک دقیقه طول نکشید که خوابم برد. در خواب شبان را می دیدم که می دوید و نفس نفس می زد. چوبدستش در هوا تکان می خورد و همین طور می دوید. از دویدنش خوشم آمد مردانه می دوید. موهایش با باد می رقصیدند و گام که می گذاشت پوست صورتش می لرزید. مستقیم روبرو را نگاه می کرد و می دوید. دقیق شدم که ببینم از دویدنش پیداست که عاشق است یا نه؟ پیدا بود. چیزی در دلم لرزید. لبخند زدم و از خواب پریدم. راننده بالای سرم بود و صدا می کرد. گفتم : "رسیدیم آقا؟" راننده سرش را از خشم برگرداند و رفت. شنیدم که گفت : "معلوم نیست شب کجا بوده، یک ساعته دارم صداش می کنم بیدار نمی شه که، شانس گند ماست اول صبحی"

   نی ام افتاده بود پایین. خجالت کشیدم، برش داشتم و با عجله پیاده شدم. باد به صورتم خورد و زنده ام کرد. اتوبوس که رفت دیدم که شب شده. سردم شد و دندان هایم شروع کردند به به هم خوردن. با خودم گفتم : "کجای شبان؟" دور تا دورم تاریک بود و چیزی نمی دیدم. همان جا نشستم روی زمین و نی ام را در آوردم و شروع کردم به زدن. همان آهنگ که شبان می زد. دلم می خواست به درختی تکیه می دادم و دادم. یک درخت پشت سرم بود که در تاریکی ندیده بودمش. کسی با صدای نی ام شروع کرد به خواندن. گریه ام گرفت، شبان بود. گریه کردم. از آن طرف درخت داشت می خواند، اصفهان، مایه عشق : همچو حافظ غریب در ره عشق    به مقامی رسیده ام که مپرس    گفتم : "شبان دلم برات تنگ شده" از آن طرف درخت صدای هق هق آمد. گریه کردم. گفت : "لیلا" گفتم : "ها؟" گفت : "دستت رو بده" گفتم  : " شبان .... ناصر ..." گفت : "لیلا دستت رو بده" دادم. دستش گرم بود. چشمم را که باز کردم روبرویش نشسته بودم و و هر دو دستش را گرفته بودم. بار بعد سرم روی سینه اش بود و صدای قلبش با صدای قلبم یکی. بار بعد سرش روی سینه ام بود و صدای قلبم ... .

   تپش قلبش را که حس کردم فهمیدم که قلبم تا حالا که می تپیده یک چیزیش کم بوده و حالاست که تازه دارد درست و حسابی می تپد. تازه خون گرمم را در رگ هایم احساس کردم که چه شاد و سرخوش می دوید. گفتم : "شبان، مینو چه شکلیه؟" گفت : "شکل تو نیست لیلا" گفتم : "خیلی دویدی؟" گفت : "نه زیاد، همون قدر که خودت دیدی" گفت : "من تو رو از کجا می شناسم؟" خندیدم. گفتم : "من چه می دونم، از وقتی یادمه شبا می اومدی برام نی می زدی، راستی چرا نی ات رو نیاوردی؟" گفت : "تو آوردیش دیگه، یه نی که بیشتر نداریم" گفتم : "خونه تون کجاست اگه بخوام با اتوبوس بیام؟" گفت : "اتوبوس نمی آرتت، باید بخوابی" بعد بوسیدمش و بوسیدم. همان طور که فکر می کردم آغوشش فقط به اندازه من جا داشت و اولین بار بود که دیدم کسی درست در آغوشم جا گرفته، نه مثل ناصر که آن قدر برای آغوشم کوچک بود با وجود هیکل درشتش. گفتم : "ما نباید دلمون بسوزه؟" صدای هق هق آمد و سینه اش لرزید. گریه کردم. چشمم که باز کردم روز شده بود و نه درخت بود و نه شبان. چشم هایم خیس خیس بود و در ایستگاه اتوبوس روبروی اداره ایستاده بودم.

 

 

چشم که باز کردم روز شده بود و نه درخت بود و نه لیلا. چشم هایم خیس خیس بود و وسط دشت ایستاده بودم. دویدم. صدای قوچ گله می آمد. گله را جمع کردم و بردم به ده. انگار این یک ساعت به من هدیه شده بود. خورشید درست همانجایی بود که از قبل از تاریکی یادم بود. خوشحال بودم و اشکم بند نمی آمد. مینو جلوی در ایستاده بود. دلم برایش سوخت. اشک هایم را پاک کردم و خواستم که دیگر نیایند. مینو گریه می کرد. گفت : "امروز نمی دونم چرا این قدر دلم برات تنگ شد شبان، خوب شد اومدی" بغلش کردم.

 

   لیلا در آسانسور گریه می کرد و نی اش زیر بغلش بود.

   بعد از این همه سال هنوز عادت نکرده ام. همیشه دیگ دلم می جوشد و نی که می زنم و آواز که می خوانم گریه می کنم.

   این ها را که گفتم برای این نبود که آخر کار آه بکشی و دلت به حال ما دو تا یا ما چهار تا بسوزد. گفتم تا آه بکشی و دلت به حال خودت بسوزد که با مینو یا ناصر زندگی می کنی و نمی فهمی چه مرگت هست که همیشه عنقی. گفتم تا دعا کنی که هر شب لیلایی یا شبانی به خوابت بیاید و برایت نی بزند و آواز بخواند. آن هم اصفهان، دستگاه عشق. و تو هم از پی این نوا بروی و نی زدن یاد بگیری و هر بار که نی زدی و آواز خواندی ببینی که باز مثل او نزده ای. گفتم تا آه بکشی که از عشق هیچ کس گریه نمی کنی و نی زدن را از نوای اصفهان هیچ نی ای که در خوابت بشنوی، یاد نگرفته ای.

                                      گفتم که دعا کنی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آذر هشتاد و دو

اصفهان

خدایار دوستار

khodayard@khodayard.com