كسي بايد لباس سياه بپوشد برايش

 

 

 

 

 

يك

 

داخلي.كلاس درس دانشگاه. روز

 

استادي پير با حرارت مشغول درس دادن است. پيداست كه هم درس دادن را خيلي دوست دارد و هم اين مبحث از درس را. فلسفه مي‌گويد. نمودارهايي روي تابلو رسم كرده و مرتب به اين طرف و آن طرف مي‌رود. دانشجويان هم مجذوب درس دادن او شده‌اند و به دقت گوش مي‌كنند و گاهي سوال مي‌كنند كه استاد پير مشتاقانه گوش مي‌كند و جواب مي‌دهد.

در همين ميان، وسط يكي از جمله‌ها استاد ناگهان از درد به خودش مي‌پيچد و گچ از دستش پرت مي‌شود. سينه اش را چنگ مي‌زند و در خودش خم مي‌شود. دستش روي تخته سياه مي‌چسبد و نوشته‌ها را پاك مي‌كند و پائين مي‌آيد و لبه تخته سياه را مي‌گيرد. بعد ناگهان روي زمين وا مي‌رود و چشمهايش به سقف خيره مي‌مانند. دانشجويان كه تازه از بهت و حيرت درآمده‌اند، استاد استاد گويان هجوم مي‌آورند. استاد را بغل مي‌كنند، به صورتش مي‌زنند و صدايش مي‌كنند. بدن استاد شل شده و نگاهش در همان راستا خيره مانده است. كسي آب سفارش مي‌دهد و كسي بيرون مي‌دود تا بياورد و چند نفر ديگر هم به دنبالش. دوربين از ميان جمعيت از روي صورت استاد كه در آغوش دانشجويان بي اختيار به اين طرف و آن طرف مي‌افتد آرام آرام بالا مي آيد. انگار ما داريم صعود مي‌كنيم. صداها كم كم محو مي‌شوند.

 

داخلي. بيمارستان، اتاق زايمان

 

دوربين ثابت است. تصوير و صدا در ابتدا تار و كم رنگ است و كم كم وضوح پيدا مي‌كند.

زني زائو روي تخت دراز كشيده و از درد به خودش مي‌پيچد. لباس سبز به تن دارد و مرتب از ته دل جيغ مي‌زند. فقط از كمر به بالاي او را در كادر مي‌بينيم و مي‌بينيم كه شكمش برآمده است. مرتب سعي مي‌كند از روي تخت برخيزد و باز دراز مي‌كشد. دسته‌هاي تخت زايمان را چنگ مي‌زند، لبش را گاز مي‌گيرد و چهره‌اش را در هم مي‌كشد و جيغ مي‌زند. روي همين تصوير كم كم صداها محو مي‌شوند و صداي فوق‌العاده شيرين خنده از ته دل كودكي نوزاد را مي‌شنويم.

 

دو

 

خارجي. ميدان بزرگ شهر. روز

 

مراسم اعدام. ميدان خيلي شلوغ است از بين شلوغي روي جرثقيل بزرگ وسط ميدان زوم مي‌كنيم و زني را مي‌بينيم كه قرار است اعدام شود. لباس زندان به تن دارد و چهره‌اش از هر حسي خالي است. خيلي مطيع و گوش به فرمان است. در ميان جماعت كودك و نوجوان هم ديده مي‌شوند و همه زل زده‌اند به صحنه اعدام و پچ پچ مي‌كنند. طناب را دور گردن زن مي‌اندازند. چهره يك دختر جوان را مي‌بينيم كه با حيرت نگاه مي‌كند و ناگهان جيغ مي‌كشد و روي بر مي‌گرداند. زن كه دستهايش را از پشت بسته‌اند در ميان زمين و آسمان معلق است و جان مي‌كند. زني دستش را با انگشتهاي باز از هم جلوي دهانش مي‌گيرد و جيغ مي‌زند. زني ديگر از ته دل گريه مي‌كند. چند مرد را مي‌بينيم كه بي تفاوت فقط نگاه مي‌كنند، انگار فكرشان جاي ديگري است. زن هنوز جان مي‌كند، خودش را خيس مي‌كند و از دور مي‌بينيم كه مايعي از كنار دمپايي‌هايش پائين مي‌ريزد. پسر نوجواني ناگهان استفراغ مي‌كند و با اينكه با دست جلوي دهانش را مي‌گيرد باز هم لباس نفر جلويي را كثيف مي‌كند. تن بيجان زن را پائين مي‌آورند و مردم مي‌روند. روي رفتن و پراكنده شدن مردم از ميدان زوم بك مي‌كنيم و بالا مي آييم.

