خرخاکي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

_ سعيد رو مي گين ديگه ، سعيد سوخته سرايي، اين دماغ ما رو همون زد اينجوري کرد ديگه، خودم ازش شکايت کردم. ولي بعدش پشيمون شدم، حتما اخراج مي شه. مرد بدي نبود، يه خورده فقط مزاجش تند بود. اون روزم يهو داغ کرد و مشتُ گذاشت تو صورت ما، عجب ضرب دستي هم داشت، از همين جا پرت شدم اونجا، سيني چايي هم دستم بود که رفت رو هوا، يه پنج دقيقه ... فقط پنج دقيقه چاييش دير شده بود.... قيافه اش رو اگه بخوايد... موهاي وسط سرش داره مي ريزه يعني همچي خالي شده، بقيه اش هم تک تک دارن سفيد مي شن، همچي سبزه اس، چشم و ابرو مشکي مي شه گفت خوش چهره، هيکلي هم هست، شونه هاي پت و پهني داره، آدرس خونه اش رو والا بلد نيستم ولي آقاي مدير حتما مي دونه، دفترش اونجاست... ولي اونکه الان خونه اش نيست!

 

c

 

اَکِّ هي، ريدم تو اين شانس گُه گرفته، آخه الان وقتش بود؟ اَه، زندگي سگي، بايد تمومش مي کردم، بايد تمومش مي کردم، همون پنج ماه پيش بايد تمومش مي کردم. تف تو روحت سعيد، تف تو روحت، خاک بر سر بي جربزه ات اگه يه ذره جرات کرده بودي همون پنج ماه پيش تموم شده بود و الان هفت تا کفن هم پوسونده بودي.

_ سعيد سوخته سرايي... سعيد سوخته سرايي.

ها؟ چه مرگته پدرسگ بدصدا؟

_ بله، بفرماييد.

_ جمع کن بريم خواستنت.

به اين زودي ساعت دو شد؟! بهتر... ، زودتر ولم کنن برم. حتما تا الان گشنه اش شده طفل معصوم. هر روز اين موقع نهارش رو هم خورده بود. فقط خدا کنه زود کارم حل بشه برم. مي ترسم تو خونه بلايي سر خودش بياره. نه بابا چيزي نداره تو اون زير زمين که بلايي سر خودش بياره، نهارشم که صبح براش گذاشتم و اومدم. پس ذيگه نگران چي هستي؟ چته؟ مي ترسم، مي ترسم از اين قضيه بويي برده باشن. نه بابا بويي نبردن حکم رو که خودت ديدي. چيزي راجع به اين توش نبود. قضية همين پسرة گوساله اس فقط، خوب صداشُ بريدم توله سگُ، ادب شد. اون دماغ ديگه براش ديگه دماغ نمي شه هر چقدر هم که من تو حبس باشم. نه، حبس نمي شم. نبايد حبس بشم، خيلي بد مي شه، واي... نکنه بو برده باشن؟ نه فکر نکنم، دختره اصن بي صاحاب بود، خودم گشتم اصن اسمش تو اسم گم شده ها نبود، نه بو نبردن، نکنه حبسم کنن، اَه همش تقصير اين تخم سگ بود اگه پررويي...

_ زانتيا بوده؟ نه؟

_ نه خر بوده!

_ چته داداش؟ آدم نيستي؟!

_ بتو چه عمو، تو کار خودت رو بکن... فوري پسر خاله مي شن با آدم، داداش!

نکبت آش خور، بزنم دماغ اين يکي رو صاف کنم تو صورتش؛ آخه تقصير اين بدبخت چيه من الکي بهش پريدم؟ وحشي شدم اصلا، همين جوري شد ديگه يه لحظه داغ کردم و زدمش اگه نه اون بنده خدا هم چيزي نگفته بود، چرا، يه خورده پررويي کرد ولي جوابش مشت نبود. حالا بايد تقاصش رو پس بدم، نکنه خونه رو بگردن؟ نه بابا چيکار به خونه دارن؟ واسه آلت قتاله اي پنجه بکسي، چيزي؟ نه فکر نکنم، آخه قتل که نکردم يه مشت زدم ديگه، نه ، خونه رو نمي گردن، چرا وايساديم.

