من اينجا نيستم

 

 

 

 

 

   يکي از آن تاکسي هاي سبز بود، که راننده اش با دست راست فرمان را از داخل گرفته بود و مي خواست بپيچد به چپ. خوشحال شدم و از بالاي سر راننده به صورت تازه تراشيده همسايه نگاه کردم که داشت از راه پله پايين مي آمد، سيگار دستش بود، روشن، از راه پله که بالا مي رفتم بوي سيگار بود، سيگار که فقط پک زده باشند و از دهن داده باشند بيرون، دود صورتي که از شش هايش رد نشده بود. پنجره هاي خانه را بايد باز مي کردم. لامپ نئون ويترين اسباب بازي فروشي چشمک زد، مي خواست روشن شود و نمي توانست، نگاه که کردم حروف کلمه رکيکي را خواندم، چيزهاي مثل آر، يي، سي، تي، اِي و ال. شمع ها خوب جرقه نمي زدند، موتور بد کار مي کرد و از صدايش اين را مي فهميدم، پيچيدم به راست که جايي پيدا کنم و بروم روي چال سرويس. مليکا ميل بافتني را از شومينه کشيد بيرون، نوکش سرخ سرخ بود و مي درخشيد، فکر کردم اين چاله کوچک و کشيده که درست بالاي خط سينه مليکاست هم ممکن است جاي يکي از همين سيخ هاي داغ باشد؟ درست کيپ هم مي شدند اگر ميل را مي چسباندي به حفره؛ ميل را از مليکا گرفتم، چسباندمش به ترياک سر سنجاق و پک زديم. نگاه کردم به قلمبه ترياک که زير ميل مي جوشيد و دود از خودش پرت مي کرد بيرون، جاي ميل هاي قبلي رويش فرو رفته بود، مثل فرو رفتگي بالاي خط سينه اش. گفتم "اونو بده به من!" گفت "چي رو؟" گفتم "اون قيف رو، اين همه بنزيني که داره فواره مي زنه رو که نمي خواي ول کني تو دکّونت؟ بدش من!" جا به جاي تنم بنزين پاشيده بود و بويش مستم مي کرد. لبخند زدم به دختر زيبايي که از روبرو مي آمد، بدون اين که حالت نگاهش را عوض کند خيره شد به چشم هام. دوباره حس کردم زير پايم خالي مي شود و اوج مي گيرم. دخترک داشت از من مي گذشت، همان حروف رکيکي را که از نئون خوانده بودم زير گوشش زمزمه کردم، فحش داد. باز بالاتر رفتم، کله سيگار مثل قله اورست تيز شده بود، علاقه­بند گفت "زير اين يکي ديگه مي زاي!" گفتم "زرشک! تا تهش با تک تکتون هستم." و فندک را گرفتم زير نوک به هم پيچيده سيگار و از همان کاغذش آرام آرام کام گرفتم تا رسيد به اصل کار. نگاه کردم به علاقه­بند و باقي جماعت که يکي نشئه تر از آن يکي زل زده بودند به من که سيگار را بچرخانم، گفتم "ببينم مي تونيد فردا کل بخش ارتباطات شرکت معظم رو تعطيل کنيد يا نه؟!" خنديدند و چرخاندمش.

