پرونده مفقوده
دادگستری شلوغ است. آمده تا پرونده دو سال پيشش را بگيرد و ببرد.
مسئول بخش بايگانی وقت ندارد. انگشتش را از دماغش در نمی آورد. همان طور که انگشت دست راستش را در دماغش می چرخاند، با دست چپ به در اتاق بايگانی اشاره می کند و می گويد "خودت برو پيدا کن." در را باز می کند و داخل می شود. اتاق خيلی بزرگی است پر از قفسه و فايلهايی که همه پر از پرونده اند. وحشت می کند. نگاهی به اتاق می اندازد. تکه کاغذی که شماره پرونده را روی آن نوشته از جيبش در می آورد و بسم ا... می گويد و همان اولين قفسه دم در شروع می کند. پرونده ها بدون هيچ نظمی کنار هم قرار گرفته اند و بايد تک تک آنها را چک کند تا مال خودش را پيدا کند. ساعت پنج می شود. سرش با پرونده ها گرم است، از در دور شده و صدای کليد را نمی شنود که در قفل در آهنی اتاق می چرخد. مسئول بخش بايگانی يادش رفته که کسی درون اتاق است.
گرسنه که می شود به ساعتش نگاه می کند. هشت شب شده است. آن قفسه را هم تا آخر می گردد و دقيقا به خاطر می سپارد که تا کجا گشته است و بلند می شود به سمت در می رود که چيزی بخورد و برگردد. با مشت و لگد به در می کوبد، جوابی نيست. باز می کوبد؛ باز می کوبد و خسته می شود. فکر می کند حالا که زندانی شده لااقل پرونده اش را پيدا کند. پرونده شماره 18141-20/6/79-م به نام خودش تنها پرونده ای که نام خودش را دارد.
تا صبح خيلی وقت دارد. به همان جايی بر می گردد که قبلا ترک کرده بود.
حس می کند پرونده ها با هم صحبت می کنند و با پرونده او هم صحبت می کنند.
حس می کند هر کدام از پرونده ها همان کسی است که نامش روی پرونده نوشته شده. حس می کند که پرونده خودش هم خود اوست. می گردد. تمام اتاق را تا آخر می گردد. پرونده اش نيت. دوباره اتاق را از اول تا آخر می گردد. پرونده اش نيست. گم شده. باز می گردد. به در می کوبد. می گردد. نيست. به در می کوبد. نيست. می گردد. می کوبد. نيست. گم شده است. می کوبد. می گردد. نيست.
5/8 صبح. مسئول بخش بايگانی صبح در راه که می آمده يادش آمده که کسی در اتاق بايگانی مانده است و کلی با دوستانش می خندد.
به اتاق می رسد. کليد را در قفل می چرخاند و در خيلی نرم و بدون صدا روی پاشنه می چرخد و باز می شود. مسئول بخش بايگانی داخل می رود و همه جا را می گردد. حتی زير قفسه ها را هم می گردد. چون فکر می کند شايد خوابش برده و غلت زده و رفته زير قفسه ها. اما کسی توی اتاق نيست. مسئول بخش بايگانی سر در نمی آورد. گيج می شود. اما بعد با خودش می گويد حتما همان ديروز پرونده اش را پيدا کرده و رفته و او حواسش نبوده است.
مسئول بخش بايگانی بر می گردد و پشت ميزش می نشيند و انگشت سبابه دست راستش را در سوراخ سمت راست دماغش فرو می کند و دنبال چيزهايی می گردد.
اصفهان
26/6/81
خدايار دوستار