نام اين قصه
اين قصه به گوشهای پسر فرو شد. دقيقا مثل ميخی که ميان يک ديوار گچی با لايه های نازک سيمان فرو برود. مادر مهربان نمی دانست چه بلائی سر پسر کوچکش آورده است. پسر خودش را به خواب می زند ولی نمی خوابد، مادر بايد رفته باشد. پسر در رختخواب نشسته می شود و گريه می کند، تا صبح يا حوالی صبح. پسر نمی تواند قصه را برای دوستانش روايت کند. اين قصه را تنها کسانی می توانند برای ديگران روايت کنند که بعد از شنيدنش گريه نکرده باشند. يعنی همين؛ شبهای پسر شبهای ديگری می شوند و روزهايش انگار ...
- اين روزها را طور ديگری بايد شمرد. "يک روز" برای يک "روز" خيلی کم است و يک "روز" برای يک "شب" خيلی کمتر. طور ديگری بايد اين روزها را در حساب بياورم. مثلا يک ماه به ازای يک روز و چهل شب برای هر شب. شايد اين طور تقويم راحت تر ورق بخورد و من اين طور سردرگم نباشم ميان ساعات و روزها و شبها. گاهی گمان می کنم يک ماهی می شود که خورشيد را نديده ام و تقويم چيز ديگری می گويد. کسی به من دروغ گفته است.
- تو از آن ديوانه های خطرناک بودی. از آنها که به هيچ عنوان نمی توانی به زنجيرشان بکشی و از هر چه زنجيری است خطرناکترند. از همان روز اول فهميده بودم که تو مثل ديوار شکسته ای هر لحظه ممکن است روی سرم خراب شوی. نبايد زياد به تو نزديک می شدم. نبايد زياد سر به سرت می گذاشتم. چوب در لانه زنبور کردم.
شايد دو تلنگر، فقط دو تلنگر برای فعال کردن چنين آتشفشانی کافی بود. تو در نماز عشق چه خواندی؟1
- کاش نبودی مادر، کاش يتيم بزرگ شده بودم. اين آتش رهايم نمی کند. من چطور بزرگ شدم، چطور دوام آوردم. از همان شب اول، از همان شب اول بايد می مردم.
هنوز بساط قصه گسترده نشده بود. هنوز سطرهای زيادی از قصه ناخوانده باقی مانده بود برای پسر.
- شايد اگر صندلی ام را به آن پيرزن بخشيده بودم اين طور نمی شد. من نبايد آخر پياده می شدم. اين طور شايد راه فراری برايم باقی می ماند. نمی دانم چه مدت آنجا ايستاده بودی منتظر من. ولی آن روز وقتی آخرين کام را از سيگارت گرفتی و زير پا لهش کردی بايد می فهميدم
- نه به تقويم خودم، نه به تقويم شما نمی دانم چند روز و چند شب منتظر ماندم. می دانستم که بالاخره می آيد، با همين اتوبوس هم می آيد و همين جا هم پياده می شود. مادرم مرده بود اگر نه حتما از او می پرسيدم.
پسر حضور قصه را احساس نمی کند. مثل کسی که خواب می بيند و نمی داند، زندگی می کند و نمی داند. شايد اگر به جای صفحه های تقويم، سطرهای قصه را می شمرد روزگارش روانتر می گذشت.
- شايد اگر دل کسی می سوخت، هر کس، خودش، من، خدا، مادرش........ حالا خون من بايد زخم اين دل را بشويد. ما چون دو دريچه روبروی هم2......
- نبايد به آن روزها فکر کنم. انگار اصلا اتفاقی نيافتاده است. انگار هيچ کس هيچ کس را نپرستيده است. نه عشقی نه بوسه ای، بايد به سياهی عادت کنم. انگار اصلا من نيستم.
زير سنگينی نگاه ده ها جفت چشم، کوبيد و کوبيد. کسی جرأت نکرد حتی حرکتی بکند. نعش دختر را به دوش کشيد و با خود برد.
- بايد هنوز خواب باشم. آن شب اگر خوابم برده باشد بايد هنوز خواب باشم. ولی سنگينی اين نعش به روی دوشم؟
پسر بايد بداند. حالا هم حتی خيال کند دختر مرده است بعدا می فهمد. هنوز سطرهای زيادی تا مرگ دختر باقی مانده است. دختر هنوز زنده است روی دوش پسر.
- امشب را اگر به صبح برسانم، امشب را اگر به صبح برسانم.....
مادر هم شايد در گور بيدار باشد. هيچ چيز روشن نيست. منطق آشفته قصه به لحن راوی هم سرايت می کند. کسی نمی تواند مطمئن باشد. حالا شايد مادر هم در گور بيدار باشد.
- صبر کردم تا عزمم جزم شود و هيچ شکی ديگر برايم باقی نماند. ميله آهنی را تا جائی که می توانستم بالا بردم. شانس آوردم که سقف کوتاه نبود تا به آن گير کند. ميله خيلی سنگين بود. در دستم لنگر انداخت که محکم گرفتمش. يک آن فهميدم که هنوز تصميم نگرفته ام که به کجايش بزنم. دوست نداشتم زياد زجر بکشد. دهانش باز مانده بود و چشمهايش بسته بودند. نخواستم به لبهايش فکر کنم. خواستم به لبهايش فکر نکنم. اين طور بايد دوباره صبر می کردم تا عزمم جزم شود. ديدم که دلم برايش نمی سوزد. دستم داشت خسته می شد. ميله را با نهايت سرعتی که می توانستم پائين آوردم. گوشه سرش فرو رفت و خونريزی شروع شد. موهايش دوباره ريخت توی صورتش. نزديک بود يادم بيايد که چقدر اِين حالت موهايش را دوست داشته ام. حس کردم درد می کشد. نگران شدم. ميله را دودستی گرفتم، تا جائی که می توانستم عقب بردم و کوبيدم به صورتش. قيافه اش زشت شد. بدم آمد. دوباره کوبيدم، دوباره و دوباره. نفهميدم چه حسی بايد داشته باشم، نفهميدم چه کار بايد بکنم، فقط کوبيدم، نفهميدم چند بار شد، آنقدر کوبيدم تا خسته شدم. تنش تکانی خورد و از روی صندلی افتاد پائين. ميله خونی شده بود و تکه های از جمجمه و مغزش به آن چسبيده بود. سرش مثل هندوانه ای که هدف تيراندازی شده باشد متلاشی شده بود. خنده ام گرفت. تا نيم ساعت پيش چه خوشگل بود. گريه ام گرفت.
- دست آخر گوشت قربانی من بودم. آنکه حتی نفهميد واقعا چرا کشته می شود من بودم. ولی اين قصه را او شنيده بود، او شنيده بود، نه من.
خانه هائی برای رهن و اجاره خالی می شوند. هنوز سطرهای زيادی از قصه ناخوانده باقی مانده اند. قصه از جائی شروع می شود که کسی تصميم قطعی اش را می گيرد و ميله آهنی را بالا می برد. هنوز سطرهای زيادی از قصه ناخوانده باقی مانده اند. زخم کهنه کسی دهن باز می کند و خون بيرون می زند. نام کسی به خاطر می آيد. زمان ميان سطرهای قصه گم می شود. نام ديگری به خاطر می آيد. قصه هنوز تمام نشده است. می شنويد؟ صدای قهقهه را می شنويد؟ اين قصه واقعی است.
اصفهان
نيمه اول آبان هشتاد و سه
خدايار دوستار
1. شفيعی کدکنی
2. اخوان ثالث