Chris Deburg - Quand Je Pense à toi
زرت و پ رت
... گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم ...
Chris Deburg - Quand Je Pense à toi
مانوح مرده بود و مادرم که هیچ گاه اسمی نداشت هم؛ دست دلیله را کشیدم که به موهایم بند بود. نیامد، آنقدر نوشیده بودم از آن، از آن، که نه دستم به فرمان من بود و دست او به فرمان دست من، داشت می تراشید، می دانستم چه می کند و چرا می کند اما فرمان از آن من نبود. گاز زدم به انار های شکفته روی سینه اش در عوض. فردا چشم هایم را بیرون می کشید، می دانم، امشب اما منم که دندان می زنم به انار های شکفته روی سینه دختری که خلوت یک یکتان را به جنب و جوشی دردناک وامی دارد.
بعد از فعل هایی که خیلی هم فعل نیستند، در بازدم منگنه هایی که حفر می دهند و فشار می کنند، با خط هایی عمیقی که روی تن مسی ام افتاده، در خلسه های بعد از عطسه، خیره به صفحه هایی که روشن شوند شاید، رها می شوم و آنقدر به چیزهایی که می توانم آنقدر پیچیده سرهم کنم که فقط خودم بفهمم و خودش فکر می کنم و خودش، که خودم دود می شوم از انتهای دست راستم و می چرخم دور سرم از سمت چپ که پیچیده. و فکر می کنم.
تو با آن نمای گرانیتی و آن بینی پر از زاویه، با مشت هایی که هر ضربه اش میز کافه ای را خرد می کند چطور می توانی؟ چطور می توانی بفهمی و بدتر از آن به تصویر، نه، بدتر از آن به بند خطوط حامل موسیقی بکشی حالی را که کشیده ای؟ مجبور می کنی که زل بزند به گوشه ای و از خودش خارج شود، بی منت تصویر راهش می بری و می کشی روی ماسه های گرم و نوازشگر جایی که تاریک است.

"عشق" از آلبوم "مرثیه ای برای دوستم" برای کریستف کیشلوفسکی
الویس اعتقاد داره که همه چی درست می شه و شاید اصلا همه چی همین الان هم درست هست و ما داریم بی خودی گنده اش می کنیم، الویس می گه "بیا اینجا بشین با من شیر نارگیل بخور با نی، و سیگار بکش فرت و فرت" من حرف الویس رو گوش می کنم و بقیه آدمایی که تا همین الان اینجا بودن ناگهان همه با هم غیب می شن و من الویس می مونیم و یه تیکه از ساحل که انگار توی شب یه دشت خشک که بادش وز وز می وزه از آسمون افتاده پایین. به الویس می گم "فکر می کنی یه موقعی منم بتونم مث تو فک کنم؟" الویس دراز می کشه و مهمیزهای کفشش صدا می دن. غر می زنه که این مهمیزا که مال من نیستند، ننویسشون الکی. حالا من موندم تنها وسط یه دشت خشک که بادش هی وز وز می وزه و صدای دندون خوردن خلال دندون می آره وسط چندین جفت دندون سفید. برمی گردم به سمت تو، غلت می خورم به طرفت، دراز کشیدی و آسمون رو نگاه می کنی با اون چشا. خلال دندون پیدا می کنم، بهت می گم فک نمی کنی نیره یه اسمیه که خیلی باید تکرار بشه تا بشه فهمیدش؟ تو خوابیدی و قبل از اینکه خوابت ببره رو شونه ات چرخیدی به طرف من، حالا طرف چپ تنت رو به آسمونه به جای صورتت. باد وز وز می زنه تو موهات و تکونشون می ده یه کمی. من پشه ها رو می کشم با تفنگ، صداش بیدارت نمی کنه. نوک لوله اسلحه کمری کالیبر 38 ام رو می گیرم زیر دماغت که بوش رو حس کنی. حس می کنی و دستات رو حلقه می کنی دور بالا تنه ام. حالا حس می کنم یه چیز بزرگی هست که من نمی فهمم. حس می کنم باید سرم رو بخارونم، ولی دستام گیر افتاده بین دستای تو. با نوک لوله تفنگ عینکم رو می دم بالا به سختی. و یه موزیک خوشگل راک از اون گوشه دشت شنیده می شه. انگشتم ناغافل کشیده می شه و عینکم دو نصف می شه. دو تیکه عینکم از دو طرف صورتم آویزون شده. خون می ریزه رو بازوت. خنده ام می گیره از آویزون شدن عینک از صورتم. تو تو خواب می گی "هممم" و لبخند می زنی. سرم رو می گیرم کنار که گرمی و خیسی خون بیدارت نکنه. الویس رو می بینم که اومده نزدیک و خم شده رو صورتم. بهش می گم "از کسی اجازه گرفتی اومدی تو اتاق خواب ما؟" الویس رو پاهاش می ایسته و کفشاش رو نشونم می ده که مهمیز نداره دیگه. می گه " از اون پشت یه قطار رد می شه سه دیقه دیگه، من تا اون موقع تو کل دشت برات راک می زنم. ولی باور کن همه چی درسته، فکرشو نکن، تیک ایت ایزی کن یه کم" بعد یه چرخی به خودش می ده و محکم کف می زنه، یه رقص پای ظریف می کنه که ماسه می پاشه به زخم بزرگ صورتم. و می ره. یه جوری که بیدار نشی و یه ذره هم امیدوار باشم که اونم بشنوه می گم کدوم پشت آخه بد آمریکایی قرتی؟ اینجا که همش دشته و صاف عین کف دست. الویس همین طور که می رقصه داره می ره. خون پیشونیم بند اومده، سرم رو می مالم تو ماسه بادی های دشت و بر می گردم طرفت. زل زدی داری نگا می کنی تو چشام. می گم فهمیدی؟
گفتم؛ "شی" رفته است، از "بر"م که نه، ولی رفته است. و چنان در دل من رفته...
فقط زن ها نیستند که موقع تنهایی خیالشان آنقدر تند می تازد که به نیمه های شب نکشیده می رسد به سرحدهای شک و خوره، مرد ها هم همین طورند اگر نیمه های شب بی پروا و بی رویه زل زده باشند به چشم هایت و وصبح بازویت را بوسیده باشند، این را نگفته بودم خانم، مثل نه "خیلی چیزهای دیگر" که مثل "همه چیز". اگر بی رویه از ذخیره ارزی وصال مدام به جیب زده باشند و صدایش را هم در نیاورده باشند. و خیلی اگر های دیگر که تو می دانی و من. من. من. من.
تنم – بی مناقشه در مثل - مثل تن جفت عاشق انتهای "صد سال تنهایی" که عسل مال می کردند می چسبد به همه جا، بو و طعم متعفن سیگار با طعم سیر حال تمام دستگاه گوارش و تنفسی ام را گرفته و من مدام به خودم می گویم "عوضش حالم خوب است، حالم خوب است" تنم، سایه اش دو برابر شده و دیگر تنها راه نمی رود. این سایه به گوش آن سایه می خواند که "حالش خوب است، نگران نباش" و زیر پوزخند من که در تاریکی اسیر بین نور و سایه محو شده، آن یکی سایه با چشم های متعجب نگاهش می کند و جمله را مثل وقتی کسی بخواهد بگوید " کسی راز مرا داند..." تکرار می کند: "حالش خوب است، نگران نباشم"
- بندو به آب دادی آخر آره؟
- خیلی وقته، تازه اومدی می پرسی؟
- وقتش بود آخه، دیدمش داشت می رفت. قشنگ می رفت، می رقصید تو کف و موج وحشی آب.
