زرت و پ رت

 

 

... گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم ...

تابستان نوزده پنجاه و سه، من هنوز خاکستر تو را به بینی می کشم و نشئه می شوم. ا


# 0



دست بردار امیرو، سازشو بردار برو پرت کن تو دریا، دست بردار امیرو، سازشو پرت می کنی؟ الاغ!؟


# 1



صداش می کنم که بیاد ببینه، بعد یه رب می آد، یه کم بالا پایینش می کنه، رو میز تابش می ده، پففف می کنه از زیر سیبیلاش و می گه: "ریدی!" خون خونم رو می خوره که دماغ و سیبیلش رو با هم یکی کنم، بعدم با لگد انقد بزنم تو خایه هاش که برگردن تو شیکمش. ولی هیچی نمی گم. می شینم دوباره به ساختن یه دونه، جدید. از اول.

کلاغه باز اومده نشسته رو هرّه، بقیه کلاغایی که دیدم اصن معلوم نمی کنه که دارن آیا به جایی نگاه می کنن یا نه، اما این با دقت همه وسایل تو اتاق منو می پاد. چند بار امتحانش کردم، جای یه چیزی که عوض می شه دنبالش می گرده، همه چیز رو نگاه می کنه، پیدا می کنه، انگار فک می کنه تا یادش بمونه، بعد می رسه به کار خودش تا دوباره زرتی پر بزنه بره. دوس دارم کارم رو به کلاغه نشون بدم. با صندلی می آم عقب تا کلاغه بتونه کارم رو ببینه، می خوام نظرش رو بدونم. انقد خر نیستم که منتظر باشم حرف بزنه، پس منتظر عکس العملش می شینم. مث بقیه چیزای جدید نظرش رو جلب می کنه، با دقت بهش خیره می شه. می آد جلوتر که نوکش می خوره به شیشه، اما بر خلاف بقیه اوقات رم نمی کنه و پر نمی کشه بره. وای می سته و زل می زنه مث خر. حالا دیگه دلم نمی خواد نظرش رو بدونم، دلم می خواد خفش کنم، نه اینکه از دستش حرصم گرفته باشه یا اعصابم رو خورد کرده باشه، فقط دلم می خواد بعد عمری یه چیز جوندار رو بی جون کنم. یواش پا می شم و پنجره رو باز می کنم، خوبه که به داخل باز می شه، کلاغه تخمشم نیست، زل زده و نگاه می کنه. آروم می رم تو آشپزخونه، چوب جارو رو جدا می کنم و می آرم. برکه می گردم کلاغه داره کارم رو روی میز تاب می ده. لبم باز می شه که : "ریدم، نیست؟"


# 1



تو چه میخی کوفتی تو این مخ کوفتی من که هرچقد چکش کاریش می کنم جاش تو هیپوفیز و هیپوتالاموسم سفت تر می شه؟! چرا نمی کشیش بیرون؟ تا کی باید این آهنگ ها و ترانه ها بوی لاکردارتو واسم زنده کنه؟ کاش می دونستم اسم اون عطری که می زدی چیه تا بنیان کارخونه اش رو از رو زمین بردارم. هربار که ذهنم رو بی نقطه می کنم فردا صبحش تو ایستگاه قطار می بینمت با اون کاپشن نارنجی. دوباره می آی، دوباره می ری، ای تو روحت


# 1



بوی سیلی و شلاق می دی خانوم!


# 0



سرش را می دزدد و به آجر های هنوز مستحکم دیوار تکیه می دهد. گلوله سفیر می کشد و می گذرد. دوباره مسلسلش را مسلح می کند. شانه به دیوار می دهد و با یک چرخش نیمه چپ بدنش را از حفاظ دیوار بیرون می کشد و آتش می کند. پای چپش که از زیر تنش در می رود تازه صدای سفیر گلوله را می شنود. "وای! گند زدی بهروز!" تنش روی همان پای چپی که دیگر نیست خراب می شود و از پشت دیوار بیرون می افتد. مسلسل.

-

به پلیس ها پول دادیم و رد شدیم، دنده بدجوری می لرزید. سر یعقوب که از نیم ساعت پیش داشت روی گردنش تاب می خورد بالاخره روی شانه ام رها شد و توانست خور خور کند. یالان هم که تا نیم ساعت پیش از خطرناک بودن خوابیدن پیش راننده صحبت می کرد خوابش برده بود و کله چربش شیشه را به گند می کشید.

