لامپ تصویرش سوخته بود

 

 

 

 

 

 

 

 

-         آقای همسایه ... آقای همسایه ...

   این پنجمین بار بود که در طول این هفته در خانه همسایه را می زدم و صدایی نمی آمد. یک هفته بود که هیچ خبری از او نبود. هیچ کس ندیده بودش. فقط من بودم که سراغش را می گرفتم. همسایه طبقه پایین بود و حتی سلام و علیک هم با هم نداشتیم. ولی این پنجمین بار بود که در طول این هفته در خانه اش را می زدم. نگرانش بودم. نمی دانم چرا ولی نگران بودم. انگار ذهنم دوباره حادثه ای را بو کشیده بود و پی بو می رفت. سرم را بردم کنار چارچوب در و بو کشیدم تا اگر چیزی درون خانه گندیده باشد بویش را حس کنم. بوی گندیدگی نمی آمد. سفر هم نرفته بود. اصلا عادت کرده بودم که در طول این چند سالی که با ما همسایه بود هر روز کله پر مویش را ببینم که پایین می رود. هیچ وقت سفر نمی کرد. هوای کنار چارچوب را داخل دماغم کشیدم تا اگر بویی از داخل خانه می آمد حس کنم. بوی نبود. سوراخ کلیدی هم در کار نبود تا بشود داخل را دید. سعی کردم از چشمی روی در داخل را ببینم. چشمم را چسباندم به در و هرچه زور زدم چیزی ندیدم. صدای کفش زنانه ای از پایین راه پله نزدیک شد. خودم را جمع و جور کردم، زنگ را فشار دادم و گفتم:

-         آقای همسایه

   زن همین طور که راه پله بلا می رفت انگار با خودش انگار زیر لب گفت:

-         نیستش ... نیستش ...