- [ دو لبش از هم شکاف می خورد به لبخنده ای که سخت سفت گرفته رها نشود] آره، می دیدمش منم.
- می دونی الان چی باید می گفتم جوابت رو؟
- "حالم خوبه، نگران نباش"
من سیاهی می شوم با موهای وزوزی و ریش های از ته تراشیده و دماغ پهن و یک گیتار چوبی که خودم ساختمش. شب های کارخانه، بین شیفت ها که وقت می کنیم قهوه ولرم بنوشیم در لیوان های استیل بزرگ دسته دار با گیتارم آن جماعت کاسه توآلت ساز را میخکوب می کنم و زخمه هایم، اما وقتی می برندم به استودیو با آن ریش های از ته تراشیده و یقه اسکی، حتی جرات نمی کنم سر بلند کنم موقع اجرا و گند می زنم. سیاهی هستم با موهای وزوزی که "شی" از برم رفته و این بار نمی دانم به کجا. مگر دلیل همه شکوه های عالم چیزی غیر از این است؟ بی بی سی این را فهمیده، اما نمی تواند حالیم کند که او هم فهمیده. "شی" رفته و روشنایی ای در کار نیست. جرات نمی کنم خطوط خالی ترانه ام را کامل کنم و تیلیک تیلیک عرق می ریزم روی گیتار چوبی که باد کند.
دوره زمونه بدجوری دلگیر شده، دل زخم کن شده، یه زمونی فحش حرمتی داشت، دل آدم رو وا می کرد، دیگه بعد سربازی فحش هم حرمتش رو از دست داده، مث بقیه حرفا شده که از دهن در می آد. مثلا وقتی می گی شاشیدم توش انگار که گفته باشی وای چه بده. فرقی نداره. قالب کلمه جلوی معنا کم می آره، انقد متنفری که گاهی فقط می تونی تف کنی و بغض. وقتی ام که دلت می گیره که فحشا می رن قایم می شن تو پستو. بدم نیست زیاد. دلم یه کوه بلند می خواد که وایسم رو تیزی نوک قله اش و انقد جیغ بزنم که حنجره ام از تو دماغم بزنه بیرون. دلی که می خواستم بزنم لت و پارش کنم بندازمش کنج سینه آخر زد لت و پارم کرد، دیدی؟
وقتی شاهزاده مونونوکه میازاکی را تماشا می کردم، تمام مدت همسایه هایم خون هم را می نوشیدند، طوری که می ترسیدم از کوبیدن تنهایشان دیوار خراب شود و ناگهان بیافتند وسط خانه ام. شب های جمعه، به جای اینکه قوه باهشان بجنبد و خون در آلتشان، خون در حنجره و مشت بازویشان می جنبد و انگار نه انگار که از خون همند بلکه دشمن خونی، عربده، جیغ، گریه، صدای کشیده ها و مشت و کوبش تنهایشان به دیوار و سقف و زمین. سعی می کنم فراموششان کنم. مثل بقیه فیلم های میازاکی، که خیلی وقت بود هوسش را کرده بودم، عالی بود.
These days, there are angry ghosts all around us. Dead from wars, sickness, starvation, and nobody cares. So - you say you're under a curse. So what, so's the whole damn world.
امروز که پرونده ها و نامه ها دور گردنم پیچیده بودند و آقای نخبه از پاچه ام آویزان بود، گوشکی هم به صدای از ته چاه "قافله سالار" لطفی داشتم که خودم تازه برده بودم. دیدم آهنگ آشناست، واقعا همان ملودی بود، "باز آمد باز آمد" اندی و کوروس که حدود هفده سال پیش می شنیدم و دوست داشتم. به شرکت که رسیدم جستجو کردم و همان ترانه هفده سال پیشی را پیدا کردم که کاشف شد با یکی از بامزه ترین کاور های موسیقی فارسی روبرو شده ام. نتیجه را هم این پایین می گذارم بلکه شما هم محظوظ شوید. نمی دانم کدام اول بوده و کدام وسط و کدام آخر، نکته جالب این است که سه نفر (یا گروه) در سه موقعیت موسیقیایی و فرهنگی کاملا متفاوت این ترانه را کاور (یا اجرا) کرده اند. شرط می بندم لطفی کار اندی و کوروس را نشنیده بوده است.