تنم عرق می کرد و نشمینم خیس می شد، دنده هم می لرزید، فک کردم هنوز پنج دقیقه نشده که پول داده ایم و از پلیس ها رد شده ایم، چطور یالان و یعقوب این طور سنگین خوابشان برد. کله یعقوب روی شانه ام قل می خورد. گوشم صدایی کرد و باز شد. انگار که تا حالا کیپ بوده باشد. صدای شلیک شنیدم، از عقب. یعقوب بیدار نشد. چیزی از شکمم بالا آمد و راه گلویم را بست، سرفه که کردم پرید بیرون، بزرگ بود و داغ، ریخت روی سینه پیرهنم که دنده هنوز داشت می لرزید. یعقوب بیدار نشده بود. سرخ بود، دیدم که شکمم باز شده و خون مثل چشمه از لای چربی ها و پیرهنم می جوشد و خیسم می کند. پشت گردن یعقوب سوراخ به قواره یک بیست و پنج تومانی باز شده بود که نوک استخوان گردنش را دیدم و چربی های روی شیشه مغز یالان بود. گفتم "یعقوب، داداش!" داشت گریه ام می گرفت که مردم.


# 0



حریق های پی در پی عذاب...

آزاد راه ها صمیمیت زا هستند، مثل بهار که حساسیت زاست، مسافر و بیابان، راننده و اسب آهنی، مسافر و مسافر، مسافر و جاده، فرمان و چرخ و سوخت و ترمز و ... همه را با هم صمیمی می کنند. به شهر که برسی، [جرعه ای آب می نوشد] به شهر که برسی هرکس مستراح های بیشتری بلد باشد، شاه است. نخند، در زیرزمین های همین تالار های دورچین شده شهر قشنگ، طبقات بلند کیک های آجری که علم شده، مستراح هایی هست که عقل جن هم بهشان نمی رسد چه برسد به ماتحت شاش مرگی که دست از آلت گرفته و پی مسجد و کلینیک می گردد. مستراح ها را که بلد باشی مستقیم می روی و می نشینی و خودت را راحت می کنی، مدیون کسی که نمی شوی هیچ، دیگران را هم مدیون خودت می کنی.

مهم هم نیست، من هم تا چند لحظه دیگر ناپدید می شوم و آدم هایی که به من گوش می کردند با اولین تاکسی که به مسیرشان بخورد می روند که باز پی مستراح بگردند. چمی دانند هر بار در یک مستراح ش... []


# 1



پا برهنه...

پا برهنه در بهشت را دیدم. دو ساعت جلوی سینما منتظر شروع فیلم ماندم و تنها کاری که کردم دقت به سرتاپای مردم بود و موسیقی گوش کردن و سیگار کشیدن، نه زیاد. اولین بلیت را خریدم، اولین اخم را آقای بلیت پاره کن به من کرد و آخرین نفری هم که خودش را از سالن بیرون برد من بودم. دو سال پیش در جشنواره دیده بودمش، اما این بار تنها بودم و فیلم که تمام شد حس می کردم استخوانی در بدنم نیست که نشکسته باشد. "حرف ها، نگاه ها،" ... نگاه فیلم کاملا ضد مذهبی است و جالب اینکه جایزه ویژه سال پیامبر اکرم را هم برده است. از سینما که بیرون آمدم سرم مثل سر خرسی که ده کندوی عسل را با هم خورده باشد ونگ ونگ می کرد، گوشم درد می کرد و مفم آویزان بود چون جرات نکرده بودم توی سالن هورتش بکشم پایین یا بالا، و همه چیز را بدتر و شفاف تر می دیدم.

.

- چی بش بگم؟

- یه چیزی که خوشحالش کنه.

- تو زندگی من چی هست که خوشحالش کنه؟ دروغ بگم؟

.

پریشب خواب دیدم برف آمده تا سر زانو، و دانستم که گرمی هوا همه گرمی قبل از بارش برف بوده، و دیگر اینکه "دیگه هیچی از خدا نمی خوام، کاش فقط یه برف حسابی بیاد"


# 1



و زمین فریاد کشان جان سپرد، وقتی لم داده بودم و به خیال بافته تو می پیچیدم...

