گریه می کند
می خواهی سوار مترو بشوی که حرکتی در تونل توجه ات را جلب می کند. جلوتر که می روی شبح آدمی می بینی که کز کرده و کنار تونل نشسته است جلوتر که می روی دختربچه ای است که به روبرویش زل زده است. جلوتر که می روی انگارهراسان است. جلوتر که می روی گویا گریه هم می کند. سرهمی سورمه ای بسیار خوشرنگی پوشیده که تا بالای زانوهای لطیفش که هنوز پینه نبسته است می رسد. کفشهایش هم سورمه ای اند و با جورابهای تور توری سفید وپوست زیبا و گل بهی ساق پایش ترکیب خیلی قشنگ و دوست داشتنی ای تشکیل داده اند. آستین لباسش کوتاه است و پف پفی، حتما مادر با خیلی سلیقه ای دارد. اما این مادر با سلیقه کجاست؟ این بچه که یقینا بی پدر ومادر نیست. پس اینجا چه کار می کند؟ با خودت می گویی حتما گمشان کرده است. حتما پدر ومادرش هم دارند جایی دنبال دختر خوشگلشان میگردند.
یاد بچه گی هایت می افتی که هر بار گم می شدی چقدر می ترسیدی و گریه می کردی. یادت می آید که هربار دوباره پیدایت می کردند انگار که دنیا را به تو داده باشند خوشحال می شدی ومادرت را بغل می کردی و می خندیدی و مادرت گریه می کرد. و آهی می کشی که : " آخ مادرم. خدا بیامرزدش" و یادت می آید که هر بار چقدر نوازش ونصیحت بود که : " دیگه دستمو ول نکنی ها" یاد شیرینی دوران کودکی می افتی و دلت پر می کشد برای آن روزهای خوب.
همینطور که آرام آرام به کودک نزدیک می شوی، به نظرت می آید که کمی تکان می خورد. دلت برایش می سوزد. به خودت قول می دهی که تا دستش را به دست پدر ومادرش ندهی رهایش نکنی. اما باز یادت می آید که تو که گم می شدی انقدر در خیابان راه می رفتی وزار می زدی تا پدر و مادرت را پیدا کنی، نه اینکه بیایی و گوشه تونل مترو دور از چشم همه بنشینی وگریه کنی وبه فکر می افتی که چرا؟
چرا این دخترک زیبا و با مزه با این لباسهای قشنگ وبا این سر و وضع مرتب اینجا نشسته است. اینجا که اگر تو اورا اتفاقی نمی دیدی ممکن نبودکسی پیدایش کند. با خودت می گویی شاید قایم شده. اما ازچی؟ازکی؟....نکند فرار کرده باشد ....اما از کی؟ ازچی؟
یعنی ممکن است آنقدر آزارش داده باشند که دختری با این سن وسال کم از خانه فرار کرده باشد؟ اما پس این لباسهای زیبا ومرتب؟ باز فکر می کنی که شاید سر راهش گذاشته باشند. یا مثل آن داستان کتاب "سه تار" آل احمد پدر ندارد یا مادرش دوباره شوهر کرده است و پدر خوانده اش او را نمی خواهد و مادرش با کلی اشک چشم و خون دل لباسهای نواش را پوشانده و آورده و ولش کرده است. با خودت می گویی یعنی ممکن است؟ یعنی هنوز در سال 1381همچنین مردهایی پیدا می شوند و چنان زنهایی؟ و فکرکه می کنی می بینی که بله ممکن است.
فکر می کنی شاید از آن بچه های بی صاحبی باشد که لباس خوب تنشان می کنند ومی برندشان برای گدایی، که این یتیم است و پدرش مرده و نان ندارم و کمکم کنید. یا شاید از آن بچه هایی است که گروه های فساد و فحشا تور می کنند تا جنسشان جور باشد و بتوانند به آن مردها و زنهایی که عقده های جنسی شان را با بچه های کم سن وسال ارضا می کنند هم سرویس بدهند و به هیچکس و هیچ خواسته ای نه نگویند. آن گروه هایی که در بساطشان از نوزاد چند ماهه تا پیرمرد و پیرزن 90-80 ساله هم پیدا می شود. این فکر را که می کنی چنان غیظی وجودت را پر می کند که از یادت می رود که مرد متشخص و جاافتادهای هستی و با نفرت تف می کنی.