من آدمی هستم که پیچیده شده ام در ماکارونی، شبیه کرمی که به دیگ ماکارونی افتاد و ذوق زده شد، من هنوز نمی دانم این ها که به سرم می آید و از سر می گذرانم چطور است، عسر است یا یسر؟ ولی خدا را شکر.
امروز ذوق زده شدم و نزدیک بود عطری که همکاران خریدند در همان فاصله کوتاهی که بیرون زدم شیرینی دانمارکی بخرم و برگردم، همان ذره محبتی که بویش را می فهمیدم اشک به چشمم بیاورد که زودی آن طرف تر دعوا شد و بحث در گرفت و اشک من هم به مژه نرسیده پیچید و برگشت در گلو که در یکی از همین شب های نگهبانی (یا نجهبانی با همین جیمی که ما فارس ها می گوییم!) ولش کنم برود و در سبیل هایم لانه کند. هنوز از چاردهم بهمن انتظار دارم که روز بخصوصی باشد، که می شود هم بیشتر.
وارد شدم به بیست و نه سالگی، و واعظ شیب دارد گلو جر می دهد بر بناگوشم، آنقدر که شرم می کنم و خانواده سابقم را اهل و عیال پدر خطاب می کنم. زر هم زیاد می زنم. هر چه باشد. دلم هم چندی است زرت و پرتش بلند شده، وقتش نزدیک می شود که بزنم دوباره ناکارش کنم بیافته یه چند سالی کنج سینه خونین و مالین، زپرتی مفنگی. بهع
ربیع الاول و ربیع الثانی آن سال هر دو به خریف اوفتاده بود و برگ از درختان، چونان که اشک از چشم من در هجر تو می ریخت. پیغام از آن سوی نهر رسید که رعیتی به چنین خریف چنان عظیم هنوانه ای در خاک یافته که الباقی رعایا از حیرت چشم دریده و انگشت خاییده اند. عزم کردم ببینم بلکه حالم بگردد، گردید و بتر شد. راه گل بود و سخت، استر زیر من و دلم که سنگین تر می شد جا به جا از رفتار می استاد و به خون جگر باز حرکتش می دادم.
هندوانه انگار جنینی در رحم مادر مرده کبود بود و موحش، از خاک بر آورده بودندش و به کپه خاک کوچکی یله اش داده بودند، کج بود و مریض می نمود. نگاهش که می کردی انگار به زبان می آمد که از قافله جدا افتادم و رسوا روی دست خاک ماندم. یاد پاییز کردم که طبیعتش این است، هل زودتر بگذرد. حالم خوشتر که هیچ، بتر شد. خرده باری که داشتم زمین نگذاشته بودم، مرکب برگرداندم به سوی دیار که چندک روز مانده از این ربیع به خریف اسیر را در موطن سپر کنم. در راه یاد پاییز بودم که طبیعتش این است، هل زودتر بگذرد، چه ربیع و چه خریف، هل زودتر بگذرد.
I Have a Dream – Martin Luther King, Jr.
August 28, 1963 – Lincoln Memorial, Washington, D.C.