_ چرا وايساديم؟

کاش ازش نپرسيده بودم، با اون برخوردي که باهاش کردم لابد فکر مي کنه دارم گه خوري مي کنم. به جهنم جواب نداد که نداد. منتظر وقت دادگاهيم ديگه، پرسيدن نداره يابو. خدا کنه فقط تا شب ولم کنن.

 

c

 

خفه شو، خفه شو، زبونتو گاز بگير، اين چه فکراييه که مي کني؟ مي خواي زن اون بشي؟ حقته، حقته، حقت همينه اين جوري لخت بندازدت تو زير زمين و هر وقت عشقش کشيد هر وقت شهوتش گل کرد بياد باهات ور بره، اونم اون شکلي، خودتو نگاه کن يه تيکه لباس تنت نيست. اين زندگيه که تو مي کني؟ حالا هم دلش برات تنگ شده ها؟ خاک بر سرت، خاک بر سر بد بختت، دلت تنگ نشده، نه، يا گشنه ات شده يا دلت... ، پتياره، هرزة کثافت، واسه هرزه ها هم بعد بغل خوابيشون دوتا اسکناس پرت مي کنن تو رختخوابشون، نه دلت نيست، هوسشو کردي، هوسشو کردي که بياد و انقدر بزندت تا از حال بري و بعد پرتت کنه تو رختخواب. اشکاتو پاک کن بدبخت، همة بدبختي هات مال اينه که تو بغلش گريه مي کني، اگه نه تا حالا يا کشته بودت يا يه جا برده بود ولت کرده بود. انقدر زير تنش گريه کردي که هم اون دلبسته ات شد هم تو عاشقش شدي. آره عاشقشم. عشق مگه چيه؟ عشق همينه که وقتي نيست دلم هواشو مي کنه، وقتي هست مي تونم بهش تکيه کنم، مي تونم تو بغلش گريه کنم. نوازشم مي کنه، اشکامو پاک مي کنه، رو موهام دست مي کشه، مي بوسدم، برام دل مي سوزونه، خودم ديدم وقتي زخمامو مي بنده تو چشماش دلسوزي رو مي بينم. من که غير از اون کسي رو ندارم. تمام اميدمه، پشت و پناهمه، مي تونم به بازوهاي قويش دست بکشم و شونه هاي پهنش رو ببوسم. تو خونة بابام مگه چي داشتم؟ اونجا هم دايم کتک بود ديگه، اونجا هم خيلي وقتا تو زير زمين حبس بودم و گشنگي مي کشيدم. اونم دوسم داره، اين دفه هم نمي دونم کجا گير کرده که نيومده اگر نه گشنه نمي ذاشتم، اصلا تو چشم نداري خوشي منو ببيني، عاشقشم مي فهمي؟ عاشق! بدبخت هرزه، لياقتت همينه، پتياره

 

c

 

يعني الان داره چيکار مي کنه؟ حتما گشنه اش شده

_ نگهبان ... نگهبان ساعت چنده؟

_ بگير بخواب ديگه ... اَه ... دم بدقيقه بلند مي شه هوار مي زنه

_ نگهبان ... نگهبان ساعت چنده؟ تو رو خدا

_ کاش مي فهميدم تو چه مرگته، از عصر تا حالا اين صدمين بارم بيشتره که ساعت مي پرسي. ميندازمت تو انفرادي حالت جا بيادا!

_ بايد بدونم، خواهش، خواهش، اين آخرين باره.

_ خيله خب، ولي تا صب ديگه خبري نيست ها!

_ باشه ... چشم...

_ ده دقيقه داريم تا يک.