فکر می کنی اگر اینطور باشد چه کارش کنی؟ ببری و تحویلش بدهی یا کتکش بزنی که دیگر از این کارها نکن یا اینکه ببری خانه و قهرمانانه بزرگش کنی و به جای یک بد کاره یا یک گدا یک دختر خوب و نجیب تحویل جامعه بدهی.
با خودت می گویی که چه مکافاتی برای خودت درست می کنی. یک دختر غریبه توی خانه کنار زنت. و بند و بساط پذیرفتن او به دختر خواندگی و هزارجور دردسردیگر. برقی شیطانی از ذهنت عبور میکند وسعی می کنی از این فکر فرار کنی. می گویی اصلاچرا قضیه باید بد باشد؟ شایدپدرش جایی رفته و به او گفته که همینجا بنشیند ومنتظرش باشد و حالاست که پدرش سربرسد و او را ببرد اما چرا دارد گریه می کند؟ شاید پدر ومادرش دیر کرده اند یا شاید اصلا او را گذاشته اند و رفته اند، به هر دلیلی. و یا شاید اصلا پدر و مادری در کار نیست. و ته قلبت می خواهی که اینطور باشد.
باز همان فکر شیطانی از ذهنت عبور می کند و کسی از درونت به تو می گوید : " بابا چرا انقدر چرت و پرت میگی؟ چرا انقدر دنبال کار خیر و دردسری؟ چرا نمی خوای ببینی؟ بابا این یه دختر بچه خوشگل و خوش هیکله که تک و تنها کنار تونل نشسته. یه دختر بچه خوشگل و خوش هیکل که فقط تو دیدیش. نگاش کن. ببین چه پوست لطیفی داره مگه خودت نمی گفتی دیگه زنت حالت رو بهم می زنه؟ مگه خودت نمی گفتی؟ خوب پس چرا دست بکار نمی شی؟ نمی خواهی بغلش کنی؟ نمی خواهی….."
و تو در جوابش می گویی : " اینجوری که منم میشم مثل همون مردهای عقده ای"
" بابا مگه عقده شاخ ودم داره؟ همه عقده دارند تو هم مثل همه، تازه تو این یکی رو سر و سامون بدی، بقیه چی؟ می دونی چند نفر دارند مثل این روزگار می گذرونن؟ بقیه چی؟ اونا رو می خوای چیکار کنی؟ نگاش ببین چه هلوییه، ساق پاشو ببین چه سفیده، نمی خوای بغلش کنی؟ تا آخر می خوای با این زن احمقت باشی که حالت رو به هم می زنه؟ بچه اس، زود گول می خوره، برو جلو، برودیگه، زنت هم رفته سر کار، حالا حالاهم نمی آد، به یه بهانه ای می بریش خونه و....." دلت قنج می رود. وقتی پاهای سفید و لطیفش را می بینی و بدنش را مجسم می کنی. تنت مور مورمی شود. کمرت تیر می کشد و گوشهایت داغ می شوند می بینی که چه لعبتی در دو قد می ات روی زمین نشسته است و تو می توانی حتی همینجا، توی تونل ..... به دور و برت نگاه می کنی .... نه .... کسی نمی بیند. باز به پاهایش نگاه می کنی و دستهایت عرق می کنند. می خواهی قدم تند کنی که زودتربرسی اما با خودت می گویی که نه نباید بفهمند، نباید شک کند. ناگهان انگار کسی پشت گوشت می گوید : " نکنه بمیره" و صدایش در سرت می پیچد. " نه حداقل 12-10 سالی داره، نمی میره به پاهایش نگاه کن. نمی خواهی بغلش کنی؟ نمی خوای به تنش دست بکشی؟ نمیخوای...."
هیچ صدا و هیچ اندیشه ای نمی تواند تو را از تصمیمت منصرف کند. حالا دیگر چیز دیگری به تو فرمان می دهد چیزی که به این راحتی ها نمیتوانی از فرمانش سر پیچی کنی. خیلی ها نتوانسته اند فقط تو نیستی.
فکر میکنی که نه اینجا نمی شود لباسهایت کثیف می شود و زنت می فهمد. تصمیم می گیری که فریبش بدهی وبه خانه ببریش وبعد بیاوری و در خیابان رهایش کنی. فکرمی کنی اگر مقاومت کند چه؟
"خوب می ترسونیش که می دیش دست پلیس، اینا از پلیس خیلی می ترسن"
رسیدم.
