زمزمه های ضبط شده روی نوار
این که دائم ساکتم و چیزی نمی گویم دلیل دارد، اگر امشب پیله نشده بودی و اشک به چشم هایم نیاورده بودی شاید حالا این خط ها را نمی نوشتم، اما وای به حالت اگر به من بخندی، اگر حرف هایم را بخوانی و به من بخندی، ... می شود این طور به قلمم زل نزنی؟ چند خط که نوشتم صدایت می کنم تا بیایی و بخوانی، نمی دانم چه طور تعریفش کنم، شاید از آن خوابی که دیدم شروع شد، یادم نیست قبل از آن هم بود یا نه، کاش می شد یک طوری نقش ها و خط هایی روی کاغذ می کشیدم تا تو با دیدن آنها قضیه را بفهمی، با کلمات و جمله ها خیلی سخت است. می دانی چند وقت است حرف نزده ام؟ دستور زبان فارسی فراموشم شده، نمی دانم باید این جملات را شکسته بنویسم یا همین طور رسمی و کتابی، حالا که بلند شده ای بخوان، ... دیدی چیز خاصی هنوز ننوشته ام، خواهش می کنم برو و بنشین، خودم صدایت می کنم، وقتی این طور به قلمم زل می زنی دلم آشوب می شود.
خط و نقش، آخر تصویری هم در ذهنم نیست که آن را بکشم و خالی شوم. آن خوابی که دیده ام را هم که نمی شود کشید. تصویری نداشت فقط مفهوم بود، من فقط حس می کردم، به جز سیاهی چیزی نمی دیدم، همه جا سیاه بود، من حس می کردم به هر تپش قلبم از درون پر و خالی می شوم. مطمئنم نمی فهمی چه می گویم. سیاهی گاهی قرمز می شد و دوباره سیاه. قرمزی اش آن قرمزی نبود که فکرش را بکنی. مثل آن قرمزی ای که وقتی با چشم های بسته به خورشید نگاه می کنی می بینی، قرمزی بدی بود. می فهمی با هر تپش قلبم از درون پر و خالی می شدم. لحظه ای در خودم بودم و لحظه ای نبودم. مرتب صدای فریاد می آمد. چندین فریاد با هم ولی هیچ کدام انسانی نبود، بدیش آن بود که نمی توانستم بفهمم چیزی که چنین فریادی می زند چه شکلی می تواند باشد، و دیوانه کننده تر از آن این که هر لحظه منتظر بودم این سیاهی کنار برود و من تمام این صحنه شلوغ را ببینم و نمی توانستم حدس بزنم چه صحنه ای خواهد بود. یقین دارم که نفهمیدی چه خوابی دیده ام و این خودکار لعنتی که به من داده ای آن قدر بد روی کاغذ می لغزد و آن قدر این دست بی صاحبم عرق می کند که خود نوشتن هم عذاب دیگری شده است. وای به حالت اگر بخندی. از فردای آن خواب قضیه شروع شد. کثافت، اگر تا به حال آن قدر خوب می بودی که می توانستم راحت به تو اعتماد کنم و قضیه را بگویم خیلی راحت تر بودم. یک کلام : حس می کنم دایم یک نفر سرش را گذاشته روی شانه چپم و همین طور پشت گوشم زمزمه می کند، چه می گوید نمی فهمم، نمی فهمم چه می گوید، هر چه گوش می دهم نمی فهمم، گاهی می خوام همه را خفه کنم که صدایی نباشد و گوش کنم ببینم آخر چه می گوید ولی هیچ کدام از کلماتش مفهوم نیست، مطمئنم که فارسی حرف می زند، سگ پدر اگر یک ذره بلند تر حرف می زد می فهمیدم. کاهی بعضی کلمه ها را می توانم تشخیص بدهم ولی هیچ وقت دوتا کلمه پشت سر هم نمی شود تا بتوانم معنایی از آن برداشت کنم. وزن چانه اش را روی شانه ام حس می کنم و تکان خوردنش را وقتی که حرف می زند، گاهی که خسته می شود آه می کشد، آه که می کشد تمام موهای تنم سیخ می شود، نفس داغش را حس می کنم که به گردنم می خورد و صدای آهش در گوشم می پیچد، کاش می فهمیدم چه می گوید، از همان لحظه اول که زمزمه اش شروع شد، همان روز صبح که اصلا با صدای زمزمه او از خواب بیدار شدم حتی یک لحظه هم جرات نکرده ام برگردم و پشت سرم را نگاه کنم، چه وقتی که هست و چه وقتی که نیست، هیچ وقت حتی از جلوی آینه رد نشده ام، هیچ وقت به سایه ام نگاه نکرده ام، هیچ طوری ننشسته ام که او جایش نباشد که پشت سرم بایستد و سرش را بگذارد روی شانه ام، همیشه طوری راه می روم که شانه ام از زیر چانه اش در نرود. یعنی ممکن است پیغمبر شده باشم؟ ولی من که آن قدرها خوب نبوده ام، می فهمی چه می کشم؟ حس مس کنم خیلی چیزهای دیگر هست که باید بنویسم و خالی شوم اما هر چه فکر می کنم تکرار همین هاست، قضیه همین است، گاهی به وضوح لحنش عوض می شود، مسخره می کند، ریشخند می کند، تهدید می کند و وای به وقتی که آه بکشد، از تهدیدش آن قدر نمی ترسم که از آهش. گاهی فکر می کنم میکروفون بگذارم و حرف هایش را ضبط کنم، اما فکر این که بعدا با این زمزمه های ضبط شده روی نوار چه کنم پشیمانم می کند، اصلا از کجا معلوم که اجازه بدهد صدایش را ضبط کنیم؟ تو فکر می کنی جراتش را داشته باشی که گوشش کنی؟ اگر حرف هایش مفهوم باشند و بفهمی راجع به چه حرف می زند چه؟ نمی دانم، من که جرات نمی کنم اما تو اگر می توانی دو کار برای من بکن، این ها را که نوشتم کاغذ و قلم را همین جا روی میز می گذارم و می روم، نمی توانم موقع خواندن تماشایت کنم، می روم وسط اتاق روی زمین می نشینم، تو دو کار بکن، یکی این که ... ، ولش کن. فعلا فقط یک کار بکن، یک میکروفون جور کن و بیا صدای این را ضبط کن، اگه اجازه بده، البته به یک شرط که اول خودت تنها گوشش کنی و بعد هم هر وقت که من گفتم نوارش را بسوزانی، وای به حالت اگر کس دیگری بو ببرد، و وای به حالت اگر از توی اتاق بشنوم که می خندی. بیا بخوان.
27/2/84
اصفهان
خدایار دوستار