هنوز خيس
گریه کردنش خیلی مسخره بود. خنده ام گرفته بود ولی نخندیدم. دستم را گرفت. هر دو تا دستم را گرفت توی دستهاش. داغ بود. از چشمهاش اشک می ریخت، گفتم : " داری به پهنای صورت اشک می ریزی" گریه اش شدید تر شد ولی این جمله را باید می گفتم. هق هق می زد. دستهام داشت عرق می کرد. با نوک ناخنهام بازی می کرد، فرق سرش را نگاه کردم با موهای باز شده از وسط. دستهام را با دستهاش آوردم بالا و سرش را بلند کردم. چشمهاش توی اشک پر پر می زد. صاف نگاه کرد توی چشمام. از این چشم به آن چشم. گفتم : " الان اگه عطسه کنی خوبه" پیشانیش را محکم کوفت به تخت سینه ام و دستهایش را حلقه کرد دور کمرم. دستهایم آویزان ماندند. خسته شدم. گفتم : " باید یه چیزی بگی دیگه" دوباره تند دستهایم را گرفت و زل زد به چشمهام. می دانستم از پشت آن همه اشک چه صورت کج و کوله ای از من می بیند. سرم را تکان دادم که یعنی بگو. گفت : " دیگه ازت بدم می آد" گفتم " گریه کردنت خیلی مسخره ست، اصلا طبیعی نیست" گریه اش قطع شد. گفت : " اصلا طبیعی نیست، نه؟" گفتم : " نه، اصلا طبیعی نیست، تو الان باید عصبانی بشی، جیغ بزنی، بعد با ناخنات گوشت صورت من رو بکنی" با نوک کفشش محکم کوبید به ساق پام. سعی کرد جیغ نزند ولی سرخ شد. دوباره کوبید به ساق پام. سرختر شد. باز هم سعی کرد جیغ نزند. این بار با نهایت قدرتش کوبید. گفتم آخ. هر چقدر فکر کردم نفهمیدم الان چکار ممکن است بکند. همین را گفتم. بلند شد. دوباره نگاهش از این چشم به آن چشم. صورتم را بین دستهایش گرفت. نفس نفس می زد. گونه هایش هنوز خیس بود. چانه اش هنوز می لرزید. از این چشم به آن چشم. روی نوک پاهایش بلند شده بود و نفسش مستقیم می زد زیر دماغم. بوی نفسش نه، داغیش حوصله ام را سر برد. گفتم اَاَه. نگذاشت حرفم را تمام کنم. اگر می گذاشت می گفتم که گورش را گم کند. گفت : " تو یه چیزیت شده، تو یه چیزیت شده" خنده ام گرفت. گفتم "حالا چرا دو بار می گی؟" شروع کرد به کشیدن گوشهام، از هر دو طرف. صورتش دقیقا روبروی صورتم بود. خیلی مضحک شده بود. با تمام نیرویش تلاش می کرد. خسته شد و خودش را پرت کرد توی بغلم. گوشهایم داغ شدند. احساس کردم حجمشان چند برابر شده است. سرش را چسبانده بود به سینه ام. مو هایش به هم ریخته بود. خواستم مرتبشان کنم که از بغلم پرید بیرون. دستم در هوا ماند. نگاهش کردم، یادم آمد که می خواسته ام موهایش را مرتب کنم. آوردمش پایین. گفت : " قلبت صدا نمی ده" این را خیلی بلند گفت. گفتم : " موهات به هم ریخته" دوباره داد زد : " می گم قلبت صدا نمی ده" انگشتهایم را فرو کردم توی گوشهام. باز هم می شنیدم که چه می گوید. گفت : " می فهمی؟ می گم قلبت صدا نمی ده، تو مُردی" فکر کردم الان باید چیزی بگویم. گفتم : اِ؟ پاهایش را به زمین کوفت و بعد دوباره سرش را چسباند به سینه ام. از این طرف به آن طرف. من هم همین طور موهایش را نگاه می کردم که به هم ریخته بود. یکی از دستهایم را پایین آوردم تا موهایش را مرتب کنم که دوباره جیغ زد. دوباره انگشتم را فرو کردم توی گوشم. گفت : "تو مُردی" این را خیلی خیلی بلند گفت. مدام از این طرف به آن طرف می رفت و من انگشتهایم را کرده بودم توی گوشم و نگاهش می کردم، از این طرف به آن طرف. مو هایش به هم ریخته بود. دوباره به طرفم آمد. صورتم را توی دستهایش گرفت، روی نوک پایش بلند شد و زل زد به چشمهام، از این چشم به آن چشم. نفسش بو گرفته بود. دماغم را جمع کردم. همین طور نگاهم می کرد، از این چشم به آن چشم. لب هایش تکانی خوردند، فکر کنم چیزی گفت که من نفهمیدم.
30/11/79
اصفهان
خدایار دوستار