    از جايي رد شدم که صداي بلند ويولون مي آمد، چندين ويولون، اصلا ارکستر زهي، بعد زوزه يک گيتار الکتريک ليد تمام سيم هاي مغزت را در هم مي ريخت، از رد شدن منصرف شدم و ماندم تا بيشتر در هم بپيچم. چشم هايم را بستم و اجازه دادم هرچه مي خواهم تصور کنم: يک ظرف، پر از مايعي به رقيقي آب، شتک مي زد، مي پاشيد به بيرون. ريتم آهنگ شروع شد، وزن سرم داشت بيشتر مي شد. فکر کردم "اين همه لذت؟ کاش برگردم و دو سه استکان ديگر بنوشم." اما اينجا جايي بود که بايد مي خواندم؛ خواندم، با همان چشم هاي بسته، فقط در همان تاريکي پشت پلک هايم دست تکان دادم و ميله ميکروفون را پيدا کردم و چسباندم به لب. کل بدنم مي لرزيد و به شيوۀ بدوي اي مي رقصيدم زير بار موسيقي. زير پايم خالي شد و بالاتر کشيده شدم. مليکا گفت "لاکردار انقده خوبه که ديگه نمي شه ولش کني، هر جا باشي دلت مي خواد، هر جا بري" چشم هايم سنگين بودند و نمي توانستم از همان حفره روي سينه اش بالاتر را نگاه کنم. لب باز کردم که چيزي بگويم در جواب مزخرفي که گفته بود، اما به جايش دستم بلند شد و انگشتم را صاف گذاشتم روي حفره. قبل از اينکه دستم زير بار وزن خودش خراب شود پرسيدم "اين چيه؟" و دستم ول شد روي بند و بساط کثافت و کثافت کاريمان، بالا آوردم توي يقه پيراهن خودم. چيزي توي باک بنزين قِل مي خورد، صدايش را مي شنيدم، قل خورد و با جريان بنزين رسيد به سوراخ، گير کرد به لبه هاي سوراخ و باعث شد جريان بنزين چند بخش شود، يک بخش که هنوز مي ريخت توي قيف، يک بخش که درست زير چانه ام فرود مي آمد، يک بخش که مي پاشيد به بالا و از زير بدنه مخزن بنزين راه مي گرفت به طرف چرخ ها، و يک بخش آخر که قوس بر مي داشت و فرود مي آمد توي چال سرويس. گردنم را کنار کشيدم و سعي کردم با انگشت راه سوراخ را باز کنم، تيز بود، دستم بريد، داد زدم "اي تو روح پدر ديوثت سگ ريد، مکانيک تويي يا منِ پفيوز؟" جريان بنزين راه عوض کرد و حالا مي ريخت بالاي ابروي چپم. جوش آورده بودم. اصلا سابقه نداشت اين طور بي پروا تاييدم کند که با پسر ديده شده، پرسيدم "خب؟" گفت "همکلاسيم بوده ديگه، سايبرگ" گفتم "سايبرگ ديگه کدوم کره خريه؟" بي اختيار صدام رفت بالا "همه همکلاسي هات وسط کامپوس لبات رو مي جُوَن؟" گفت "بيخود جوش نيار پدر جان، اينجا بايد شکل اينا زندگي کني، حوصله بحث ندارم، نمي خواي؟ بليت بگير برگردم تو همون خوکدوني با همديگه تو گهمون بلوليم."

   پدر جان؟! تا حالا بهم نگفته بود پدر جان، مليکا هم تا حالا يابو صدايم نکرده بود، همان طور که سرم پايين بود از زير ابرو نگاهش کردم و در دل گفتم "پشيمونت مي کنم پتياره" فوري لوندي کرد که "چي شد؟ از دهنم پريد بابا! حالتم که عادي نبود." يک لحظه خيلي کوتاه چشم باز کردم که جمعيت را ببينم، همراه با من و گروه بالا پايين مي پريدند، قطعه هاي شعر اصلا انگار از حافظه من خوانده نمي شدند، انگار تکه هاي کوچک تزييني اي بودند که به زمان بسته باشندشان، با زمان حرکت مي کردند و با موسيقي که از بدنم مي گذشت. رعشه خرد کننده اي از پهلوي چپم برخاست، کل تنم را زير و رو کرد و از گوش راستم گذشت، به همين خاطر صدايم طور خاصي چرخيد و فهميدم که جمعيت را ديوانه کرد، داشتم از زمين بلند تر مي شدم. خانم شيرازي که حالا ديگر هيچ کس نمي توانست پروپاچه اش را از لنگ هاي دراز علاقه­بند جدا کند خرخنده اي زد و گفت "بخون ديگه، ناز نکن، از همون چيز شعر هايي که هي تو گوشت مي کني واسمون بخون" علاقه­بند جا خورد. ابرو بالا کردم و چشمم را دراندم، يعني که "حواست به اين باشد تا جرش نداده ام." آرنج علاقه­بند نفس شيرازي را بريد، شيرازي خودش را از روي ران هاي علاقه­بند جمع کرد و دوباره تکيه داد به ديوار، چشمش که به چشمم افتاد سرش را انداخت پايين و چيزي نگفت. چنان جو سنگيني راه انداختم که علاقه­بند و بقيه در همان نشئگي ربع ساعتي تقريبا التماس کردند تا بالاخره Telegraph Road را نصفه نيمه برايشان خواندم. همه گريه کردند، اول از همه هم خود شيرازي بدبخت اشکش در آمد و بقيه تحت لوا و فرمان حشيش از پي اشکش هق هق زدند، حتي خودم هم گريه مي کردم وقتي مي خواندم. نه جو آهنگ غمگين بود و نه حتي متنش.