 

داخلي. بيمارستان، اتاق زايمان

 

دوربين ثابت است. تصوير و صدا در ابتدا تار و كم رنگ است و كم كم وضوح پيدا مي‌كند.

زني زائو روي تخت دراز كشيده و از درد به خودش مي‌پيچد. لباس سبز به تن دارد و مرتب از ته دل جيغ مي‌زند. فقط از كمر به بالاي او را در كادر مي‌بينيم و مي‌بينيم كه شكمش برآمده است. مرتب سعي مي‌كند از روي تخت برخيزد و باز دراز مي‌كشد. دسته‌هاي تخت زايمان را چنگ مي‌زند، لبش را گاز مي‌گيرد و چهره‌اش را در هم مي‌كشد و جيغ مي‌زند. روي همين تصوير كم كم صداها محو مي‌شوند و صداي فوق‌العاده شيرين خنده از ته دل كودكي نوزاد را مي‌شنويم.

 

سه

 

داخلي. اتاق خواب . شب

 

پيرمردي نزار روي تخت دراز كشيده است. ملافه سفيد تا روي سينه‌اش كشيده شده و صاف ومرتب است. تمام خانواده با لباس سياه دورو برش هستند. زنش دورتر ايستاده و گريه مي‌كند. پسر بزرگش دستش را در دست گرفته و سرش را جلوي دهان او نگه‌داشته و اشك از چشمانش جاري است. همه خوش پوش و مرتبند. پسر بزرگتر همانطور كه روي سر پيرمرد خم شده با حالتي كه هيچ كس چيزي از آن نمي‌فهمد به صورت ديگران نگاه مي‌كند و باز گوش مي‌دهد. نماي نزديك از صورت پسر كه گوشش را نزديك دهان پيرمرد گرفته است. آرام مي‌گويد:« نه » سرش را بلند مي‌كند و به چشمهاي پدر خيره مي‌شود و اين بار كمي بلندتر مي‌گويد: « نه پدر، نه» پيرمرد لبخندي مي‌زند. ناگهان تشنج مي‌كند و چشمهايش گشاد مي‌شوند. صورتش سياه مي‌شود و سريع از تشنج مي‌افتد. دستش در دست پسر شل مي‌شود. زنان شيون مي‌كنند و مردها همانطور كه دست به سينه ايستاده بودند دستها را حايل چشمها مي‌كنند و شانه‌هايشان مي‌لرزد. پسر روي سينه پدر مي‌افتد و زار مي‌زند. زوم بك به بالا. به سقف نزديك مي‌شويم.

 

داخلي. بيمارستان، اتاق زايمان

 

دوربين ثابت است. تصوير و صدا در ابتدا تار و كم رنگ است و كم كم وضوح پيدا مي‌كند.

زني زائو روي تخت دراز كشيده و از درد به خودش مي‌پيچد. لباس سبز به تن دارد و مرتب از ته دل جيغ مي‌زند. فقط از كمر به بالاي او را در كادر مي‌بينيم و مي‌بينيم كه شكمش برآمده است. مرتب سعي مي‌كند از روي تخت برخيزد و باز دراز مي‌كشد. دسته‌هاي تخت زايمان را چنگ مي‌زند، لبش را گاز مي‌گيرد و چهره‌اش را در هم مي‌كشد و جيغ مي‌زند. روي همين تصوير كم كم صداها محو مي‌شوند و صداي فوق‌العاده شيرين خنده از ته دل كودكي نوزاد را مي‌شنويم.

 

چهار

 

داخلي. سنگر. روز

 

صداي انفجارهاي پياپي و شليك گلوله و فرياد تمام مدت به گوش مي‌رسد. فضاي سنگر تاريك است. تنها نور، نوري است كه از در به داخل مي‌تابد. كف سنگر با سطح زمين به اندازه چند پله خاكي فاصله دارد. پنج نفر سرباز جوان و پير داخل سنگر به ديوار چسبيده‌اند و بيرون را نگاه مي‌كنند. همه نگرانند. صورت جواني را مي‌بينيم كه از همه نسبت به در سنگر دورتر است و برعكس بقيه چشمهايش نگران نيست. به بقيه نگاه مي‌كند كه به ديوار چسبيده‌اند. براي اينكه صدايش به بقيه برسد فرياد مي زند:

