زرت و پ رت

 

 

... گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم ...

همه گوگولی هایی که تو دبستان باهام همکلاس بودن الان ریش در آوردن، غیر از کوسه هاشون البته. نمی دونم چرا انقد این که بچه ها بزرگ می شن و پسرا ریش در می آرن برام جالبه.

در حاشیه و تا حدودی بی ربط:

You are the church
I am the steeple,
When we fuck
We're all God's people


# 0



مرد قبیله که تا دیروز زمین شخم می زد و خسته و خیس عرق با زنش می خوابید، حالا آر پی جی بر دوش گرفته و با دیوث ها می جنگد، دست و دلش دیگر نه به گیس زنش می رود، نه به پتوی پس افتاده بچه اش.
چند سال باید فکر کنم تا بفهمم "این تقدس است یا تهوع"؟
حالا باید برویم خاک را با بولدوزر برداریم ببینیم چند درصد استخوان دارد. وقتی برگردم قبیله مرا خواهد بخشید؟ غمم همه از همین است. قبیله ای اگر باشد. این است که زانو زده ایم و آواره ایم در خشکی زمین، دست به دعا.
قبیله، خواهدم بخشید؟







# 0



حالا که همه چیز ناتموم می مونه، کسی دیگه به رفتن ناگهانی کسی خیره نمی شه، و آنتن ندادن گوشی ها دیگه اونقدا هم حرص آدم رو در نمی آره. همه می آن، می رن، می چرن، بعضیا یهو می میرن، همه هم یهویی به دنیا می آن. خوبیش اینه که همه چی ناتموم می مونه. غیر خود زندگی.
بعدشم،


# 0



کافه و کتاب فروشی ثالث رو تعطیل کردن، به خودم این اجازه و حق رو می دم که یه حس انی همراه با کمی نوستالژی بهم دست بده و اصلا فکر خاصی نکنم.

-

"ما نمی دانیم اسم اعظم سگ

ما نمی فهمیم هیچ از غم سگ"


# 0



از لحظات زیبای فاجعه ها وقتی است که ندانسته و نشناخته، دست خون آلودت را حمایل گردن کسی می کنی که شاید پست ترین موجود حرکت کننده روی خاک باشد؛ و بر شانه اش چنان ساز گریه کوک می کنی که بر شانه مادرت. آسایش در حضور دیگران.


# 0



مهرو رسید پای دیوار بلند. چشم انداخت از بیخ دیوار با نگاهش آجرا رو گرفت و رفت بالا، رسید به نوکش: آسمون خورده بود به دیوار و ریش ریش شده بود،انقد سرش رو می بره بالا که کلاه از سرش افتاد. چشم از آسمون نوک دیوار و دیوار گرفت، کلاهش رو از زمین برداشت.

- مهرو سلام

- سلام سلام

- بابات چطوره؟

- خوبه خب، داره می نویسه تو اتاقش.

باباش که داره می نویسه مهرو قهرمان بازیش می گیره، با نگاهش از دیوار بالا می ره، سعی می کنه حال زنبورایی که شهد و گرد گل می خورن رو بفهمه و هرچی بیشتر لگد بکوبه بیشتر له می کنه.


# 0



آتیش بود، نه همه جا، ولی وحشتناک بود؛ مردم – اونایی که نجات پیدا کرده بودن – بیرون آتیش همدیگه رو بغل می کردن. من اما دوباره بهش گفتم "گو بک تو ماسدونیا سیلوستر، گو بک پلیز!" گوش نمی کنه که. بعد دیگه طاقت نیاوردم زدم به آتیش، سیلوستر داد زد اما نیومد دنبالم. یه کم سوختم، نه زیاد، ولی انفجار پوست تمام تنم رو کند. بعد گفتن گاز بوده که ترکیده. راستش اون شب اشکم تو آتیش سوزی درنیومد، ولی وقتی تو بیمارستان چشم باز کردم و دیدم این همه آدم نگران منن گریه ام گرفت. دیدین که گریه هم کردم که همه فک کردم بابت زخمام ترسیدم.

