سيمرغ بلورين

                                                                                                                        بهترين هنرپيشه نقش اول مرد برای...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   تالار لبريز جمعيت است. پرده بسته است و همه منتظرند. پرده باز می شود و تماشاچی ها بر می خيزند و دست می زنند.

   صحنه تقريبا خالی است. فقط وسط صحنه يک سفره چرمی بزرگ پهن کرده اند و يک صندلی چوبی کوچک روی آن گذاشته اند.

   در حين تشويق حضار، مردی با لباس ساده روی سن می آيد. تعظيم می کند و از تماشاچی ها دعوت می کند که بنشينند و خودش هم می رود و روی صندلی می نشيند. تمام چراغهای تالار خاموش می شوند و سه چهار نور افکن بزرگ فقط همان سفره و صندلی و مرد را روشن می کنند. مرد نفس عميقی می کشد و آرام و با طمأنينه آستين دست چپش را بالا می زند و بعد تيغی از جيب پيراهنش در می آورد، آن را باز می کند و می گذارد روی مچ دست چپش. بعد می گويد : " مرگ آنقدر آسان است که می توانی انجامش دهی و آن را به نمايش بگذاری، مرگ يک نمايش است."* و يکباره تيغ را محکم می کشد و پرت می کند. خون از شاهرگش فواره می زند. انگشتهای دست چپش را می گيرد و محکم به پايين می کشد. خون روی صورت تماشاچی های رديف اول می پاشد و همهمه حيرت از تالار بلند می شود. خون همچنان فواره می زند. ضربان قلب مرد را می شود از کم و زياد شدن شدت فواره ديد. غير از مچ دستش ذره ای خون به لباسهايش نپاشيده است. پاهايش کم کم شروع می کنند به لرزيدن، جهش خون کم می شود و رنگ چهره اش رو به سفيدی می گذارد. حالا تمام بدنش می لرزد و رنگش مثل گچ سفيد شده است. دستهايش می افتند و روی صندلی از حال می رود. سرش روی شانه اش می افتد. با ضربان قلبش خون از مچ دستش می پاشد روی سفره چرمی. تکان سختی می خورد و از روی صندلی پرت می شود پايين. فرياد تالار به هوا می رود. اکثرا گريه می کنند و برخی که حيرت کرده بودند حالا شروع کرده اند به فرياد زدن، ولی هيچ کس از جايش بر نمی خيزد. بعضی ها رو می گردانند و نگاه نمی کنند. مرد جان می کند و در خون خودش می غلتد. لباس سفيدش جا به جا سرخ و خونی شده و دست چپش مثل سر بريده حيوانی به اين طرف و آن می افتد و خون می پاشد. حالا تقريبا همه گريه می کنند و زار می زنند. جريان خون تقريبا بند آمده و فقط گاهی چند قطره بيرون می زند. ناگهان تمام بدنش کشيده می شود و سرش عقب می رود. دندانهايش کليد می شوند و ميان تنه اش از زمين بالا می آيد. شديدا می لرزد و چند ثانيه ای به همين حالت می ماند. تالار زاری می کند. جسم مرد کم کم شل می شود. از تشنج می افتد و روی زمين آرام می گيرد. پرده بسته می شود. همه تالار بر می خيزند و با چشمان خيس و دماغهای آويزان کف می زنند. آنقدر محکم که بيانگر شدت تأثير نمايش باشد. بعد اشکهايشان را پاک می کنند و در دستمال کاغذيهايی که همه همراه آورده اند محکم فين می کنند و می روند.

 

   بِيرون پشت در ورودی سالن جماعت بليط به دست موج می زنند و منتظر سانس بعدی نمايش اند. از ميان جماعت صورت بعضی ها خونی است.

 

 

 

 

 

*  . از شعر "بانو ايلعازر" سيلويا پلات

 

 

 

 

اصفهان

آذر هشتاد و دو

خدايار دوستار

 

khodayard@khodayard.com