ـ قراره اسير بشيم؟

هيچ كس حتا نگاهش هم نمي‌كند. فكر مي‌كند كه كسي نشنيده است. با تمام نيرو دوباره فرياد مي‌زند:

ـ مي‌گم قراره اسير بشيم؟

وقتي بي‌توجهي و ترس و نگراني بقيه را مي‌بيند با نگاه در سنگر دنبال چيزي مي‌گردد و آن سوي سنگر زير در ورودي روي زمين آرپي‌جي‌اش را پيدا مي‌كند. خودش را از ديوار مي‌كند تا به سمتش برود كه ناگهان صداي انفجار مهيب و بسيار نزديكي مجبورش مي‌كند كه روي زانوهايش بنشيند. بقيه هم خودشان را جمع مي كنند. بعد از انفجار جوان سريع به خودش مي‌آيد و باز مصمم برمي‌خيزد و به سمت آرپي‌جي مي‌رود. برش مي‌دارد و پرش مي‌كند. آنكه نزديكتر ايستاده از او مي‌پرسد:

ـ چي كار مي‌خواي بكني؟

جوان اعتنا نمي‌كند. با آرپي‌جي از پله‌هاي در بالا مي‌رود. در آستانه در مي‌ايستد و آرپي‌جي را روي دوش مي‌گذارد. تصوير را از چشم همان كه سوال كرده بود مي‌بينيم. نور روي بدن جوان افتاده و از كنار بدنش به داخل سنگر مي‌تابد. انگار تن جوان ميان فضاي تاريك سنگر مي‌درخشد. لبهاي جوان را مي‌بينيم كه وردي مي‌خواند و بعد انگشت سبابه‌اش را كه روي ماشه مي‌رود. يك لحظه نيم‌رخ جوان را مي‌بينيم و صداي خفه شليك يك گلوله را مي‌شنويم و سر جوان از پشت متلاشي مي‌شود. از پشت بدن جوان را مي‌بينيم كه با آرپي‌جي به داخل سنگر پرت مي‌شود. صورت جوان را مي‌بينيم كه ميان دو ابرويش زخم كوچكي باز شده است. از صورت جوان زوم‌بك مي‌كنيم و از در سنگر خارج مي شويم. سنگر و كل ميدان جنگ را از بالا مي‌بينيم و صعود مي‌كنيم.

 

داخلي. بيمارستان، اتاق زايمان

 

دوربين ثابت است. تصوير و صدا در ابتدا تار و كم رنگ است و كم كم وضوح پيدا مي‌كند.

زني زائو روي تخت دراز كشيده و از درد به خودش مي‌پيچد. لباس سبز به تن دارد و مرتب از ته دل جيغ مي‌زند. فقط از كمر به بالاي او را در كادر مي‌بينيم و مي‌بينيم كه شكمش برآمده است. مرتب سعي مي‌كند از روي تخت برخيزد و باز دراز مي‌كشد. دسته‌هاي تخت زايمان را چنگ مي‌زند، لبش را گاز مي‌گيرد و چهره‌اش را در هم مي‌كشد و جيغ مي‌زند. روي همين تصوير كم كم صداها محو مي‌شوند و صداي فوق‌العاده شيرين خنده از ته دل كودكي نوزاد را مي‌شنويم.

 

پنج

 

داخلي. آشپزخانه. شب

 

صداي خارج شدن گاز از شير به وضوح شنيده مي‌شود.

از پائين به بالا كفشها و شلوار و كت و دست آخر صورت مردي را مي‌بينيم كه روي صندلي روبروي اجاق گاز، تقريباً چسبيده به آن نشسته است و روزنامه مي‌خواند. تمام شيرهاي اجاق گاز بدون شعله بازند. مرد روزنامه را كنار مي‌گذارد. عينكش را برمي‌دارد، تا مي‌كند و در جيب پيراهنش فرو مي‌كند. بعد پاكت سيگارش را از جيب كتش بيرون مي‌آورد و سيگاري برمي‌دارد و به لب مي‌گذارد. در جيب شلوارش به دنبال فندك مي‌گردد. پيدا مي‌كند و بيرونش مي‌آورد. فندك را به سيگار نزديك مي‌كند و دستش را حائل فندك و سيگار قرار مي‌دهد. نماي نزديك از انگشت شست او كه دكمه فندك را فشار مي‌دهد.

كات به نماي نزديك و صورت مردي با چشمهاي هراسان كه نوك لوله هفت‌تير را روي شقيقه‌اش گذاشته و شليك مي‌كند. همزمان با صداي شليك صحنه قرمز مي‌شود.