   دف که شروع کرد اختيار سرم ديگر دست خودم نبود، موهايم پاشيده مي شد به همه جا، تنها دست هايم که از دو طرف افتاده بودند روي شانه دو نفر کناري تعادلم را حفظ مي کردند. ميان همان جهنمي که تنبور و دف به راه انداخته بودند سعيد که مي خواند صدا گرداند و نعره زد "يا دليل المتحيرين" و نون آخر را کشيد، همين فهميدم که همه پا کوفتيم به زمين و خيز گرفتيم، انگار کسي با قلم با خط شکسته يک نون تنها بنويسد، کشش نون متحرين که تمام شد دوباره به زمين رسيديم و سعيد دوباره همان "يا دليل المتحيرين" را نعره زد. اين بار امانمان نداد،  يک گام بالاتر رفت و نون آخر را چسباند به "ز"ي "زِدني تحيرا". مايي که مي رقصيديم ديگر حتي با تکيه به همديگر هم نمي توانستيم بايستيم، صف مي رفت و مي آمد و موهايمان در هوا کشيده مي شد. ضرب دف دوچهار شد و حس کردم حالاست که پوست تنم پاره شود. سرم دو سه باري به زمين خورد و بالاخره توانستم چشمم را با شانه پيراهنم پاک کنم و سوراخ مخزن بنزين را ببينم، بهروز حيوان انگار اصلا فحش هاي مرا نشنيده بود، آرام آرام با کپسول و لوله جوش اکسيژن در دستش از پله هاي چال آمد پايين، فکر کرده بود مخزن خالي شده و مي خواست جوشش بدهد. بوي بنزين داشت حالم را بد مي کرد، ديگر فحشش ندادم. نگاهش کردم که "بيا کمک". نمي توانست جلوي خنده اش را بگيرد، شانه هايش مي لرزيدند و قهقه مي زد. چيزي از دستش ول شد روي زمين، ماشين از روي چال سرويس بلند شد و چسبيد به سقف. من با يک تکۀ بزرگ از تنم که سرم هم به آن چسبيده بود از چال پرت شدم بيرون و محکم خوردم به بشکه هاي بزرگ روغن سوخته کنار ديوار. بهروز گمانم مانده بود توي چال و از پشت شعله ها نمي ديدمش که چکار مي کند يا چند بخش شده. من و ماشين تقريبا با هم از ديوار و سقف جدا شديم، من افتادم کنار چال و ماشين فرود آمد رويم، گردن و آن قسمتي از قفسه سينه ام که با من بود را له کرد و سرم آويزان شد داخل چال که پر از آتش بود. بس بود، بايد مي رفتم، مليکا ناليد "هنوز نه؟" اعتنا نکردم، همان طور که تکان مي خوردم سرم را بردم پايين و لب هايم را چسباندم به حفره روي سينه اش. چنگ زدم پشت کمرش و ناخن هايم را توي پوستش به راه انداختم، کمرش را از زمين بالا آورد و جيغ زد. جيغش تحريکم کرد، عربده زدم "حالا!" و کل تنم را رعشه اي کرخ کننده لرزاند.

 

خدايار دوستار

بهمن هشتاد و هفت

تهران