   دور که شد خوابیدم روی زمین و از زیر در داخل را نگاه کردم. کف یک جفت کفش پیدا بود و فرش کوچک دم در که نور از پنجره افتاده بود روی آن و باد تندی از زیر در بیرون می زد که غیر از بوی ماندگی هیچ بوی دیگری نمی داد. نگرانیم بیشتر شد. داخل خانه بود ولی نمرده بود. اگر بوی گند می آمد باز خیالم راحت می شد. که مرده و در را می شکستم و می رفتم تو. باید تصمیمم را می گرفتم، یا در را می شکستم و یا کلا دندان این مرض احمقانه ای را که به جانم افتاده بود از بیخ می کندم و می انداختم دور و دیگر به آقای همسایه فکر نمی کردم. نمی توانستم به او فکر نکنم. چند روز بود که هر روز صبح با فکر او از خواب بیدار می شدم و هر شب باز با فکر او به خواب می رفتم. انگار در طول روز چندین و چند بار چهره اش را می دیدم ولی نمی فهمیدم کی و کجا. شاید توی خواب بود که می دیدمش. هرچقدر هم که فکر می کردم که لااقل آخرین باری که دیده امش به خاطرم بیاید نمی شد، لااقل حرکت خاصی، پس زمینه ای، صدایی از آن محل، یا حالت خاصی در چهره اش که کمکم کند تا یادم بیاید که کجا دیده امش. ولی چیزی به خاطرم نمی آمد. دایم منتظر این بودم که یک بار صدای باز شدن در خانه اش را بشنوم تا بدوم بیرون و یک بار هم که شده قیافه نحسش را ببینم تا این شبح گند و بی روح و احساسی که از چهره اش ته ذهنم ماسیده بود و دم به دم تازه به تازه می شد، محو شود. نمی توانستم به او فکر نکنم، امروز دیگر می بایست هر جور شده قیافه اش را می دیدم. شروع کردم به گشتن به دنبال راهی برای شکستن در. نباید سر و صدای زیادی می کردم و در هم نباید از شکل می افتاد. لولاهای در داخل خانه بودند و نمی شد در را از جا درآورد. خواستم در را امتحان کنم، دستم را گذاشتم روی دستگیره و با شانه در را هل دادم. در باز بود، همین که دستگیره را چرخاندم باز شد و من افتادم توی خانه. نور خورشید بعد از ظهر مستقیم به چشمم می تابید و هیچ جا را نمی دیدم. سریع بلند شدم و در را پشت سرم بستم. حالا توی خانه بودم. ترسیدم. از روح و این جور چیزها. خواستم برگردم و بروم ولی حالا دیگر کنجکاوی هم به آن مرض احمقانه اضافه شده بود. آرام به راه افتادم. صدایم به زحمت از گلویم درآمد گفتم : " آقای همسایه" صدایم در خانه نپیچید. جرات پیدا کردم و بلند تر صدا زدم. خانه کوچکی بود، درست مثل خانه خودمان. به همین خاطر می توانستم سریع همه جایش را بگردم. از آشپزخانه شروع کردم که سر راه بود. بعد تنها اتاق خواب و حمام و دستشویی که چیز غیر عادی ای نداشتند. همه چیز مرتب و منظم بود، بیهوده توی خانه خودش دنبال عکس خودش می گشتم، آدم مگر این که بعد از ازدواج عکس دونفره آن شب کذایی را بزند به در و دیوار، و گر نه تا مجرد است  که دلیلی ندارد عکس تکی خودش را به دیوار بزند. رسیدم به هال. وسط هال روبروی تلویزیون یک مبل راحتی قرمز بود که من پشتش را می دیدم طوری که اگر کسی هم رویش نشسته بود من نمی دیدمش. به دسته های مبل دقت کردم که جز کنترل از راه دور چیزی رویشان نبود. باز ترسیدم. صدا زدم : " آقای همسایه" هنوز می ترسیدم. آب دهانم خشک شد و حس کردم زبانم داخل دهانم باد می کند و بزرگ می شود. جلوتر رفتم، داشتم یواش یواش داخل مبل را که خالی بود می دیدم که ناگهان با صدای وحشتناکی از جا پریدم. تلویزیون بود که روشن مانده ولی لامپ تصویرش سوخته بود و حالا انگار اتصالی کرده بود و داشت با صدای خیلی بلند موسیقی پخش می کرد. صدای نی بود، تکنوازی نی، سریع پریدم کنترل را برداشتم و صدای تلویزیون را آنقدر کم کردم که از خانه بیرون نرود. قلبم به شدت می تپید و تنم می لرزید. شروع کردم به گشتن و وارسی کردن وسائل داخل هال، یک میز عسلی کوچک که رویش پر از خرت و پرت بود: سیگار و زیرسیگاری، یک لیوان نصفه چای که از بس مانده بود غلیظ غلیظ شده بود و روی جداره لیوان اثر گذاشته بود، یک لیوان بشقاب پوست میوه خشکیده و یک دفترچه کوچک که به دفترچه خاطرات شبیه بود.

 

سلام.    امروز جمعه نهم مهره. تلویزیون از هفته قبل یه سریال خیلی قشنگ شروع کرده. انقد قشنگ که به عمرم سریال به این قشنگی ندیدم. از چند ماه قبل حس می کردم که یه اتفاق خوب داره تو زندگیم می افته، یه چیزی که من رو از این تنهایی نجات بده و اون اتفاق بالاخره هفته قبل یعنی درست پنج شنبه اول مهرماه افتاد. این که شروع کردم به خاطرات نوشتن هم به خاطر همینه. می خوام این روزا و لحظه ها رو ثبت کنم که چیزی از خاطرم نره. دیشب دومین قسمت سریال رو پخش کرد و من باز خوشبختی رو نزدیکتر حس کردم. حتی وقتی سریال تموم شد هم تلویزیون رو خاموش نکردم و همون جا روی مبل خوابیدم و تلویزیون تا همین حالا هم روشنه و بدون صدا داره کار می کنه. ولی چیزی که خیلی فکرم رو مشغول کرده اینه که این اتفاق خوب چطوری می تونه به این سریال مربوط بشه؟

 

   صدای نی هنوز از تلویزیون به گوش می رسید و حالا که آرام شده بودم دیدم که چقدر دلنشین و زیباست. صفحه بعد را شروع کردم.