هنوزنشسته بود. سرش را گذاشته بود روی دستش و گریه می کرد. صدا زدم " کوچولو" و سعی کردم صدایم مهربان باشد. سرش را بلند کرد و مرا دید. زیباییش دیوانه کننده بود. چشم های آبی وخوشحالتش سرخ وخیس بودند و موهایش، سیاه و پیچ در پیچ، روی صورتش پخش شده بود. عرق کرده بود. دماغ کوچک وخیلی خوش ترکیبی داشت و رنگ لب های زیبا و نیمه بازش به نارنجی می زد. یک تکه از ران سفیدش از زیر دامن لباسش پیدا بود. سینه اش را دزدکی دید زدم. از زیر یقه باز لباس خوشگلش تو چشم می زد و دیدم که برآمده است. تنم شل شد خودم را گرفتم که نیفتم. پس بزرگتر بود حدودا 14-13 ساله. نگاهم می کرد و چنان نگاه معصومانه ای که یک لحظه دلم سوخت.
بلند شد و ایستاد، تعجب کردم. حالا که درست می دیدم انگاربزرگتربود، حداقل 17 سالی داشت. حقیقتش را بخواهی نمی دانم چند سالش بود. معلوم نبود اما سنش طوری بود که باید مانتو و مقنعه می پوشید. تعجب کردم که چطور تا بحال کسی کاری به کارش نداشته است.
حیران مانده بودم. فکر اینجایش را نکرده بودم که باز همان صدا به دادم رسید : " چه فرقی می کند؟ 8 ساله یا 18ساله یا 800 ساله، نگاهش کن، بدنش روببین، ببین چقدر تر و تازه اس، چی کار داری چند سالشه؟ حتما دیوونه است یا از خونه فرارکرده، خب مانتو می آری ومی بریش. نمی خوای بغلش کنی؟ نمی خوای...."
خودم رو جمع وجور کردم. سعی کردم حالت پدرانه ای بگیرم طوری که فکر بد نکند و نترسد هنوز نگاهم می کرد. با همان نگاه معصومانه که انگارمی پرسید : " ازمن چی می خوای؟" پرسیدم : " تو اینجا چیکار می کنی اونم با این سر و وضع؟" از حرفم پشیمان شدم. نباید سر و وضعش را به رویش می آوردم، شک می کرد.
برگشت و خیلی آرام درامتداد تونل به راه افتاد. انگار که در خواب راه می رود. گفتم : " من می خوام کمکت کنم" توجهی نکرد اصلا انگار صدایم را نمی شنید. وقتی دیدم گوش نمی کند، دادزدم : " می رم پلیسا رو خبر می کنم بیان بگیرنت" برگشت و چنان نگاهم کرد که سرم را انداختم پایین. سرم را که بلند کردم دیدم دوباره راه افتاده است دادزدم : " وایسا من می خوام کمکت کنم" نایستاد. دوباره داد زدم : " وایسا" انگار که نمی شنید.
دنبالش دویدم. ناگهان پیچید به طرف دیوار تونل و رفت داخل، انگار که راهرویی یا در اتاقی آنجا باشد. سرعتم را بیشتر کردم تا رسیدم به همان جایی که او پیچیده بود ولی اثری از در، یا راهرو نبود. همان بتن محکم دیوار تونل بود تا بالا که هیچ تفاوتی با بقیه تونل نداشت. هر چه این طرف و آن طرف را گشتم و به دیوار دست کشیدم هیچ چیز قابل توجهی پیدا نکردم، حتی یک شکاف کوچک هم در بتن نبود. یکدست یکدست. زمین را هم گشتم، هیچ جای قابل نفوذی نبود. دهانم باز مانده بود. نمی توانستم باور کنم. دستم را گاز گرفتم که نکند خواب می بینم. اما نه بیدار بودم، بیدار بیدار. و بدنم می لرزید، می ترسیدم.
همان طور حیران و سرگشته راهم را گرفتم که برگردم به ایستگاه که ناگهان چیزی دیدم که همان جا میخکوبم کرد. سرم را تکان دادم و چند سیلی کوچک به خودم زدم. اما نه، درست می دیدم : همان دختر بچه 8-7 ساله نشسته بود کنار دیوار تونل، با همان سرهمی خوشرنگ سرمه ای و همان جوراب تور توری و همان کفشها. نشسته بود همانجا و زانوهایش را بغل کرده بود و گریه میکرد. هنوز باورم نمیشه...گریه می کرد...
گریه می کرد...
اصفهان
27/2/81
خدایار دوستار