(The Third Monday in January, Martin Luther King’s Day)
من این زندگی را دوست ندارم، این ماه ها و هفته هایی که چاره ای جز گذشتن ندارند، که کسی در خیابان ندود وقتی می روم و کسی قدم نزند وقتی می آیم، که صبح ببینم پیامکی که برایش فرستاده ام رسیده یا نه، و دوباره بفرستم. من این ماه ها و هفته ها را عزیز نمی دارم، که از فرط خستگی پیش محترم ها پشت هم جفنگ های پسر های دبیرستانی از دهنم بیرون می زند و ابروهایم را روی آتش بسوزانم، که نمی شود آنقدر که می خواهم سیگار دود کنم. کسی نیست مرا بخرد. شط به آن خروشانی از فحشم آرام و بی همهمه می گذرد، بگو بگذرند این هفته ها و ماه ها، یا لااقل ببوسشان که قرمز شوند، که دوستشان ندارم؛ نمی بوسی، بگو بگذرند.
فاطی خانم را در دفتر فروش بلیت، پشت باجه آن دوشیزه خوشپوش رها کرده ام. دلم را سرگردان کرده ام میان چند، چندین چند. که هی چشمهایم پر و خالی بشود و هی سر نرود که نکند سربرود. مفعول زوری های اجبار، که دست و پا می زند زیر بار "این نیز بگذرد" های مکرر در و دیوار، که هی پتو را از این سرش می کشد به آن سرش و کوشیده و می کوشد تازه نگه دارد زخمایش را، که خواب مدفوع های عظیم جثه تکه تکه شونده می بیند و هر نیم ساعت یکبار چشم باز می کند میان تاریکی سرما، منم.
باید این روزا تا می تونم سیگار بکشم، خیلی باید دود کنم، فک می کنم نباید بشه منو بدون سیگار دید، باید تا می تونم تند و سریع سیگار بکشم. این چند روز، سیگار خیلی بیشتر می چسبه، باید بیشتر بچسبه، این روزا اصلا حالم خوب نیست، امامزاده داوود، داوود جون حالم اصلا خوب نیست. داوود من رفته تو سیگار، هی باید آتیشش بزنم که بتونه ظاهر شه بهم اثر کنه، هی باید دود کنم به جای قدم زدن مسیر طولانی پر برفش. من باید سیگار بکشم، باید هرچی می تونم سیگار بکشم.
من، هنوز نبریده ام، از بس که تکرار شدم بین خانه و مغازه و اداره و پادگان و بیمارستان و دانشگاه، بس که حادث شدم اینجا و آنجا، بس که طی نکردم راه را، راه راه را. من در یاد کسی نیستم، جلوه نمی کنم بر خاطره بنی بشری، به وجود نیامده ام که طی کنم، نه، اذعان می کنم، هنوز نبریده ام. آمده ام، همین طور که آمده ام، که فحش بدهم و نیمه کاره بمانم.
اولا هی به خودم می گفتم ولی باورم نمی شد، یعنی باورش خیلی سخته، نمی گنجه تو این کله. هی می خوام واسه خودم دلیل و مدرک بیارم، نمی شه. ملت خر شدن اصلا، بدجوری چتن، چت آقا! چت! یه مزخرفات قلمبه سلمبه ای بار هم می کنن، که خودشون که هیچ، جد پدری شون هم اگه احیانا توسط یکی از نوادگان ابن سینا گا**ده شده باشه باز ازش سر در نمی آره! *س خل شدن کامل رفته پی کارش، باور کن. آدم باس مواظب دهنش باشه، هر *س شعری که یه جا شنیدی و به نظرت قشنگ اومده قواره دهن تو نیست، بپّا چی از اون حلقت می زنه بیرون، ببین داری چی تایپ می کنی، یابو! چیزی که نمی فهمی رو نگو، مث بز قرقره نکن حرفای دیگرونی رو که شاید خودشون هم نمی فهمیدن. زندگی پیچیده است، آره، اما مغز شما (و من) خیلی ساده است. خرین، هی ماسک افلاطون می زنین. هی هندونه بدین زیر بغل هم.