 

خارجي. نوك يك ساختمان چندين طبقه. روز

 

زني جوان و بي حجاب با دستهاي گشوده از هم مثل صليب خودش را از لبه پشت بام رها مي كند. همين‌طور كه او به سرعت پائين مي‌رود ما آرام آرام بالا مي‌آييم. برخورد زن با آسفالت كف خيابان را از همان بالا مي‌بينيم.

 

داخلي. بيمارستان، اتاق زايمان

 

دوربين ثابت است. تصوير و صدا در ابتدا تار و كم رنگ است و كم كم وضوح پيدا مي‌كند.

زني زائو روي تخت دراز كشيده و از درد به خودش مي‌پيچد. لباس سبز به تن دارد و مرتب از ته دل جيغ مي‌زند. فقط از كمر به بالاي او را در كادر مي‌بينيم و مي‌بينيم كه شكمش برآمده است. مرتب سعي مي‌كند از روي تخت برخيزد و باز دراز مي‌كشد. دسته‌هاي تخت زايمان را چنگ مي‌زند، لبش را گاز مي‌گيرد و چهره‌اش را در هم مي‌كشد و جيغ مي‌زند. روي همين تصوير كم كم صداها محو مي‌شوند و صداي فوق‌العاده شيرين خنده از ته دل كودكي نوزاد را مي‌شنويم.

 

شش

 

خارجي. ميدان تير. سحرگاه

 

صداي نفسهاي آرام و شمرده و مصمم يك مرد شنيده مي‌شود. دستهاي جوهري يك مرد كه از پشت با دستبند به هم قفل شده‌اند را مي‌بينيم. انگشتها با هم بازي مي‌كنند. مرد كه راه مي‌افتد ما قامتش را مي‌بينيم. قد كوتاه و چهارشانه است. دو طرفش دو سرباز ايستاده‌اند. او را كنار ديوار سنگي ضمختي مي‌برند كه جابجا خوني است. مرد را از جلو مي‌بينيم. سبيل پهني دارد كه او را جذاب و با وقار كرده است. پوزخند نمي‌زند اما انگار با نگاهش از روي دلسوزي به همه مي‌خندد. اجازه نمي‌دهد چشمهايش را ببندند. به آسمان نگاه مي‌كند كه گرگ و ميش است. از دور هم او را مي‌بينيم و هم جوخه اعدام را كه هدف گرفته‌اند.

سرانگشتان مرد ديوار خشن و زبر سنگي را لمس مي‌كنند. روي سطح ديوار كمي جابجا مي‌شوند و بعد ناگهان هر دو دست مشت مي‌شوند. دو مشت گره شده. چشمهاي مرد را مي‌بينيم كه به آسمان نگاه مي‌كند و محو تماشاي صبحدم است.

هنوز فقط صداي نفسهاي مرد را مي‌شنويم و بعد سرجوخه فرياد مي‌زند:«آتش» و همه صداها قطع مي‌شود. تصوير از بالا، زوم‌بك، كل صحنه را مي‌بينيم، ديوار كوچك سنگي وسط ميدان و جوخه اعدام كه به ستون يك مي‌شوند و راه مي‌افتند و دو نفر با برانكار براي بردن جسد مرد به سمت او مي‌آيند. سرجوخه بالاي سر مرد مي‌آيد و گلوله‌اي به مغز او شليك مي‌كند. صداي شليك گلوله در سكوت سنگيني كه برقرار شده بود مي‌پيچد، بلافاصله زوم‌بك تمام مي‌شود و دوربين به سرعت به سمت خورشيد سرخ كه نصفه و نيمه از افق در حال طلوع است برمي‌گردد.

 

داخلي. بيمارستان، اتاق عمل

 

دوربين ثابت است. زن زائو يك جيغ بلند وكشيده مي‌زند و بعد آرام مي‌شود. كم كم لبخند كمرنگي هم روي صورت رنگ پريده و بيحالش جان مي‌گيرد. بدن لخت نوزاد وارد كادر مي‌شود كه سرو ته آويزان است و دستهايش را ناشيانه تكان مي‌دهد. مادر نگاهش مي كند و از روي رضايت لبخندي مي‌زند. نوزاد گريه مي‌كند. روي همين تصوير كم كم صداها محو مي‌شوند و صداي فوق‌العاده شيرين خنده از ته دل كودكي نوزاد را مي‌شنويم.

