جوهر تمام شد
اينجا قرار نيست غير از من کسی چيزی بگويد. اين قلم را تازه پيدا کرده ام و يقينا هيچ کدام از شما راهی در آن نداريد. لااقل فعلا نداريد. نمی خواهم اجازه بدهم حرف بزنيد. به شما نمی شود رو داد. فورا سوار آدم می شويد، و از آن بدتر سوار قلم و زبان آدم می شويد. اما اين قلم را فقط من می شناسم و تا شما بخواهيد در آن نفوذ کنيد من حرفهايم را نوشته ام و رفته ام. شما به من خيانت کرده ايد، بارها و بارها. و هر بار نگذاشته ايد تا حرفهايم را کسی بشنود. روی حرفهای من حرف زده ايد. همين آقای موسی، تو خودت چند بار همين بلا را سر من آورده ای؟ من حيرت می کنم از زندگی شما. شما تاريخ را به هم می ريزيد. خود تو بنی اسرائيل را به امان خدا رها کرده ای و آمده ای اينجا افتاده ای به جان من. البته وقتی خدايتان اين طور اينجا لم داده باشد زير پتو از شما چه انتظاری می شود داشت. شما که بنده اوئيد. چيزهای مهمتری را بايد بنويسم حالا که اين قلم در دستم است بايد چيزهای مهمتری بنويسم، شايد بعدا کسی اين را پيدا کند و بفهمد که اينها با من چه کرده اند. می خواهم به پاريس بروم. از همه مسخره تر اين جبرئيل است. کز کرده کنار بخاری و از صبح تا شب يکريز قصه شب معراج را برای من تعريف می کند. خسته هم نمی شود. هر بار که تمام می شود، همانجا که علی نصف ديگر سيب را به محمد نشان می دهد، بر می گردد و از اول تعريف می کند. از وقتی خدا پيغمبری نفرستاده بيکار شده است. نزديک بود ديوانه شود که پيدايش کردم، آمدم اينجا نشستم و برايش قصه گفتم. ولی من هيچ وقت شکايت نکرده ام، گرچه خودم ديده ام که همين طور که زل زده به چشمهای من و قصه آن شب را می گويد، چيزهائی از گوش و دماغش درمی آورد و می اندازد زير بخاری. اين کارش اعصابم را خرد می کند. هميشه خيال می کند من موجود کثيفی هستم. هيچ وقت آن طور که دلم می خواسته به قصه ام گوش نکرده است. آقای خدا، هيچ وقت نفهميدم شما را چطور بايد خطاب کنم. چطور بايد صدايت بزنم که در دل خودم به اين خطاب نخندم. شما مسئولی. شما بايد پاسخگو باشی در برابر من. اين طور که اينجا خانه کرده ای.... نه، فرصت را از دست می دهم. اينها چيزهائی نيست که می خواستم بگويم. اين طور اگر پيش برود شما حتما در قلمم رخنه می کنيد. مثل موريانه می مانيد، مثل موريانه. يادم می رود.... هميشه دنبال چنين فرصتی می گشتم. يک قلم ناب و ناآشنا، اين فرصت را نبايد از دست بدهم. غير از خدا کدامتان می توانيد حدس بزنيد در دل اين قلم چه می گذرد؟ چه کسی قبلا با آن می نوشته و چه چيزهائی که با آن نوشته است؟ شايد صاحبش الآن در زندان باشد به خاطر امضائی که با اين قلم زير چکی کرده باشد. و شايد نامه هائی عاشقانه.... شايد يادداشتهای دلتنگی.....
تا ذهنشان مشغول است من برای شما می گويم. گمان می کنم همين بود که می خواستم بنويسم. در کار خلقت دست برده اند. من از چيزی به شما خبر می دهم که از تصورش ديوانه خواهيد شد. کسی در کار خلقت دست برده است. قرار نبوده روزگار اين طور بچرخد. قرار نبوده که من اين طور تنها باشم. اين موسی جای مرا گرفته است. روز اول که نظامنامه خلقت را می نوشته اند، من موسی بوده ام. مدرکش هم هست. خدا خودش می داند. صبر کنيد نمی خواهم آنکه بعدا اينها را خواهد خواند فکر کند نگارنده اين سطور حشيش کشيده بوده است. خواهش می کنم وسط حرفم نپريد. من از روز اول گفته بودم که اين انتخاب مناسبی برای اين مقام نيست. گفته بودم که کمرش زير اين بار خواهد شکست. به هر گوشة هستی که نگاه کنی يک نفر را می بينی که دارد ناخنش را می جود، آنقدر می جود تا خون راه می اندازد. يک نفر که زيباست، و متاسفانه خيلی هم زيباست. با اين کلاه مسخره و اين سم و دمی که برای من درست کرده ايد، با اين قيافه پشمالو و اين دندانهای دراز، من مگر چاره ای غير از شيطان شدن داشته ام؟ از اين گذشته، خدا از همان روزی خدا شد که من شيطان شدم. نه، اينجا ديگر جای ماندن نيست. چه کسی می خواهد ما را از هم تفکيک کند؟ ما چنان با هم در آميخته ايم که ديگر نه تنی می بينيم و نه قالبی. اين طور درست نيست من داشتم حرف می زدم. هيچ کس حتی برای يکبار هم لبخند نزده است. من يادم نمی آيد لبخند کسی را ديده باشم. اشتباهم اين بود که هيچ وقت داد نزدم، هيچ وقت عربده نکشيدم. جوهر تمام شد. ديگر نمي
اصفهان
28/آذر/83
خدايار دوستار