در حلقه فقیران قیصر چکار دارد؟
در دست بحر نوشان ساغر چکار دارد؟
در راه عشقبازان زیر حرف ها چه خیزد؟
در مجلس خموشان منبر چکار دارد؟
جایی که عاشقان را درس حیات باشد؟
ایبک چه وزن آرد؟ سنجر چکار دارد؟
جایی که این عزیزان جام شراب نوشند
آب زلال چبود؟ کوثر چکار دارد؟
وآنجا که بحر معنی موج بقا برآرد
برکشتی دلیران لنگر چکار دارد؟
در راه پاکبازان این حرف ها چه خیزد؟
بر فرق سرفرازان افسر چکار دارد؟
آن دم که آن دم آمد، دم در نگنجد آنجا
جایی که ره بر آید، رهبر چکار دارد؟
دایم تو ای عراقی، می گویی این حکایت
با بوی مشک معنی، عنبر چکار دارد؟
بعد از نه سال تمام بالاخره مسواکم به آرامش رسیده و شب ها به جای کمد در جا مسواکی بالای دستشویی می خوابد، بعد از نه سال می توانم بگذارم حوله ام در حمام بماند و هربار لازم نیست برای حمام کردن تشت زیر بغل بزنم. میوه و ماشعیر و کره پنیرم در یخچال آرامند و بار بعد هم که بروم همانجا خواهند بود. در مستراح خودم می رینم و بعد از نه سال تمام پشت میز خودم می نشینم. همه ادوات و وسایلم به آرامش رسیده اند، نمی دانم خودم با اینکه پرده ها را نصب کرده و حتی چین هایشان را هم یکنواخت پخش کرده ام هنوز آنقدر احساس آرامش نمی کنم که سامانه عامل رایانه ام را جایگزین کنم.
صداش می کنم که بیاد ببینه، بعد یه رب می آد، یه کم بالا پایینش می کنه، رو میز تابش می ده، پففف می کنه از زیر سیبیلاش و می گه: "ریدی!" خون خونم رو می خوره که دماغ و سیبیلش رو با هم یکی کنم، بعدم با لگد انقد بزنم تو خایه هاش که برگردن تو شیکمش. ولی هیچی نمی گم. می شینم دوباره به ساختن یه دونه، جدید. از اول.
کلاغه باز اومده نشسته رو هرّه، بقیه کلاغایی که دیدم اصن معلوم نمی کنه که دارن آیا به جایی نگاه می کنن یا نه، اما این با دقت همه وسایل تو اتاق منو می پاد. چند بار امتحانش کردم، جای یه چیزی که عوض می شه دنبالش می گرده، همه چیز رو نگاه می کنه، پیدا می کنه، انگار فک می کنه تا یادش بمونه، بعد می رسه به کار خودش تا دوباره زرتی پر بزنه بره. دوس دارم کارم رو به کلاغه نشون بدم. با صندلی می آم عقب تا کلاغه بتونه کارم رو ببینه، می خوام نظرش رو بدونم. انقد خر نیستم که منتظر باشم حرف بزنه، پس منتظر عکس العملش می شینم. مث بقیه چیزای جدید نظرش رو جلب می کنه، با دقت بهش خیره می شه. می آد جلوتر که نوکش می خوره به شیشه، اما بر خلاف بقیه اوقات رم نمی کنه و پر نمی کشه بره. وای می سته و زل می زنه مث خر. حالا دیگه دلم نمی خواد نظرش رو بدونم، دلم می خواد خفش کنم، نه اینکه از دستش حرصم گرفته باشه یا اعصابم رو خورد کرده باشه، فقط دلم می خواد بعد عمری یه چیز جوندار رو بی جون کنم. یواش پا می شم و پنجره رو باز می کنم، خوبه که به داخل باز می شه، کلاغه تخمشم نیست، زل زده و نگاه می کنه. آروم می رم تو آشپزخونه، چوب جارو رو جدا می کنم و می آرم. برکه می گردم کلاغه داره کارم رو روی میز تاب می ده. لبم باز می شه که : "ریدم، نیست؟"