 

هفت

 

داخلي. ميز ناهار. ظهر

 

كودكي دو سه ماهه روي صندلي بچه‌گانه كنار پدر و مادرش نشسته است و دس‌دسي مي‌كند. مادر همان زن زائويي است كه قبلاً ديديم. زن با يك قاشق كوچك غذا را به دهان بچه مي‌گذارد. بچه غذا مي‌خورد و با اسباب‌بازيهاي روي صندلي اش بازي مي‌كند. بشقاب زن و مرد پر از غذاست اما هر دو سرگرم بچه‌اند و چيزي نمي خورند. مرد با دهان باز نگاه مي‌كند و ذوق‌ زده است. زن نگاهش مي‌كند و خنده‌اش مي‌گيرد.

زن [با خنده‌اي فرو خورده] : چرا غذاتو نمي‌خوري؟
مرد[به خودش مي‌آيد و به زور چشم از بچه برمي‌دارد] : ها؟ خودت چرا غذاتو نمي‌خوري؟
زن[رويش را برمي‌گرداند و با خنده‌اي فروخورده و شيطنت بار مي‌گويد] : دارم به بچه غذا مي‌دم [ بعد مي‌خندد و مي‌گويد] : مگه خودت نمي بيني؟

مرد خيز برمي‌دارد كه قاشق را از دست زن بگيرد. نزديك است ميز غذا را برگرداند.

مرد ـ اصلا من مي‌خوام بهش غذا بدم. تو غذاتو بخور.

 

زن از دست مرد فرار مي‌كند. بچه غش غش مي‌خندد، زن و مرد هم.

ناگهان صداي آژير مي‌آيد و برق قطع مي‌شود. همه خنده‌ها خاموش مي‌شوند. زن و مرد كه هر كدام سعي مي‌كنند نگراني‌شان را پنهان كنند سر ميز برمي‌گردند و مي‌نشينند. صداي پرواز هواپيماهاي جنگي شنيده مي‌شود. چشمهاي مرد نگران در چشم‌خانه مي‌چرخند. قاشقها پر از غذا مي‌شوند. بچه ساكت و آرام نگاه مي‌كند. زن و مرد قاشقها را به دهان مي‌گذارند و ناگهان صداي انفجار و سقف يكپارچه پائين مي آيد و صحنه سياه و ساكت مي‌شود.

 

خارجي. خرابه‌هاي يك خانه. روز

 

مردم مي‌كوشند آوارها را كنار بزنند. روي خرابه ها ولوله‌اي برپاست. چندين گروه دو سه نفره مشغول كنار زدن سنگ و خاك و آجرند. هيچ كس حرف نمي‌زند. تصوير نزديك از يكي از اسباب‌بازيهاي بچه كه قبلا روي صندلي‌اش با آن بازي مي‌كرد. زوم‌بك سريع از اين تصوير. دوربين از اين تصوير فرار مي‌كند. از تصوير خرابه‌هاي خانه به سرعت دور شده و در كوچه‌پس‌كوچه‌ها گم مي‌شويم.

 

خارجي. گورستان. غروب

 

 صداي شيون و مويه جانخراش پيرزني تمام مدت به گوش مي‌رسد. از ته دل. صداي پيرزن گاهي خش‌دار مي‌شود و گاهي در گلويش مي‌شكند و آنقدر جان‌خراش است كه گوش‌آزار مي‌شود. انگار پيرزني جامه بر تن مي‌درد و ناخن به صورت مي‌كشد. اما فقط صداي او را مي‌شنويم.

خورشيد در حال غروب كردن است و فضا نارنجي است. يك گوركن جوان و پريده‌رنگ مشغول كندن گور است. يك گور خيلي كوچك. گوري براي يك كودك. زوم بك و چرخش آرام دوربين روي گورستان. رديفها و ستونهاي متوالي از همين گورهاي كوچك كه پشت سرهم كنده شده‌اند، طوري كه انگار تا بينهايت ادامه دارند. شيون پيرزن به اوج خود مي رسد و شديدا گوش‌آزار و دلخراش مي‌شود. روي همين تصوير كه مرتب به صورت اريب از گورستان دور مي‌شويم، صداي شيون پيرزن ناگهان در اوج خود قطع مي‌شود و در سكوت مي‌پيچد. تصوير بدون صداي گوركن كه در ميان بينهايت گور مشغول كندن است.

 

 

 

هفت و هشت اسفند هشتاد و دو

اصفهان

خدايار دوستار

khodayard@khodayard.com