_ دستت درد نکنه، ممنون

_ بخواب، صدات ديگه در نيادا!

_ چشم... سرکار شما الان مي ري بخوابي؟

_ نه خير آقاي مکافات، تا صبح بايد چوپوني شما رو بکنم، ... چطور مگه؟

_ هيچي، خواستم ببينم اگه ساعتتون رو لازم نداريد ... فقط تا صبح... قول مي دم که صحيح و سالم ...

_ مثل اينکه زيادي بهت رو دادم آره؟ همون بار اول بايد با باتوم مي زدم تو سرت تا خفه شي و بتمرگي يه گوشه، گفتم برو بگير بخواب، مرتيکة پررو

_ آخه ... سرکار...

_ خيلي دلت مي خواد بري انفرادي، نه؟

_ نه سرکار غلط کردم

مرده شور ريختت رو ببرن، اين همه بهش التماس کردم. ساعت يکه، الان حتما از گشنگي ضعف کرده، خدا کنه صبح دير بيدار شده باشه و نهارش رو دير خورده باشه، الان حتما داره از گشنگي تو رختخوابش غلت مي زنه، منم از ظهر که نهار خوردم تا الان هيچي نخوردم، حالا باز خوبه که آب داره، ولي آخرش چي، دو ماه حبسه، اگه بلايي سرش بياد، اگه فقط يه مو از سرش کم شه، همه تو نو، يکي يکي تو نو سر مي برم، از اون آبدارچي تخم سگ پررو گرفته تا همين نگهبان ديّوث، سر همه تو نو مي برم. اگه فقط يه مو از سرش کم شه. يعني مي تونه در رو بشکنه؟ ولي آخه با چي؟ اون که زوري نداره، کل وزنش پنجاه کيلو هم نمي شه، شونه اش هم که همين ديروز گرفت به شوفاژ و پاره شد، ولي شايد با همون بتونه بزنه، شونه راستش هم بود، نه اون به درد عادت داره، مهسا به درد عادت داره مي تونه با همون شونه زخمش بکوبه به در، ضعف چي؟ از گشنگي حتما ضعف مي کنه، اون منتظره منه، الان حتما نگرانم شده، چقدر دلم براش تنگ شده، اَه مرده شور اين اخلاق سگي منو ببرن، تازه داشت از زندگي خوشم مي اومد، تازه داشتم مي فهميدم مهر و محبت چه رنگيه، تازه داشتم به يکي دل مي بستم، همش تقصير خودم بود، اگه جلوي خودم رو گرفته بودم و بيخود عصباني نشده بودم الان پيش مهسا بودم. الان حتما داره گريه مي کنه، چقد وقتي گريه مي کنه خوشگل مي شه، لاکردار هيچ راه فراري هم نيست، نه واسه من نه واسه اون، اون که از خونة من نمي ره آخه جايي نداره بره، بره پيش اون باباي جلادش؟ يا دوباره بره تو خيابون؟ اونم لخت؟ نه، نمي ره، دوسم داره، مطمئنم، اگه بتونه از زير زمين در بياد مي تونه بره بالا، تو يخچال واسه يکي دو سه روزي غذا هست، تا اون موقع هم من حتما يه جوري مي رم بيرون، مرخصي مي گيرم، فرار مي کنم يه کاري مي کنم، بايد برم پيشش،بايد ببينمش، آخ مهسا مهسا، چقد دلم هواتو کرده، نمي دونم دل تو هم واسه من تنگ مي شه يا نه؟ الان داري چيکار مي کني؟ يعني ممکنه به من فکر کني؟ اصلا خوابيدي يا از گشنگي خوابت نمي بره؟ آخ آخ گشنشه، ساعت چند شد؟ ساعت چنده؟

 

c

 

کجا موندي سعيد؟ نگرفته باشنت؟ الهي بميرم، خدا منو از رو زمين ور داره که هميشه ماية دردسرتم.

