وانگهی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   وارد شد. در اتاق را که پشت سرش بست، اشک هایش سرازیر شدند. همان طور که اشک می ریخت در را قفل کرد و همان جا پشت در روی دو زانو نشست، سرش را به در تکیه داد و گریست. اول بدون هق هق و بعد شانه هایش شروع کردند به لرزیدن، هق هقش که بلند شد فکر کرد ممکن است از پشت در صدایش را بشنوند، برخاست، اشک هایش را با هر دودست پاک کرد و به داخل اتاق قدم گذاشت. پنجره ها باز بودند و بادی نمی آمد. آفتاب پشت پنجره پشت درخت ها خوب می تابید. کتری را از آب پر کرد و روی اجاق کوچکش که در گوشه اتاق بود گذاشت. کبریت که کشید باز گریه اش گرفت، همان طور با گریه گاز را روشن کرد و برگشت، از پنجره و از لا بلای شاخ و برگ تنک درختان، بیرون: آفتاب را نگاه کرد. اشک ها می آمدند و مزاحم دیدش می شدند، هق هقش باز بلند شده بود. اعتنایی نکرد. لب پنجره رفت و دماغش را خالی کرد: با صدا و بدون هیچ ترسی؛ گریه اش بند آمده بود، نگاهش باز به درون اتاق برگشت: کمد، تخت، میز، صندلی، فرش کوچک کف اتاق و قاب عکس هایی که از خانواده گذشته اش داشت. باز پرده اشک ها راه نگاهش را بست. پشت به پنجره کف اتاق نشست، زانو هایش را بغل کرد و سیر گریه کرد. هنوز بغض در گلویش بود که سر برداشت. کتری می جوشید و سوت می کشید. چای دم کرد.

   قاب عکس مادرش را از روی میز برداشت و به دقت نگاهش کرد. مثل عکس زنی که برای اولین بار می بیند. بعد عکس برادرش را برداشت و روی عکس مادر در دستش نگاهش داشت و باز به دقت نگاهش کرد، باز مثل عکس مردی که برای اولین بار می بیند. بعد عکس خواهرش، بعد پدرش، خواست قاب عکس زنش را بردارد که قاب ها که در دستش تلنبار شده بودند و روی میز ولو شدند. گریه کرد، مثل بچه ها به های های، روی تخت افتاد و صورتش را در بالش فرو کرد. بالش خیس شد، باز گریه کرد، آب دماغش سر رفت و روی بالش پخش شد، گریه اش بند آمد. سرش را از بالش بلند کرد: آب دماغش کش آمد. دماغش را با بالش پاک کرد و روی تخت نشست. بلند شد و برای خودش چای ریخت و چایش را داغ و تلخ سر کشید.

   زبانش سوخت. به پاکت سیگاری که نصفه روی میز افتاده بود خندید. باز از پنجره به بیرون نگاه کرد و به آفتاب خندید. به عکس ها نگاه کرد و به عکس ها خندید.

   زبانش می سوخت. جلوی آینه رفت و زبانش را درآورد، خوب نگاهش کرد. زبان سرخ و ملتهبش را با انگشتانش گرفت و مثل این که چیز تازه ای پیدا کرده باشد وارسی اش کرد. ناگهان نوک انگشتانش را در زبانش فرو برد و محکم کشیدش، طوری که حس کرد الآن زبانش ار بیخ در می آید، باز کشید، محکم تر، زبانش خونی شد و مقاومت کرد، باز کشید: دستش رها شد و محکم به آینه خورد، جای دست هایش رو ی آینه خونی و آب دهانی شد.

   دست هایش را با آینه پاک کرد، نوعی کرخی به سرعت در کل تنش پخش شد و چشم هایش سیاهی رفت، با سر به آینه خورد و چند لحظه همان طور ماند. زبانش داغ شده بود و گز گز می کرد. باز در ش آورد و نگاهش کرد. مثل این که می خواهد به خودش دهن کجی کند. زبانش خونی اما هنوز سالم بود. تیزبرش را از کشوی زیر تخت بیرون آورد. باز به طرف آینه برگشت. زبان خونی اش را بیرون آورد و به زبانش خندید، نوک زبانش را محکم با دست کرفت، تیغ تیزبر را دو سه سانتی متری بیرون آورد و با یک ضربه زبان را از ته قطع کرد. خون دهانش را پر کرد.

   یک تکه گوشت سرخ و خونی در دستش باقی مانده بود. خون از دهانش سرریز کرد و روی چانه و گردنش سرازیر شد. خون به گلویش پرید و به سرفه افتاد، به سرفه اش خندید. از ته دهانش خون مثل چشمه می جوشید.

   تکه گوشتی را که در دستش مانده بود از پنجره به بیرون پرت کرد و پنجره را بست. خون هنوز از چانه اش آویزان بود و لباس و اتاقش را رنگ می کرد: رنگ قرمز. مقابل آینه برگشت، دهانش را باز کرد و به جای زبانش که خون می جوشید، خندید.

   سر کمد رفت، دفتر هایش را بیرون آورد، شانزده دفتر صد برگ، پر از نوشته و یکی آخری نصفه نوشته و نصفه ننوشته و سفید؛ برگ های سفید دفتر آخری را جدا کرد و در حالی که سعی می کرد خونی نشوند آنها را برد و روی عکس های پخش و پلا شده روی میز گذاشت. عکس زنش را برداشت و به پشت روی کاغذ ها گذاشت به عکس زنش خندید.

دهانش را بست تا پر از خون شد. سرش را بالای کاغذ ها و عکس ها نگه داشت. لپ هایش باد کردند پر از خون شدند، خونی که در دهانش جمع شده بود می خواست از هر سوراخی که پیدا می کند بیرون بزند و او نمی گذاشت، لب هایش را به هم می فشرد و منافذ را می بست. چشم هایش گشاد شده بود و قاب ها و کاغذ ها را نگاه می کرد، مثل این که برای آنها شکلک در می آورد.

   دو قطره خون از چانه اش چکید و روی عکس زنش افتاد، به دو قطره خون خندید، همه خونی که در دهانش جمع شده بود ول شد و روی عکس ها و کاغذ ها ترکید.

   بر گشت. حس کرد سرش گیج می رود، چشم هایش سیاهی رفت و جلوی اجاق گاز به زمین خورد، شعله گاز را تا آخر زیاد کرد. شانزده تا و نصفی دفتر را روی شعله گذاشت و به شانزده تا و نصفی دفتر خندید. با دهان پر از خون خندید. با دهان بی زبان خندید.

 

 

 

 

 

1/7/80

اصفهان

خدایار دوستار

khodayard@khodayard.com