 

جمعه 16/7

هر روز خوشبخت تر می شم و کم کم دارم همه چیز رو می فهمم. توی این سریال که اسمش "نان و نمک" هست یه خانوم جوونی بازی می کنه که هر دفه می بینمش یه طور خاصی می شم. یه حس غریبی از بار اول که دیدمش بهم دست می ده. مثل اینکه می شناسمش. مثل اینکه قبلا یه جایی یه وقتی همدیگه رو خیلی خوب می شناختیم و حالا یادم نمی آد. این خیلی فکرم رو مشغول کرده. منظورم این قضیه آشنایی نیست. منظورم خود "شیوا"ست. خودش فکرم رو مشغول کرده. چشماش از یادم نمی ره. انگار همیشه و همه جا می بینمش. نمی تونم تا هفته بعد صبر کنم. می خوام امروز عصر که دوباره همین سریال رو پخش می کنه ضبطش کنم. تا بتونم هر وقت خواستم شیوا رو ببینم.

پنج شنبه 22/7

توی این هفته ای که گذشت شاید من صد بار این قسمت رو نگاه کردم. حالا کاملا شیوا رو می شناسم. می دونم باباش کیه، مامانش کیه، خونشون کجاست. امشب که دوباره سریال پخش بشه می خوام باهاش صحبت کنم. خیلی هیجان زده ام. بیشتر از این نمی تونم بنویسم.

جمعه 23/7

دیشب تا خود صبح با شیوا حرف زده ایم. اون هم گفت که منو دوست داره. من براش گریه کردم و گفتم که عاشقشم و گفتم که بدون اون نمی تونم زندگی کنم. شیوا بغلم کرد و به موهایم دست کشید، نوازشم کرد و اشکام رو پاک کرد. گفت که اونم از روز اول که منو دیده عاشقم شده اما حال مجبوره که این سریال رو تا آخر بازی کنه و بعدش فورا با هم عروسی می کنیم. خیلی خوشحالم. فردا که شنبه است یه عکس بزرگ از شیوا رو قاب می کنم و می زنم به دیوار.

دوشنبه 26/7

این بار که این قسمت سریال رو نگاه کردم متوجه یه چیز عجیبی شدم. این یارو سرمایه دار خرپوله، رئیس شیوا بدجوری بهش نگاه می کنه که من اصلا خوشم نمی آد. اول فکر کردم که به خود شیوا بگم بعد دیدم که ممکنه ناراحت بشه، فعلا صبر می کنم ببینم چی می شه. اعصابم خیلی خورده و هر دفه که این یارو رو می بینم داغ می کنم.

پنج شنبه 29/7

سریال همین الان تموم شد. همون بلایی که ازش می ترسیدم سرم اومد. این یارو از شیوا خواستگاری کرد. دیشب با شیوا بیرون بودیم. تا ساعت دو شب با هم قدم زدیم. من سعی کردم که عادی عادی باشم و اصلا به روش نیارم اما وقتی خداحافظی کردیم و شیوا از من جدا شد که بره یه دفه برگشت و بهم گفت که اون یارو ممکنه که ازش خواستگاری کنه، گفت که من ناراحت نباشم چون شیوا فقط منو دوست داره و به هیچ کس دیگه ای غیر از من فکر نمی کنه. خیالم یه کمی راحت شد. اما امشب که این یارو جلوی همه از شیوا خواستگاری کرد دوباره داغ کردم. اصلا ازش خوشم نمی آد، چی فکر کرده؟ فکر کرده چون پولداره شیوا زنش می شه؟

یه چیز خیلی مهم دیگه ای هست که نمی دونم بنویسمش یا نه. آخه دیشب وقتی شیوا اون حرفا رو بهم زد، من بغلش کردم و ... بوسیدمش.