Tom Waits – The Earth Died Screaming


# 0



همیشه دوست داشتم یکبار هم که شده با مریخی به سفر بروم، حتی همین گشت های شبانه شان روی همین کره خودمان، زمین. تمام کار ترجمه پیام ها، نظافت سفینه و قرارگاه و همه این گنده کاری هاشان با من بود و هربار می گفتم که مرا هم ببرید رم می کردند و چنان صداهای دیستورت شده از خودشان خارج می کردند که به غلط کردن می افتادم. رامین رییسشان است و اسم زمینی اش را هم بر خلاف بقیه خیلی دوست دارد. یکبار دلایلشان را کامل برایم توضیح داد. از بس که حرف زد مجبور شدم تظاهر کنم که قانع شده ام و طبق معمول فهمید. فقط گفت کار احمقانه ای نکنی. چون هیجان زده شده بود فرکانس زر زدنش خیلی بالا رفته بود، گوشم چنان آزرده شد که دو هفته زنگ می زد، انگار توی کلانتری سیلی خورده باشم.

در هر صورت، امشب آن کار احمقانه را خواهم کرد.


# 0



آدم که آدم بود و به قول آرش خودمان، آدم می خواست، دلش از حوا زده شده بود، چند هفته ای بود وقتی به قول خودشان "هن و هن" می کردند، وسط کار حواسش به درخت های جنگل و شکل سایه شان روی زمین پرت می شد و ... جسمش درون حوا یخ می زد. خیلی اوقات بلند می شد و دنبال خرگوش ها می دوید که بدجوری حوا را عصبانی می کرد. یا تق و تق انگشت های دست و پایش را در می آورد، با کتاب و عینک به رختخواب می آمد و ...

وقتی هایی هم که می شد، یعنی کار به صورت کامل پایان می گرفت، چنان پشیمانی و شرمی گریبانش را می گرفت که تمام نه ماه حمل را، پنهان و پیدا به نطفه اش لعنت می کرد. سرسختی و لجوج بودنشان را شاید این طور توجیه کنیم. هرچه باشد همه می دانیم که این روایات، به نیش کشیدن مدفوع مرده است، بوده و شده، همین شده که الان هست و حالا هم هرچقد کتاب بخوانیم و زر بزنیم که چنان نبوده و شاید چنین بوده، این "شاید"های مطال، نه چیزی از تاریخ را عوض می کنند و نه چیزی به واقعیت اضافه. تنها شاید این میل به نوشتن که گلویم را فشار می دهد آرام شود، بلکه هم عاصی شود و خفه ام کند.

گفتم، آدم هرچه که بوده و هرکاری که کرده، پدرمان بوده و از کمرش چکیده ایم، همه. درست نبود که وقت پیری در زنبیلش کنیم و آن طور در کوچه ها بغلتانیم.


# 0



با مویه های حافظ

حسین منزوی

-----------

کدام قله؟ که از یاد رفته پروازم

کدام پرده به ساز شکسته بنوازم؟

که نوحه خوان غم غربت است آوازم

"نماز شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه های غریبانه قصه پردازم"

-

کسی که رسم سفر می نهاد اول بار

چگونه دل برید از دیار و دیده ز یار

بر آن سرم که گر اشکم مدد کند ناچار

"به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم"

-

شبی به چهره و چنگال خونچکان و مهیب

به قصد جان من از راه می رسد به نهیب

دلیل راه تویی همچنان به رغم رقیب

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم"

-

چه شد که دور شدیم این من و تو زان تو و من؟

حریف شعر! حریف شراب کهن!

خوشا دوباره خوشا با تو با تو جام زدن

"خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده دیگر علم بر افرازم"

-

خیال دوست که از حال من خبر گیرد

دلم که بال زنان تا ستاره پر گیرد

چگونه ام نفس سرد مرگ در گیرد؟

"خرد ز پیری من کی حساب برگیرد

که باز با صنمی طفل عشق می بازم"

-

نه بی قرار تو ام تا حدود زمزمه رس؟

که باز با تو کنم ماجرا نفس به نفس

نه بی تو می شکنم سر به میله های قفس

"به جز صبا و شمالم نمی شناسد کس

عزیز من که به جز باد نیست دمسازم"

-

گریختم ز حریفان شهر کویاکوی

سواد راز تو شستم به آب جویاجوی

دریغ کانهمه بیهوده بود سویاسوی

"سرشکم آمد و عیبم بگفت رویاروی

شکایت از که کنم خانگی است غمازم"

-

اگر شهر من اینجا و یار من اینجاست

به نام "خواجه" که شعرش صدای سبز خداست

به یاد شاخ نباتی که همچنان زیباست

"هوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم"

-

همین نه از طرف "منزوی" قلم می گفت

نه هر تپیدن دیوانه دلم می گفت

که چون ترانه خود را به زیر و بم می گفت

"ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت

غلام "حافظ" خوش لهجه خوش آوازم"


# 1



ای که بر جاده لهیده ای، سبزه باش، سبزه سیزده، نه گربه، نه روباه، نه سگ، سبزه باش، سبزه سیزده!


