آب را برویمان ببند تا هر روز لب دریا برویم.
29/11/77
اگه آخرین دونه فندق ها تلخ باشه ..... ؟
5/2/78
انعکاس کامل چشم های ابری و پاهای برهنه یک کودک روی زمین داغ،
در هر دوشیشه سیاه عینک دودی آن مرد محترم.
عجب نمایشگاهی است پیاده رو.
3/8/79
گذار داغ گلوله از یک سینه و سرخ، قرمز، قرمز تپش پاره یک قلب قل قل قرمز، قرمز رعشه مرگ حس زمین با زانو با صورت قل قل قرمز، قرمز گذار داغ گلوله از یک شقیقه به شقیقه دیگر و سپید، سپید، سپید پاشش سرخ و سپید یک فکر رویش سپید و زیبای یک غنچه کوچک خوشبوی یاس از یک شقیقه سرخ
اعدام
10/9/79
کاش صاحب پای مهربانی که صدایش را می شنوم درب اتاق مرا بکوبد.
10/9/79
دیروز صبح، رومئو، زنده از بستر ژولیت بازگشت
و دیشب، شیرین، زنده و خونین از بستر مرگ خسرو برخاست
امروز، حرام فرزند حرام این دو، حتی بر مزار معشوق خود نیز گلی نمی نهد.
17/9/79
هستی اتاقک خالی سیاهی است بدون در که من در آن زندانی ام. اما این اتاقک سیاه خالی یک پنجره دارد، یک پنجره به وسعت تمام هستی که اتاقک خالی سیاهی است بدون در. یک پنجره که می توانم بازش کنم، کنارش صندلی بزنم و بنشینم و نگاه کنم، نگاه کنم، بشنوم، ببینم.
یک پنجره که از آن عطر و رنگ تمام گل ها و صدای تمام پرندگان و همه همه زیبایی ها به درون هستی که اتاقک خالی سیاهی است بدون در می ریزد.
پنجره ادبیات، که من بازش گشوده ام به روی خودم و هر زمان که بسته شد باز هستی اتاقک خالی سیاهی شد بدون در.
10/10/79
خط می کشیم. خط می کشیم. سیاه می کنیم. سیاه می کنیم. سپیدی ها را سیاه می کنیم. و سیاه می شویم. سپید بودیم. سیاه می شویم.
11/11/79
هنوز نشسته ام.
همانجایی که گفتی بنشین من زود می آیم
هنوز همانجا نشسته ام و هنوز منتظرم که زود بیایی،
هنوز نشسته ام و تو هنوز نیامده ای و من موهایم سفید شده اند.
خودت گفته بودی که خیلی ساده ام.
19/10/79
نوک قله ای که پر از برف است هم یک چراغ روشن است.
شیشه ها. تنها شیشه ها از هرم نفس هایم تنها بخار تنها بخار می گیرند.
20/10/79
ستون های ریشه دار و سنگین شب بر شانه های نحیف من، تنها و تنها بر شانه ای نحیف من استوارند. زیر بار شب زانو زده ام و عرق می کنم و رگهایم ورم کرده است. در رگهای من روز جاری است و قلب منورم خورشید وار روز پنهان را در رگهای من به جریان در می آورد. از غروب تا طلوع، هر شب و هر ماه و هر سال زیر بار ستون های شب سیاه ریشه دار جان می کنم تا صبح تا طلوع خورشید که ستون های سنگین را از دوشم بردارم، بکنم و به هر سوی پرتاب کنم تا شب با تمام تیرگی و سیاهیش ویران شود و خرده های فلزی اش آسمان و زمین را پر کند و روز از شانه ای قهرمانم فوران کند. تا روز بیاید و خورشید بدمد آنگاه از زخم های شانه ام بالهایی خواهم رویید که با آنها خواهم توانست تمام طول روز را در آسمان آبی، آبی و روشن، روشن از روزی که من آورده ام، پرواز کنم.