اومدم بیرون جلوی گونی های پر از خاک، صدای اوکارینا می اومد، نفهمیدم جلوی سیبل شما وایسادم، مرسی که شلیک نکردین. می دونین، سیلوستر چند سالی می شه که مقدونیه است، هنوز همه لباس زیرام بوی تنش رو می ده. سوختگی های تن یاسی خیلی بهتر شده، دیگه جاشون هم داره محو می شه کم کم. همم، منم خوبم.

بیاین تو، شکلات می خورین؟


# 3



پسست


# 0



We do not eat together, we just shit together.

And God knows how good we are at it.


# 0



در باب بابای "هجران و عشق و فراق و اعتراف و باور کن و ابوس روحک" را در آوردن، که روحت را می بوسم، که راه های دیگری حتما برای جدایی هست، که تشنه اگر شدی از چشمم بنوش، من جنگ تن هایی را دوست دارم که صلح می آورد، چشم و قلبت را می بوسم.

ابوس روحک – کاظم السعدی

Lara Fabian- Je T’Aime

و

دریغ که نمی فهمم.


# 1



سخن کوتاه می کنم.

زمانی برهانم بر دوست نداشتن دفع مدفوع از انتهای یار بود، چه چرخیده که همین دلیل دوست داشتنم شده است.

سخن کوتاه تر می کنم، نمی گویم.


# 2



داشت پول بو می کرد. مرد کور داشت پولش را بو می کرد.


# 1



که تو از تو با تو به تو بر تو در تو پناه نمی برم، پناه نمی برم.

در تو کناره می گیرم.

در تو

کناره می گیرم.

سر به سکان می گذارم، پای افزار بیرون می کنم، بازوها رها می کنم به دو سوی و می آسایم.

می

آ

سا

یم.

گرچه موج و صخره های ساحل از دو سو تجاوز کنند.


# 1



Nirvana – Rape Me

Control Machete – Artilleria Pesada


# 0



سیر شده بودم ولی باز اصرار داشتم بخورم، با خودم یه معامله ای کردم، بش گفتم تو دیگه نخور، یعنی استاپ ایتینگ کن، منم دیگه نمی گم گشنمه، گفت باشه، ناگهان با هم دست از خوردن کشیدیم و امساک ورزیدیم، اذانم هنوز نگفته بودن.

پ.ن: باز زیر بغلم نوستالژیک شده.


# 0



مور

مویه زنان لرستان


# 4



- دسشویی اینجاس؟

- آره

- خوبه؟

- آره، ... یه کم بو می ده ] می خندم [

- تو راه انقد شلوغ بود که اصلا نتونستیم بریم... سه ساعت باید صف وای می ستادیم...

- ] می خندم که شاید نشنید [

همینا، تنها خطوط ارتباطی ای بود که با هم توی ترمینال پر کردیم، شاید ( قریب به یقین احتمالش در رفتن است) که بهترینش بود.


# 0



توی ماشین، پسرک نشسته است روی صندلی عقب و دارد آرام آرام گریه می کند، بابا و مامان جلو نشسته اند، خواهر کوچکترش هم عقب پیش خودش نشسته، چند بار تا حالا سعی کرده که دستش را به دست او برساند و لمسش کند که نتوانسته است. شاید همه بدانند که دارد گریه می کند و شاید همه دلیلش را هم بدانند، اما این باعث نمی شود که موضوع بحث مامان و بابا از بنزین و خلوتی خیابان ها برگردد.

شیشه را پایین می کشد، سرش را از پنجره بیرون می برد که صدایش را نشنوند و هق هق هایی را که در شش های کوچکش گیر کرده اند آزاد می کند. سرش را که تو می آورد دیگر می تواند حرف بزند، با صدایی که اصلا نمی لرزد، خیلی عادی، بدون هیچ التماس یا شوقی می گوید:

- بابا، آقای فتحی زاده گفته می تونیم یه ارزونش رو هم گیر بیاریم، تو خیابون امام، گفت همه جورش هست، حتما لازم نیست خیلی گرونش رو بخریم. می شه چهار ماه پول تو جیبی نگیرم؟ دی وی دی رایتر هم نمی خوام فعلا.