# 1



گیر دادن به کثافت دنیا و بد گفتن از زشتی آدم ها و رسم دنیا، به علاوه نق نق های مدرن و پست مدرن، سیاه کاری های کاغذ و سیاه پروندن به حلق خواننده و بیننده و شنونده و غیرنده، به علاوه زرت و پرت های روشن فکر مآبانه غمگین و روغنی که عین پوست و ناخن مرده می چسبه به دل روده آدم، کار آدمای بیکاره، وقت اضافی می خواد، که لنگاتو بزنی به دیوار، زل بزنی به سقف، سیگار دود کنی و زیر لب هی بگی "آه من چقد بدبختم"، و تو دلت بگذره که "من از همتون بیشتر می فهمم، حیف که فرصتش پیش نمی آد خودم رو نشون بدم، پس در همین اثنا چس ناله هام رو می دم به خوردتون."

قبول نداری؟ امتحان کن!



# 4



- یادته جورابامو کردم تو دهنت؟!

- با خاطراتت خوش باش! یادته رفتی باسورک خریدی کلیدو جا گذاشتی رو در، *** آوردش؟

- اونم خیلی باحال بود؛ یه دفه هم بطری یخ زده آب از دستم ول شد رو کلت جیغت رفت هوا، خانم "***"!

- یادته نوبتی صبحونه می آوردیم تو رختخواب؟

- *** و *** یادته؟ که شب از حرص من که *** نمی خوابیدی! ابله!

- *** یادته؟ یادته ابی خوندی گلا افتاد؟! یادته یه چیزی قایم می کردیم بعد نقششو می کشیدیم و ضربدر می زدیم؟ یادته رفتی ***و از دوستم گرفتی؟ تو امتحانا بود.

- الان دقیقا همین *** رو می خواستم بگم! باور کن! پل تلق تولوق هم بود. اون دفه که تورو با دوستات از کلاس نمچیچی برداشتم بعد خودم از اتوبوس جا موندم! *** و ***اینا بودن.

- وای آره! چه اعصابی ازمون خورد شد! چقدر دروغ گفتیم! یادته پیشونیتو چنگ زدم می خواستیم بریم خونه خاله ***؟

- ای کثافت، بله، ولی تو یادت نیس که دستت در رفت! یادته عینک می زدی؟ بهت می گفتیم *** از بس حرف می زدی؟ اون دوستت که اسمش "***" بود!

- یادته رفتی زیر دوش سینه زدی خون مرده شد؟ جای زیرپوشت موند. "***" یادته؟ "***" چی؟ یادته می رفتیم استخر بابا گولمون می زد؟

- کدو! اون میز ژاپنیا یادته؟ نورگیر خونه که شیشه اش اومد پایین؟ من و *** که چپکی حرف می زدیم.

- دلم گرفت! چه خوب بود اونروزا! همه دور هم بودیم.

- همم، خوب بود. حالا هم خوبه. همه با هم خوبیم، هنوز دور هم جم می شیم، همو دوس داریم.


# 1



چندین و چندبار امتحان کردم، وقتی ایدیوتک گوش می دم به هیچی نیاز ندارم.


# 0



گالن بعدی، گالن بعدی، آه گازوئیل، آقای خوب و مهربان همه خانمها. با محصولات تولیدی دنده چپ من مهربان تر باش. گازوئیل گازوئیل، واژه خوش آهنگ امشب بی خوابی ام، دست از چشم هایم بردار، چیزت را از من بیرون بکش، بگذار بخوابم.


# 1



لطف آنچه من اندیشم،

حکم آنچه تو فرمایی.


# 1



آقای فلانی چند وقتی است صدای ضجه و فریاد مردمی را می شنود که در حال غرق شدن در طوفان نوحند. کلافه شده. خواب و بیداری.


# 0



And I'm feeling, good


# 0



کبوتر نعوظ کرد، جادو کارگر افتاد. بق بقوووو....ووو....ووووو.....خخخخخ


# 0



ما بیش از حد تلاش می کنیم، زحمت می کشیم. با این وجود ساعت هایی هست که در خانه نشسته ایم و دریافت می کنیم که هیچ کدام از همسایه ها در خانه نیستند، تمام اسم هایی که یک عمر طول کشیده بود از بر کنیم از یادمان رفته است و بدتر از همه دلمان هم گرفته است. بعد می رویم یقه پدر و مادر را می چسبیم که وقتی به تنبانمان می ریده ایم چرا پس گردنی زدید. نمی دانیم که شاید دوای دل شکسته مان که هی شب های جمعه گشنه و شکسته اول آنقدر می چلانیمش و بعد می بریمش روی کار و صدای تخت را در می آوریم شاید این باشد که یک بار، فقط یک بار پشت هر تریبونی که گیر آوردیم داد بزنیم "آقایان، خانم ها، مادرتان را، خشک خشک!" و اشکهایمان را پاک کنیم.


