پَسوِه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   ديوانه ها جيغ می زنند. پرستار می دود. می داند چه کار بايد بکند. هر وقت او شروع می کند به جيغ زدن همه ديوانه ها جيغ می زنند. پرستار قفل در اتاق را باز می کند و داخل می شود. ديوانه روی تخت زنجير شده، چشمهايش وغ زده اند و سعی دارد با دستها و پاهايش زنجيرها را پاره کند. از مچ دستش خون می آيد. خودش را خيس کرده است.

   پرستار می داند هر وقت خودش را خيس کند، جيغ می زند. جيغهای ديوانه در گوشش می پيچد. نزديک می رود و آمپول را به کپل ديوانه فرو می کند. ديوانه ناگهان با چشمهای سرخ و گشاد شده اش به او خيره می شود، انگشتش را به زحمت تا زير چانه بالا می آورد و افقی زير گردنش می کشد و می گويد : پِخ . و بی هوش می شود.

   پرستار که می رود ديوانه خواب می بيند. خواب می بيند در آسايشگاه پادگان خوابيده است. کنار 70 سرباز ديگر. پادگان پسوه کردستان، روی مرز عراق، تبعيدگاه ايران. در خواب شاشش می گيرد و بر می خيزد و از آسايشگاه بيرون می زند و به سمت توالت ها می رود که در صد متری آسايشگاه اند. در توالت را که می بندد و می نشيند ناگهان صداهايی می شنود. صداهايی مثل دويدن چندين نفر با پوتين. از شکاف در، زير نور ماه، يک دسته کماندو را می بيند که مثل يک گله مورچه، پشت سر هم در يک خط، خميده و سريع به سمت آسايشگاه می روند. مو بر تنش سيخ می شود. می بيند که نگهبان آسايشگاه را سر می برند و همه به داخل می روند. احساس خطر می کند. آرام در حالی که از ترس می لرزد بيرون می آيد و به پشت توالت می رود و تا گردن در چاه فاضلآب فرو می رود و آماده می شود که به محض شنيدن کوچکترين صدايی سرش را هم زير کثافت کند، نيم ساعتی می گذرد، دوباره همان صدای پاها را می شنود و سرش را فرو می برد تا رد شوند.

   بيرون می آيد. به سمت آسايشگاه می رود در حالی که نمی داند چه صحنه ای را خواهد ديد. جسد نگهبان پشت در نيست اما خونش همانجا روی زمين ريخته است. در را باز می کند و به داخل می رود. آسايشگاه ساکت و تاريک تاريک است. نمی داند کماندوها چه کرده اند. وحشت امانش را بريده است. پايش به چيزی گرد و مدور می خورد که قل می خورد و در می رود. پايش درد می گيرد و از ترس نزديک است که زمين بخورد. مردد و هراسان کليد چراغ را می زند. چراغ روشن می شود. نور چشمانش را می زند. از آنچه می بيند فرياد می زند. فرياد می زند. فرياد می زند.

   پرستار می دود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اصفهان

6/9/80

خدايار دوستار

 

*. Pasveh

khodayard@khodayard.com