زرت و پ رت

 

 

... گوش بده عربده را، دست منه بر دهنم ...

دیشب را در ال سالوادور گذراندیم، برادر خوانده سان سالوادور، یکی دیگر از شهرهای دیگر روی این مستراح متحرک متبرک. ککمان هم نگزید از این که ماهش آن قدر به زمین نزدیک بود، شلاک می گفت الان است که آسمان لهمان کند روی زمین. حالا هم در راهیم به سمت مقدونیه، می گویند در راه شهرهای را می بینیم که مردمش باور دارند خدایشان به هیچ چیز معتقد نیست. یک خدای بی دین دارند. در سان سالوادور چند بار دیدیم که رهگذران به ناگاه فریاد می زدند "شاید!" دل مسکوت برای زنم تنگ شده، این را از آه هایی که گه گدار می کشد و بعدش بلافاصله به یکی از فیلم های گدار اشاره می کند می فهمم.

بعید نیست، شاید من هم در این سفر ایمان آوردم.


#



5 Comments:

Blogger samin said...

This post has been removed by the author.

2:45 PM  
Anonymous khato0n said...

shayaaaaaaaaaaaaaaaad!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

2:47 PM  
Anonymous سعيدي said...

من از اين جور قصه ها خوشم مياد

8:14 AM  
Anonymous arash said...

Amigo, la historia es perfecto :)

12:56 PM  
Anonymous arash said...

وای... داشتیم جزغاله می شدیم.
خواب بودیم که رعد و برقش گرفت. نمی دونم شاید هم اسمش چیز دیگه بود.
ایمان بیار

2:55 AM  

Post a Comment

<< Home