 

c

 

_ نمي دونم آقا، ديشب نه پريشب بود، انگار يهو ديوونه شد، قبلش هم معلوم بود که يه مرگيش هست، دائم به خودش مي لوليد، روزاي اول که همه رو ذله کرده بود، دو دقيقه اي يه بار ساعت مي پرسيد، اين قدر پيله کرد تا آخر انداختنش تو قوطي، وقتي از قوطي اومد بيرون پريشون بود، چشماش دودو مي زد، رنگش عين مرده ها بود، هيچي نمي گفت، هيچ حرفي نمي زد، مي گفتن از اولي هم که اومده تا حالا يه لقمه غذا هم نخورده، کم کم ديگه داشت از حال ميرفت ولي از تک و تا نمي افتاد، دائم کلافه بود، شبا اصلا نمي خوابيد، تا صبح غلت مي زد و وول مي خورد،دل بچه ها هم به حالش مي سوخت، هيشکي پاپيش نمي شد، آخه مي دوني جناب از اين جور آدما زياد مي آن اينجا، مثلا يه ضعيفه اي چيزي اون بيرون داشتن  که گلوشون پيشش گير کرده بوده، اولش همين جوري بي قراري مي کنن و سر وکله شون رو به در ديوار مي کوبن ولي کم کم باورشون مي شه که چي؟ آره باورشون مي شه که دنياي زندوني ديواره، بعد يکي دو هفته عادت مي کنن، ولي سوخته سرائي اينجوري نبود، آخه مگه مي شه آدم چهار روز تمام نه بخوره نه بخوابه؟ نه اين که نشه، ولي من بو برده بودم که يه کاسه اي زير نيم کاسه اش هست، از روز سوم به بعد رفتم تو نخش، اونم حواسش بود ولي به روي خودش نمي آورد، تا اينکه ديشب نه پريشب ديگه طاقت نياورد، انگار يهو ديوونه شد، صداش اصن در نمي اومد، يهو ديدم يکي بالا سرم نشسته و داره تکونم مي ده، چشمت روز بد نبينه آقا، من با اين هيبتم يه لحظه وحشت کردم، انگار جدا مرده بود، مردة متحرک. نصف شب بود همه خواب بودن، ولي بازم بايد گوشم رو مي بردم دم دهنش تا بفهمم چي مي گه. اَه که چه بوي گندي مي داد اون دهنش، انگار که سگ ريده باشه توش،جونم در اومد تا حرفش تموم شد، مي گفت دارم مي ترکم حاجي به دادم برس. گفتم چي شده بگو گفتش که  دخترش رو تو خونه تو زير زمين حبس کرده بوده و الان چهار روزه که هيچي نخورده، گفت که مي ترسه از گشنگي بلائي سرش بياد. گفت که خودش نمي تونه درست حرف بزنه، مي ترسه خراب کنه آدرس خونه اش رو داد و گفت که من برم بگم. گفتم آخه الان نصفه شبه، کسي نيست من به کي بگم؟ هيچي نگفت بلند شد و رفت تو رختخوابش. ديگه داشت خوابم مي برد که يه دفه صداي عربده اش بلند شد. نمي دونم اون که واسه حرف زدنم جون نداشت اون نعره ها رو از کجاش مي کشيد. تمام زندان رو بهم ريخت انقد عرعر کرد تا اومدن بردنش. حالا هم که شما مي گي تو قوطي از  گشنگي تلف شده، بندة خدا، خدا رحمتش کنه،مرگ بديه از گشنگي مردن... ، حالا باقيش رو شما واسه ما تعريف کن، بگو ببينيم قضية اين بنده خدا چي بود که اين بلا رو سر خودش در آورد؟ بهش نمي اومد دختر داشته باشه، بگو ببينيم، ما که کف کرديم از بس حرف زديم.

 

 

 

 

 

اردي بهشت هشتاد و سه

khodayard@khodayard.com