بابا جواب نمی دهد، چون مجبور شده یک ساعت و چهل و پنج دقیقه پشت در توآلت با او کش و قوس برود، به خودش بپیچد، دلیل و برهان بیاورد، ناز بکشد و وعده بدهد تا پسرک اعتصابش را بشکند و از توآلت بیرون بیاید.

صورت پسر در گریه می شکند، خواهرش هم چشم هایش پر از اشک شده و به او نگاه می کند، دست آخر جرات می کند و دستش را می گذارد روی دست پسرک که روی زانویش مشت شده است. خیلی آهسته التماس می کند: "گریه نکن!" و بغضش در گلو سکسکه می شود. مشت پسر باز می شود. محبت خواهر را تاب نمی آورد، باز شیشه را می دهد پایین و سرش را می برد بیرون که هق هق هایش را رها کند.

میکروسکپ می خواست.


# 0



پیشانی ات صاف صاف نیست، مثل سطح چوبی که باد کرده باشد وسطش برآمده و گرد شده، همان برآمدگی را می نهی روی دیوار و صبر می کنی، زن میانسالی باید باشد آنکه دارد از پشتت می گذرد. این را از صدای پاهایش می گویی "لابد" و زیاد هم درگیر نمی شوی با بودن یا نبودنش. رد که شد سرت را می کشی عقب و می کوبی: سیاهی می رود آنها که همیشه می رود. مفرد. ساکنی در سیاهی، سکوت درون به بیرون نشت می کند و فراگیر می شود، می دانی که موج رفته بر می گردد و اکثریت قریب به اتفاق فتوحاتش را دوباره واگذار می کند، لذت می بری از این خلسه. موج که بر می گردد درد روشن تر می شود، زردی از بالای پرده پشت چشم، غلیظ و سنگین ول می شود و شره می کند به پایین که سیاهی را بردارد. زیر لب بگو "یک"

نباید می گفتی، همین یک جمله که گفتی کفایت کرد، بدی کلام این است که وقتی شنیده شد پس گرفتنش لا! در کار نیست. فارسی هم گفته بودی همین بود، توی آن جمع همه هم ترکی بلد بودند، هم مالایی، هم فارسی، هم انگلیسی، حالا اسپرس حرفت به چهار زبان پراکنده می شد در این توده منتشر.

چشم باز می کنی و این یکی را حدس می زنی که باز از پشت سر می گذرد. این بار درگیر می شوی با بودن یا نبودنش، بشمار "دو" موج سیاهی می رود و می آید از هر طرف، چون محکمتر زده ای شقیقه هایت بنگ بنگ می کند هر بار که خون از رگ های تعبیه شده در آنها می گذرد، بنگ بنگ و سکوتی که از درون به بیرون نشت کرده بیشتر طول می کشد. دست می گیری به دیوار که کشکشه زانوهایت را جبران کنی. نشمار، قبلا شمرده بودی "دو"

حالا سومین نفر دارد می رسد، وقت نمی کنی به اسپرس منتشر شده له له بزنی، داغ می کشی به اشتباه "اسپرم" که طبیعتا گندش را در می آورد. درگیر می شوی با بودن و نبودنش؟ له له؟ حالا که گفته ای و رفته است، دوست نداشتی جای دیوار شاتگان داشتی؟

- بشمار "چند؟"

خراب کردی، به این زودی اعداد را به هم ریختی. بیشتر لازم نیست، برو حواست را جمع دهانت کن.


# 0



- گوشه ناخنش رو چنان می خوره که داغ داغ می شه، اما خون نمی آد، انگشتش رو محکم می کشه به شلوار جینش، گوشت لختش داغتر می شه، حس می کنه که داره گر می گیره، آکواریوم خالی ماهیا گوشه راهرو، آسانسوری که همیشه روی دورترین طبقه ایستاده، سردرد و بوی گند سیگاری که تازه بازم نتونسته نکشه توی مشامش.

- لباس زیر، یه دونه تاپ زرد که حالا خیس خیسه، و مانتویی که روش پوشیده همه به تنش چسبیدن، خفگی؛ داغی نون سنگک دستش اوضاع رو بدتر می کنه، آکواریوم خالی ماهیا گوشه راهرو، چیزایی زیر لباس زیرش وول می خورن انگار. بوی سیگار پسر و دیدن گوشت که کشیده و بلند می شه از گوشه ناخنش. آسانسور می رسه.