# 0



غزه، کودکان که داشتند ادای پروآز در می آوردند به بازی، ناگهان پر گرفتند و به آسمان صعود کردند. اهواز، پیرمرد فزرتی با آن عصای لرزآن با چنان شدتی همه جا را می دید که نور از روز رفت، همه جا سیاه شد. سنگ فرش های خیابان های سان سالوادور، منتظر خون من نباشید، جاهای زیادی هست که باید بمیرم.


# 0



آنگاه سکوت کرد، و مردم قیام کردند، همه برانگیخته تا مرز فریاد، گفت :"می خندیدید زمانی که گریه می کردم" گریه کردند. در مردم نگریست جوینده، که گریه می کردند. صدا بلند کرد: "می گریید زمانی که شکوه می کنم" چنان که شنوا بشنود گفت :"پس تدارک ببینید برای عذابی که در راه است، زین پس دعا نخواهم کرد" که چشم های زنی از میان همان مردم به تختش دوخت.

سپس عصا برداشت، به دشواری. باریکه راه از میان مردم باز کرد و راه چاه خاموش در پیش گرفت که وسواس زن از سر و تن برون کند. خلق از پروای نفرینش شیون کرد.


# 1



بابا! یا چش به این خوشگلی نداشته باش، یا با ننت نیا بیرون به هاتداگ خوردن! اِ!


# 0



پس مثله شدم، به پنج قطعه پنج وجهی.

ول کن بابا، مث اون یارو که فامیلش مادرشاهی بود، به تو هم می آد تو فامیلت "مادر" داشته باشی زیاد.

اینجا که دورم از بیشتر کتابهام، هوس حسین منزوی از پر رفت و آمد ترین هوس های صبح های علی الطلوعمه که دهنم گس می شه از سیگار. گشنه هم که بشی، نور معرفت علی القاعده باید از چشم بیرون بزنه، می زنه:

"می کنم الفبا را، روی لوحه سنگی - واو مثل ویرانی دال مثل دلتنگی"

یا

"جز همین در به در دشت و صحاری بودن - ما به جایی نرسیدیم ز جاری بودن"

یا

"زنی که صاعقه وار اینک ردای شعله به تن دارد

فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد"


# 2



همه گوگولی هایی که تو دبستان باهام همکلاس بودن الان ریش در آوردن، غیر از کوسه هاشون البته. نمی دونم چرا انقد این که بچه ها بزرگ می شن و پسرا ریش در می آرن برام جالبه.

در حاشیه و تا حدودی بی ربط:

You are the church
I am the steeple,
When we fuck
We're all God's people


# 0



مرد قبیله که تا دیروز زمین شخم می زد و خسته و خیس عرق با زنش می خوابید، حالا آر پی جی بر دوش گرفته و با دیوث ها می جنگد، دست و دلش دیگر نه به گیس زنش می رود، نه به پتوی پس افتاده بچه اش.
چند سال باید فکر کنم تا بفهمم "این تقدس است یا تهوع"؟
حالا باید برویم خاک را با بولدوزر برداریم ببینیم چند درصد استخوان دارد. وقتی برگردم قبیله مرا خواهد بخشید؟ غمم همه از همین است. قبیله ای اگر باشد. این است که زانو زده ایم و آواره ایم در خشکی زمین، دست به دعا.
قبیله، خواهدم بخشید؟







# 0



حالا که همه چیز ناتموم می مونه، کسی دیگه به رفتن ناگهانی کسی خیره نمی شه، و آنتن ندادن گوشی ها دیگه اونقدا هم حرص آدم رو در نمی آره. همه می آن، می رن، می چرن، بعضیا یهو می میرن، همه هم یهویی به دنیا می آن. خوبیش اینه که همه چی ناتموم می مونه. غیر خود زندگی.
بعدشم،


# 0



کافه و کتاب فروشی ثالث رو تعطیل کردن، به خودم این اجازه و حق رو می دم که یه حس انی همراه با کمی نوستالژی بهم دست بده و اصلا فکر خاصی نکنم.

-

"ما نمی دانیم اسم اعظم سگ

ما نمی فهمیم هیچ از غم سگ"


# 1