18/9/79
یادت می آد؟ با هم بودیم. اول تو چشم گذاشتی و من قایم شدم، ده، بیس، سی، چل، پنجا، شصت ... و آمدی و زود پیدایم کردی و .... سک سک.
بعد من چشم گذاشتم و شمردم تا خود صد، و هر چی گشتم پیدات نکردم، نبودی، اونجا که همیشه قایم می شدی هم نبودی. داد زدم، گریه کردم، پا کوبیدم، جیغ زدم، نیومدی، پیدات نکردم. ولی می خوام بهت بگم با اینکه نمی بینمت ولی هر جا که هستی، هر جا که من نگشتم و تو قایم شدی، می خوام بهت بگم سک سک، نوبت توئه که چشم بذاری، من می رم قایم شم. تو بشمار، ده، بیس، سی، چل ....
29/11/79
یه پری دریای جوون و کنجکاو و زیبا از دریا اومد و همون جوری لخت و عور توی شهر شروع کرد به راه رفتن و تماشا کردن. مردم همه ماتشون برده بود. پری همین طور راه می رفت و تماشا می کرد. در یه چاه فاضلاب باز بود، پری افتاد توش و خفه شد.
26/2/80
اوه چه شعف انگیز است که تو زیر خاکی و بوی گند پوسیدنت آزارم نمی دهد. تنها باش دزد همیشه تنهایی های من، من هر شب جمعه برایت فاتحه خواهم خواند اگر در خاطرم باشی.
20/3/80
هی بالا می رویم، بالا تر
هی پایین می آییم، پایین تر
هی بالا، هی پایین
هی صعود، هی سقوط
لعنت بر من، لعنت بر نیوتن و هرچه درخت سیب است.
2/9/80
خودروی پیچک، پیچیده و درهم و بر دیوار، دیوار سرد و زبر بتنی، می چسبد و جلو می رود. هر روز چهار لبخند نذرش می کنم که بپوشاندش و هر روز می خندم. دور از دسترس ماشین های بتن ریز و دست های بتنی که مثل سوسماری خزنده برای کشتن سبزینه ها پیش می آیند، می روید و جلو می رود، خودروی پیچک. مثل گیسوان تو پیچ در پیچ و درهم و سمج، بر چهره سرد من.
26/10/80
یک ترانه که با سکوتی ممتد آغاز می شود و هر چه هست در آن سکوت است و بقیه: شاعری که همیشه شعرهای دیگران را برایشان گفته و شعرهای خودش را هیچ کس نیست که ... و خواننده ای که ترانه های آن شاعر را می خواند و ترانه های خودش را هیچ کس نیست که ... و آهنگسازی که فقط برای ترانه های دیگران آهنگ می سازد و آهنگ های خودش را هیچ کس نیست که ... و مردمی که همه شان ترانه های این چنین گوش می کنند و گاهی زمزه هم می کنند و برای هیچکدامشان هیچ کس نیست که ... و ترانه دل همه شان با سکوتی ممتد آغاز می شود و هر چه هست در آن سکوت است و بقیه ...
20/3/81
کسی با خوشحالی اثاثش را جمع می کند و تند و تند در ساک می ریزد و یکریز حرف می زد.
می خواهد برود بارش را می بندد و خوشحال است که به وطن باز می گردد. یک لحظه به طور اتفاقی بر می گردد و به همخانه ایهایش نگاه می کند و وا می رود: حلقه نقره ای اشک و سعی می کنند خودشان را به چیزی مشغول کنند و یادش می افتد که چقدر دوستشان دارد و چقدر خاطره.
حالا هم می خواهد برود و هم می خواهد بماند. دستش نمی رود که بساطش را جمع کند، پایش می رود و دلش می ماند و زمانه آنقدر بی رحم هست که او بداند که باید برود.
هر چند بعد از خداحافظی حلقه های نقره ای هر یک تک تک و دانه دانه پایین بریزند.
تابستان 81 – ملایر یا کرمانشاه