= طبقه آخر، در آسانسور که باز می شه نون سنگک بین بدنهای داغشون له شده و لب های هیچ کدوم ذره ای نگران بوی سیگار نیست، بی محابا می بوسن، جاهایی توی تن جفتشون گز گز می کنه.


# 1



هم "آزاد سازی فاو" هم "آزاد سازی خرمشهر" هم "الحریه محمره"

هم "اشغال خرمشهر توسط دشمن بعثی" هم "آزاد سازی فاو توسط نیروهای اسلام"

هم "هیهات من الذله" حسین، هم "مبادا قاطیشون شی، سرت به درست باشه، این کارا آخر عاقبت نداره"

هم "کلکم راع و کلکم مسئول عن الرعیه" هم "به تو چه مربوطه؟ هر کی واسه خودش زبون داره"

هم "من بیست و هفت ساله" هم "من هفده ساله"


# 0



لخت می خوابی توی یه وان سفید بدون آب، اول پاها بعد کم کم تن داغت و دست آخر کمرت که یخ می کنه روی سطح سرد وان، سردی وان پشتش به سردی بی انتهای زمین گرمه، به این راحتیا گرم بشو نیست، یه لیوان فلزی خالی نیست که با یه چمبره کوتاه دستت داغش بشه. آروم که شدی کم کم شروع می کنی به نوک انگشتات با شیر آب سرد بازی کردن، آب قطره قطره می چکه روی پاهات و کل تنت مور مور می شه، موهات سیخ می شن و پوست تنت دون دون می شه. یواش یواش آب رو بیشتر می کنی و یهو اشتباهی پات می خوره به اهرم دوش... وووففف!




# 2



شش سالم که بود، یک شیر به پدر پسر شجاع ظلم کرده و حقش را ناحق کرده بود. پنجول پدر پسر شجاع پنجول پنجه در پنجه انداختن با شیر نبود، پس شرح ماجرای اجحاف را با تیراژ بالا مکتوب کرد که همه حیوانات خواندند و پدرک پیروز شد و حقش را از دهن شیر بیرون کشید؛ این طور بود که با معجزه قلم آشنا شدم و خوشم آمد.

شاید هشت سالم که بود، پروانه ها را می گرفتم؛ قبلا شعر و آوازهایی راجع به عشق شنیده بودم. چند تا از پروانه ها را زیر دیگی که برایمان ماکارونی یا استامبولی دم می کرد رها کردم و با حظی که هنوز صدا از استخوان هایم در می آورد دیدم که با سر شیرجه می زدند به آبی های آتش و حتی خاکسترشان هم آنجا زیر دیگ باقی نمی ماند؛ عشق و مرگ را با هم دیدم و شناختم و تصمیم گرفتم که یا با مرگ کنار بیایم و یا عاشق نشوم، هیچ وقت.

بچه تر که بودم، کمتر از یک سال، یاد گرفتم بگویم "حمال" و با فحش آشنا شدم، برای شروع کلمه مناسبی بود، از انتخاب خودم راضی هستم و به آن می بالم.

سه پاراگراف... حالا وقت نتیجه گیری است.


# 3



من که به حمدلله فیلم را از "آن چیز" ندیدم، ولی دلیل نمی شود لذت فحاشی مکرر درونی به "همان چیز" و متعلقاتش را از خودم بگیرم. این را هم خواندم، کیف هم کردم در حین فحاشی، این یکی هم بود، کیفش بیشتر شد.


# 1



A l'aube, je me sense que tout le monde est en hausse mais moi seul.


# 2



چه مکافاتی می شد خنک کردن یک لیوان آب اگه یخ سنگین تر از آب بود.


# 0



نقل من و خودم نقل کشاورزی است که هر روز - حتی جمعه ها - سر زمینش می رود؛ می ایستد نگاهش می کند و به تک تک ذرات خاک زمینش فحش می دهد، لبش را می جود و چیزهایی می گوید، مثلا : "می خوای بذر بپاشم برات؟ می خوای شخمت بزنم؟ می خوای آبت بدم؟ بهت برسم؟ هه، گه خوردی تو، اینم نمی دم بخوری" تا شب همانجا زیر آفتاب می ایستد و نگاه می کند و فحش می دهد، دست آخری تفی به زمین می اندازد و برمی گردد خانه. دیوانه است، کشاورز دیوانه است. القارعه بخوانید و در باز کنید محض عافیت التماس دعا داران.