شنبه 1/8

تمام مدت به این یارو خرپوله فکر می کنم. نکنه قاپ شیوا رو بدزده، باید یه کاری بکنم. آخه صحبت کردن باهاش هم فایده ای نداره، باید یه کاری بکنم ولی نمی دونم چیکار باید بکنم. حالا فعلا می رم یه دوکلمه ای باهاش صحبت می کنم ببینم مزه دهنش چیه، تا بعد ببینم چی می شه.

یک شنبه 2/8

نه خیر، مثل اینکه این یارو اصلا حرف حساب حالیش نمی شه. هر چی بهش گفتم بابا اون منو دوست داره اصلا انگار نه انگار فقط خندید و چرت و پرت گفت. آخرش هم برگشت گفت که یک بار دیگه این طرفا پیدام بشه می ده حسابم رو برسن. یه لحظه دستم رفت که بخوابونم زیر گوشش اما خوب شد این کارو نکردم چون آدماش می ریختن سرم و دخلم رو می آوردن. ولی می دونم چیکار کنم. یه بلایی سرش می آرم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن. دیشب که شیوا رو دیدم گریه کرد. تو بغلم زار زار گریه کرد و گفت که باباش داره مجبورش می کنه که زن این یارو بشه، شیطونه می گه ترتیب باباهه رو هم بدم. اما نه، شیوا ناراحت می شه، بهش گفتم نترس من باهاش صحبت می کنم. شیوا ترسید. می گفت نکنه کاری دست خودت بدی، گفتم نه، مطمئن باش.

شیوا هم مثل من صداش می کنه "این یارو خرپوله"

پنج شنبه 5/8

امشب ترتیب این یارو خرپوله رو می دم. به شیوا نگفتم که هول نکنه. حساب همه چی رو کرده ام و خیلی راحت کارش رو می سازم و خلاص.

 

   این آخرین خطی بود که آقای همسایه در دفترش نوشته بود. صدای قشنگ نی هنوز از تلویزیون پخش می شد و من هاج و واج مانده بودم که آخرش که چی؟ اصلا چنین سریالی وجود داشت یا نه؟ من که هیچ وقت تلویزیون نگاه نمی کردم. رفتم بالا که از زنم بپرسم، داشت تلویزیون نگاه می کرد.

-         خانم

-         بله

-         تلویزیون سریالی به اسم "آب و نمک" داره؟

-         "آب و نمک"؟

-         نه، نه ... ببخشید، "نان و نمک"

-         آره شبای جمعه می ذاره

-         جریانش چیه؟

-         یعنی چی جریانش چیه؟

-         می شه تعریف کنی – خیلی خلاصه – که قصه اش چیه؟

   زنم خندید و گفت :

-         چی شده حالا؟

-         تعریف کن بهت می گم.

-         اِاِمم، خب ...

-         دختری به اسم شیوا هست؟

-         آره

-         یه مرد خرپول چطور؟

-         آره، تو که همه رو می دونی!

-         خب این خرپوله الان کجاست؟ زنده اس؟

-         سه چهار هفته پیش زد یه نفر رو کشت و الان  تو زندانه

-         چی؟ کیو کشت؟

   زنم با خنده گفت :

-         تو فقط دختره رو می شناسی؟ این یکی رو که باید بهتر بشناسی!

-         چطور؟!

-         آقای سلماسی رو کشت دیگه!

-         سلماسی؟

-         آره سلماسی

-         خب من چرا باید بشناسمش؟

-         نمی دونی؟ هنرپیشه اش همین همسایه پایینی مونه دیگه!

-         چی؟ ... آقای سلماسی ... همسایه پایینی مون ... مگه هنرپیشه بود؟

-         اسمش تو سریال سلماسی بود ...

-         خب همون، مگه هنرپیشه بود؟

-         هنرپیشه که نه، توی یک قسمت یه دفه پیداش شد، با اون یارو خرپوله که تو می گی دعواش شد و خرپوله هم زد کشتش.

-         آخه ... چطوری؟! ...

 

 

 

8/11/82

اصفهان

خدایار دوستار

khodayard@khodayard.com