# 1



تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.

خب، این از این...


# 0



دسته غمگین سربازان

دسته غمگین سربازان که برای مرگ می روند، اسلحه بر دوش، همه سبز پوش، سبز نمادین پیراهن عیان و سرخ و سیاه درون پنهان.

و گام هايی که سعی می کنند استوار باشند.

مارش جنگ که بی وقفه می کوبد شاد و خشن و وحشی: بوم، بوم

مثل صدای انفجار های پی در پی: بوم، بوم

- زیر پای چپ همیشه طبل بزرگ نخواهد بود – سرباز ها همه این را می دانند – زیر هر دو پا شاید مین باشد.

- روی شانه همیشه اسلحه نخواهد بود – سرباز ها همه این را می دانند – روی هر دو شانه شاید نعش رفیق باشد.

- کسی که جلو راه می رود همیشه فرمانده خودی نخواهد بود – سرباز ها همه این را می دانند – کسی که جلو راه می رود شاید فرمانده دشمن باشد و یا رئیس اردوگاه، یا فرمانده جوخه اعدام.

- شکم ها همیشه سیر نخواهد بود.

- همیشه نخواهی توانست دستت را این طور به جلو و عقب پرتاب کنی شاید اصلا دستی نباشد یا پایی یا سری برای کلاهی.

- یا چشم هايي که ببینی.

- یا اصلا بدنی که حس کنی.

- همیشه این طور منظم نخواهید بود – همه می دانید – شاید هراسان و خونین به دنبال مهمات یا شاید به دنبال جعبه کمک های اولیه یا شاید به دنبال آمبولانس این طرف و آن طرف بدوید.

- شاید بعضی از درد فریاد بکشند.

- شاید بعضی دیگر نتوانند فریاد بکشند.

- شاید وقت برگشتن این همه نباشید. شاید هیچ کدامتان بر نگردید یا شاید سال ها بعد با تریلی برگردید. شاید ...

- اما همیشه گلوله هست، گلوله هست.

همیشه گلوله می درد، می کَنَد، می بَرَد، می کُشَد. گلوله که ایستاده را می اندازد. گلوله همیشه هست.

مارش نظامی کماکان می کوبد، شاد و خشن: بوم، بوم، دسته غمگین سربازان که برای مرگ می روند و چندین برابر تعداد سربازان چشم های نگران، چشم های مادران، پدران، خواهران و چشم های عاشق، چشم هایی که هر یک آینده خود را در گام های جوانی می بیند که اینک سرباز است و غمگین برای مرگ می رود. چشم هایی که تر می شوند، از حالا تا وقتی که دوباره سربازان غمگین برگردند، برگردند.

مارش جنگ بی وقفه می کوبد، وحشی و گوشخراش و کوبنده و گام هایی که سعی می کنند استوار باشند زمین را می لرزانند.

دسته غمگین سربازان که برای جنگ به سوی دشمن می روند.

مارش جنگ بی وقفه می کوبد.

22/10/79


# 0



آره، شب ها بر عکس ما به نام ها ماخوذ نیستند. ما به نام خرداد ماخوذیم، دلیلش هم همین که مجبورم کوتاه ترین شب سال رو، شب واصل بهار و تابستون رو، صرف زل زدن به فرمول هایی بکنم که ... که پر از "کاف" هستن. بقیه اعضای این "ما" هم هر یک به طریقی معلوم.

آخرین خرداد امتحان مالی شده من خواهد بود. دل دل پر زدن هیجده سالگی وجودم رو گرفته، اسم همه کتاب های تو قفسه رو ندید برات می گم وقتی مجبورم درس بخونم، کاری سخت تر از درس خوندن هم هست؟ گاهی اوقات چیزی که کم داری یه لگده که بزنی زیر دیگ زندگی، خلاص. هم خرداد مال خودت می شه هم خودت. خلاص.


# 1